زنانه نگري/فمينيسم مریم نصراصفهانی | 26 Sep 2008 05:16 am
خوابگاه دختران
الف- خوابگاه برای من، در مقام مقایسه، تنها با اسفل درکات دوزخ قابل مقایسه است. زمانی که دانشگاه قبول شدم هیچ کس باور نمیکرد آدمی مثل من بتواند یک ترم هم در خوابگاه دوام بیاورد اما در مقابل چشمان حیرت زده خودم و دیگران چهار سال در خوابگاه دوام آوردم! پنج شش تا بلوک پنج شش طبقه را تصور کنید که در هر طبقه آن ده پانزده اتاق چهار پنج نفره وجود دارد. گاهی شمار ساکنان برخی اتاق ها به هشت یا نه نفر هم می رسد. اتاق های بسیار کوچکی که در آن برای هرکس به اندازه یک تخت جیرجیرو و یک کمد قراضه جا هست. دو آشپزخانه بسیار کوچک با دو گاز سه شعله و دو شیر ظرفشویی و چند دستشویی و یک خط تلفن که همیشه اشغال است در هر طبقه وجود دارد. برای دیدن تلویزیون باید به بالاترین طبقه بروید و برای مطالعه باید به آخرین طبقه مراجعه کنید. برای تلفن زدن باید ساعت ها در صف تلفن محوطه بیرون منتظر بمانید و برای گرفتن غذای بد بو و بد منظره و غیر قابل خوردن خوابگاه هم باید ساعت ها در صف ساختمانی واقع در کنار در ورودی خوابگاه منتظر بمانید، خوشبختانه چندین سطل زباله بزرگ در آشپزخانه ها وجود دارد! برای رفتن به حمام باید به زیر زمین یا بلوک های دیگر بروید. خودتان باید خرید کنید، آشپزی کنید، لباس بشویید، دکتر بروید و اگر فرصتی دست داد درس بخوانید! ساعت های ورود و خروج مشخص و محدود است ضمن اینکه ورود و خروج ها به شدت و توسط نگهبان های (مرد و زن) گستاخ و بی ادب دم در های ورودی کنترل میشود. در بسیاری از خوابگاه ها تماس ها و تماس گیرنده ها هم کنترل میشوند. هر شب طی مراسمی اعضای اتاق ها کنترل(حضور و غیاب) میشوند و با خاطیان برخوردهای بسیار جدی و توهین آمیزی صورت میگیرد. در خوابگاه هیچ حریم شخصی برای آدم وجود ندارد. خلوت معنا ندارد، خیلی پیش می آید که صدای گریه بچه ها را زیر دوش حمام بشنوید
ب- اکثر خانواده های ایرانی- صرف نظر از سطح فرهنگ و درآمد خانواده ها- با رفتن دخترانشان به خوابگاه مخالف هستند. گاهی چون دلواپس رفاه و راحتی فرزندشان هستند و گاه چون دور شدن دختر از خانواده را امری ناپسند و مساوی انحراف می دانند و گاه چون نگران خطراتی هستند که دخترشان را در شهری غریب و دور تهدید میکند. گاهی تجربه دخترانی که با زندگی در محیط های خوابگاهی طرز پوشش و گویش و نگاهشان به زندگی عوض میشود و اصطلاحا زبانشان دراز میشود، عاشق میشوند یا زیر بار ازدواج با خواستگارانی که خانواده صلاح میدانند نمی روند؛ خانواده ها را از فرستادن دختران چشم و گوش بسته شان به شهر و دیاری دیگر منصرف میکند. ضمن اینکه تحصیل اگرچه خوب است ولو با لسین ولی برای دخترها آنقدرها هم ضرورت و اهمیت ندارد.
نمیخواهم بگویم نگرانی خانواده ها بی مورد است اما به نظر من گناه آن نه به گردن محیط خوابگاه که به گردن خود خانواده هاست. خانواده ایی که دخترشان هیچ وقت به نانوایی یا بقالی نرفته و نمیداند نان کیلویی چند است! هیچگاه از جلوی یک اداره یا بانک عبور هم نکرده ، هیچ کتابی جز کتاب های درسی مدرسه نخوانده ، جز با کنترل و نظارت خانواده با دوستان محدودش آمد و شد نداشته ، هیچ گاه تنها سفر نکرده ، بدون حضور پدر و مادرش حتی نمیتواند یک جفت جوراب برای خودش بخرد. دختری که وظیفه تصمیم گیری در مورد همه چیزش را به پدر و مادر/ شوهرش محول کرده است و … نهایت کاری که بلد است آشپزی و رفت و روب و رسیدن به سرو ظاهر خودش است . چنین آدمی که در نهایت نابالغی نگاه داشته شده است طبیعتا اگر از خانواده دور بشود با دشواری ها و خطراتی روبرو خواهد بود
از سوی دیگر از جانب ساکنان شهرهای دانشجو نشین –صرف نظر از سطح فرهنگ و گستردگی شهر- دید خوبی نسبت به خوابگاه های دختران وجود ندارد. مردمان اینطور شهرها – به ویژه در محیط های کوچک- دید خوبی نسبت به دختران مجردی که در خیابان ها و مغازه ها پرسه می زنند و با هم یا با پسرهای کلاسشان رستوران ها و کافی شاپ های شهر را پر کرده اند ندارند. در موارد بسیاری دختران دانشجو از جانب مردان و پسران ساکن در شهرهای کوچک مورد آزار و مزاحمت قرار میگیرند و از جانب زنان آماج توهین و تخقیر واقع میشوند. در شهر های بزرگی چون تهران هم گرچه این حساسیت ها وجود ندارد اما دید خوبی نسبت به دختران دانشجو وجود ندارد. بارها در مکالمات خانم های ساکن همین منطقه ولنجک- که خوابگاه دانشگاه ما در آن واقع بود- شنیدم که معتقد بودند “یک مشت دختر در و دهاتی آمده اند و …” اما آیا واقعا اینطور است؟ آیا وجود خوابگاه های دخترانه در شهرها مساوی بروز فساد در شهرهاست؟ به نظر من که این طرز تفکر بیش از آنکه ریشه در واقعیت داشته باشد از پیش فرض ها غلط ذهنی ما درباره زنان و دختران شکل میگیرد. از اینکه عامه مردم ما عادت کرده اند/ دوست دارند فکر کنند که وجود دختران مجرد بدون مراقبت خانواده(بخوانید سپرستی یک مرد) برابر با فساد و انحراف است. این در حالی است که خوابگاه های دختران همواره تحت مراقبت دائمی و کنترل شدید از جانب حراست دانشگاه ها هستند
![]()
ج- با این اوصاف آیا زندگی خوابگاهی چیز بدی است؟ به نظر من نه تنها بد نیست بلکه یک فرصت اسثنایی و طلایی برای دختران در کشور ما است. متاسفانه دختران ما- چه آنها که در شهرهای بزرگ زندگی و تحصیل میکنند و چه آنها که در روستاها- کمتر فرصت تجربه و تعامل پیدا میکنند و با زندگی خوابگاهی این امکان را مییابند که به پختگی و بلوغ اجتماعی و فکری/شخصیتی بیشتری برسند. خودشان، باورهایشان، دیگران و باورهایشان را بشناسند. و دید خود را گسترش بدهند
خیلی وقت ها مطالب وبلاگ های به اصطلاح اجتماعی زنان و دختران تحصیلکرده ایرانی را که میخوانم بی اختیار به یاد آن انشای معروفی می افتم که پسر ثروتمندی درباره فقر نوشت
در خوابگاه، به ویژه در سالهای نخست شما ممکن است در یک اتاق شش نفری ساکن باشید با شش هم اتاق که هرکدام از یک گوشه از ایران آمده اند و لحن و گویش مخصوص به خود دارند. هر کدام باورهایی دارند که به شدت به آن پایبند هستند. یکی بالای تختش یک چفیه و عکس چند شهید نصب کرده است، یکی عکس فروغ و شاملو و شریعتی را، یکی به دیوار گل خشک شده چسبانده، آن یکی عکس گلزار و دیکاپریو را ، یکی عکس پدر مرحومش را و یکی هم چند جمله یا چند بیت شعر خطاطی شده شاید. یک نفر شلوغ و پر حرف و خودنماست و هر شب با همکلاسهایش بساط شب نشینی در اتاق براه می اندازد و یکی کم حرف و منزوی، حضورش مثل هوا نا پیدا است. یکی مغرور و از خود راضی است همه را به چشم تحقیر می نگرد و یکی اصلا خودش را داخل آدم نمیداند. هر کدام یک جور آموزش دیده اند: یکی ایمان دارد که در تمام طول دوران عادت ماهیانه نباید استحمام کند و ماهی یکبار هم لباسهایش را نمیشوید و یکی به قدری وسواسی است که هیچکس از فاصله یک متری تختش هم رد نمیشود. یکی تمام مدت موچین و آینه به دست از اینطرف به آن طرف می رود و یکی معتقد است که موی صورت دختر حرمت دارد. یکی آنقدر مختصر لباس می پوشد که دشوار بتوان گفت چیزی پوشیده و یکی همیشه شلوار و دامن و پیراهن آستین بلند می پوشد و جز برای شانه زدن موهایش روسری اش را برنمی دارد. یکی لپ تاپ و تلویزیون و حتی مایکرویو و کلی غذای فریز شده با خودش آورده و یکی حتی پول تهیه ژتون برای غذای روزانه اش را هم ندارد. یکی اهل نماز اول وقت و دعای کمیل و ندبه و توسل است. یکی بدون رِنگ و رقص شبش صبح نمیشود، یکی مادر و پدرش دکتر هستند و مدام یادآوری میکند که دماغش را تازه عمل کرده و یکی اصلا مادر و پدری ندارد و تا پیش از دانشگاه در مزرعه کار میکرده است. یکی آنقدر مودب است که برای هر کاری ده باز عذرخواهی میکند و یکی الفاظ زشت و رکیک در کلامش ترک نمیشود. یکی آنقدر دست و پا چلفتی است که یک چای هم نمیتواند دم کند و یکی آنقدر با کفایت است که براحتی از عهده اداره یک ایل بر میآید… به مرور و با گذشت زمان بچه ها هم تیپ های خودشان را پیدا میکنند/ هم تیپ میشوند و آنوقت به هر اتاقی سر بزنی حال و هوای خاص خودش را دارد. در بعضی از اتاق ها همیشه حرف از بی شوهری و لزوم شوهر کردن و مزایای شوهر کردن و شوهر کردن این و آن است. در یک اتاق همه حرفها حول اساتید و همکلاسی های پسر دور می زند. در بعضی اتاق ها بازار رقابت و چشم هم چشمی درمورد روابط با دوست پسرها گرم است. در بعضی اتاق ها فضا، فضای مذهبی است و به امورات فرهنگی خوابگاه رسیدگی میشود، در بعضی اتاق ها همه درسخوان هستند و پشت در اتاق ورود و خروج مهمان را منوط به ساعات مشخصی کرده اند. در بعضی اتاق ها همیشه مهمانی و بزن و بکوب است. هستند اتاقهایی که بساط دود و دمشان براه باشد و هستند اتاق هایی که پاتوق بحث های سیاسی و اجتماعی باشند. با افزوده شدن به سالهای زندگی در خوابگاه خیلی از دختران یاد میگیرند که چطور برای خودشان درآمدی دستوپا کنند، از آرایشگری و دوخت و دوز و پذیرفتن سفارش های خیاطی تا فروش انواع لباس های زیر و رو تا تایپ و ترجمه از زبانهای مختلف و نوشتن مقاله و پایان نامه با نرخ دانشجویی
د- در مجموع میخواهم بگویم خوابگاه رفتن و زندگی خوابگاهی داشتن برای یک دختر ایرانی- اگرچه دشواری های فراوانی دارد- یک شانس است که خیلی بعید به نظر می رسد در جای دیگری بتواند به آن دست پیدا کند. تجربه آشنایی با رنگین کمانی از عقاید و باورها، آشنایی با اقوام و اقشار مختلف، تجربه مستقل بودن، اجبار به مقتصد بودن، آشنایی و درک آدمهای دیگر، دنیایشان، دردهایشان، فرهنگ و جفرافیا و اندیشه هایشان، درک کردن معنای همکاری و تعاون و پیدا کردن جسارت دفاع از حق و باورهای خود و شجاعت داشتن نظر و انتخاب، بدست آوردن کفایت برای اینکه گلیم خود را از آب بیرون بکشند. پیدا کردن دوستانی از مناطق مختلف با تخصص های مختلف و کنار آمدن با آدمهایی که عمیقا با خود فرد متفاوت هستند. زندگی خوابگاهی به شخصیت دختران غنا می بخشد و آن را تقویت میکند، به آنها فرصت و قدرت جهتگیری میدهد. امکان انتخاب های واقعی به آنها می دهد درحالیکه مسئولیت عواقب هریک از این انتخاب ها بر عهده خودشان خواهد بود
در مورد زندگی خوابگاهی دختران زیاد میتوان گفت و نوشت که فراتر از ظرفیت یک نوشته وبلاگی است تنها در پایان اشاره کنم که تنها به مسئله زندگی خوابگاهی پرداختم وگرنه من نیز تا حدودی به آسیب ها و مشکلاتی که یک دختر باهوش روستایی از یک خانواده پر اولاد، برای پیشرفت و تحصیل با آن مواجه است آشنا هستم. دختری که از روستایی در کویر با کوشش فراوان در دوره دکتری زیست شناسی پذیرفته میشود درست در زمانیکه کاسه صبر و تحمل نامزدش/پسرعمویش بخاطر نیش و کنایه های اطرافیان لبریز شده است
مطالب مرتبط
سحر

on 26 Sep 2008 at 4:12 pm 1.امید said …
سپاس فراوان از مطلب خوبتان
اصولاً برای زندگی خوابگاهی مزایایی مترتب است که جنسیت نمیشناسد. تمام نکاتی که در بخش “د” بیان کردید همگی برای پسران دانشجو هم صادق است. شاید تصورش برایتان بسیار دشوار باشد، ولی علیرغم تفاوتهای بارز و آشکاری که میان نگاه اجتماعی به دختران و پسران وجود دارد، و با وجود تبعیضهای آشکاری که عملاً دختران را از لخاظ شخصیتی و اجتماعی عقبتر از پسران نگه میدارد، دردها، مشکلات و آموزههای زندگی خوابگاهی تا حد بسیار زیادی بین دختران و پسران مشترک است. از بهداشت شخصی گرفته تا نحوه لباس پوشیدن، مشارکت در نظافت خوابگاه، بحث درباره جنس مخالف، رقص و بزن بکوب، فضای مذهبی، فضای درسخوانها، بحث های سیاسی و اجتماعی و حتی درآمدهای دانشجویی با تفاوتهای ناچیزی بین دختران و پسران مشترک است.
اگر نگاه تحقیرآمیزی نسبت به دختران دانشجو وجود دارد، شاید مشابه و یا حتی بدتر از آن نگاه در مورد پسران نیز صادق است. هیچ گاه فراموش نمیکنم که چگونه اهالی شهر محل تحصیلم به ما دانشجویان پسر به عنوان افراد شهوت پرستی که یه دنبال از راه به در کردن دختران معصومشان هستیم نگاه میکردند.
در کل زندگی در چنین محیطهایی به شخصیت انسان (چه مرد و چه زن) غنا میبخشد و شخصیت پختهتری در هر کس میپروراند
آقا امید گرامی
ضمن اینکه با حرفهای شما موافق هستم باید اشاره کنم که تاکید من بر روی خوابگاه دختران به این جهت است که پسرها قبل و بعد از خوابگاه- مثلا در دوره سربازی یا زمانیکه سر کار می روند یا بخاطر آزادیهای بیشتری که در دوستی و روابط دارند- امکان کسب تجربه هایی از این دست را پیدا میکنند اما برای بسیاری از دختران ایرانی خوابگاه اولین و احتمالا آخرین جایی است که میتوانند تمام آنچیز هایی را که به آن اشاره کنم بدست بیاورند
پاینده و پوینده باشید
on 26 Sep 2008 at 10:22 pm 2.bi ehsas said …
vajeb shod ye sar be mane khabgahi bezani refigh!
on 26 Sep 2008 at 11:53 pm 3.حنیف said …
من تقریباً 7 ساله که خوابگاهیم و شاید به نظر عجیب بیاد که تو هیچ جا(حتی تو خونه خودمون) به اندازه اینجا راحت نیستم.
on 26 Sep 2008 at 11:57 pm 4.محمود said …
سلام. باز هم مثل همیشه لذت بردم. دوستی داشتم که وقتی از خوابگاه دخترانه ای که در آن بود تعریف می کرد گه گاه با چنان انزجاری از مراقبت های آنجا سخن می گفت که در دلم می گفتم : “اگر من به جای او بودم ، چند باره با همه و همه دعوا کرده بودم” ولی او گویی تن به قاعده ی این بازی داداه باشد ، فقط گه گاه در تنهایی خود گریه می کرد.
شاد و امیدوار باشید.
on 27 Sep 2008 at 1:06 am 5.parisa said …
یادداشت فوق العاده ای بوود .
ممنون.
on 27 Sep 2008 at 1:06 pm 6.حمیدآقا said …
سلام!
البته فکر کنم این مساله ی دید بدی که به خوابگاه دختران گفتید ، در مورد کلیه خوابگاهها وجود داره! چون خودم 4 سال خوابگاهی بودم و دقیقا میشد حس کرد که ….
شاید بهتره این تلقی ای رو که گفتید ، بگذاریم به حساب دید منفی جامعه به تجرد!
مجرد یعنی تمثال همه ی ناهنجاریهای اجتماع!
اما با تمام اینها ، من خوابگاه رو با تمام مشکلاتش خیلی دوست دارم! خیلی زیاد
ارادت!
حمید آقای گرامی
تجربه من هم نشان داده است که پسرها خیلی راحت تر با محیط خوابگا کنار می آیند، شاید چون خوابگاه هم با آنها راحت کنار می آید و زیاد کاری به کارشان ندارد! به این موضوع علاوه کنید درصد قبولی بسیار زیاد دختران در دانشگاه بدون اینکه تمهیدات لازم برای زندگی خوابگاهی آنها وجود داشته باشد…کماکان خوابگاه های بهتر از نظر موقعیت مکانی و امکانات در دست پسران قرار دارند در حالیکه روز به روز از تعداد آنها کاسته میشود
در ضمن تصور میکنم با زندگی در خوابگاه پسرها از بسیاری از مسئولیت هایی که خانواده و جامعه از آنها انتظار دارند میگریزند: مسئولیت هایی نظیر توقع سرکار رفتن و کسب درآمد، تشکیل خانواده و قبول تعهد، رفتن به سربازی و امثالهم
پاینده و پوینده باشید
on 28 Sep 2008 at 12:42 am 7.شایا said …
اون عکس بالاییه به ترتیب از چپ:
Ino Yamanaka - Sakura Haruno - Hinata Hyuga - Tenten نیست؟ :دی!
مطمئن نیستم ولی فکر نمیکنم/ پاینده و پوینده باشی
on 28 Sep 2008 at 2:02 am 8.فرهاد said …
موضوع وحشتناک این است که چرا باید عرصه ی تجربه در اجتماع و خانواده آن قدر تنگ شده باشد که زندگی با این وضع در خوابگاه تبدیل به یک تجربه ی غنابخش شود. چقدر باید توسری خورده باشیم که زندگی در چنین وضعیتی برای ما قانع کننده باشد. به نظر من به جای تحسین تجربه ی خوابگاه برای دختران می توان شرایط و زمینه های اجتماعی را نشانه گرفت که منجر به چنین وضعیتی شده اند.
ما باید تفاوت ها را به رسمیت بشناسیم و از آن ها درس بگیریم
با شما موافق نیستم و چیز وحشتناکی درغنابخش بودن تجربه زندگی خوابگاهی نمیبینم. گرچه دختران در خانواده و جامعه محدود هستند اما تجربه زندگی مستقل با همسالان چیزی است که هرگز در خانواده بدست نخواهد آمد. ضمن اینکه شخصیت آدمها در سختی ها صیقل میخورد و ساخته میشود. من مخالف تفکری هستم که معتقدند دخترها بخاطر حساسیت هایشان یا آسیب پذیرتر بودنشان در اجتماع باید زیر زر ورق بزرگ بشوند . موجودات ظریف و نازکی که باید مراقب بود نشکنند!یا موجودات ناقص العقلی که تحت هیچ شرایطی نمیتوانند به بلوغ عقلانی دست پیدا کنند. به نظر من دختران باید آلوده زندگی اجتماعی به معنای واقعی آن بشوند گرچه به نظر برخی این برای یک دختر آلودگی بحساب آید. ترساندن دختران از چنین تجربیاتی از مصادیق سلطه مذکر بر فرهنگ و جامعه ما است
پاینده و پوینده باشید
on 28 Sep 2008 at 12:59 pm 9.فائزه said …
سلام مريم جان
خيلي جالب بود نوشته ات در مورد خوابگاه. وقتي موضوع نوشته را ديدم با سابقه ذهني كه از تصورت نسبت به خوابگاه داشتم مطمئن بودم كه نوشته تلخي خواهد بود. اما اين طور نبود.جالب اينكه تو به عنوان كسي كه واقعا در اين محيط اذيت ميشدي اين قدر منصفانه در مورد خوابگاه دختران نوشتي.
خوابگاه براي مني كه كمتر از حد معمول حساس بودم نه تنها آزاردهنده نبود كه دوست داشتني هم بود.چرا كه خيلي چيزها رو نمي ديدم و نمي فهميدم .اماخوابگاه براي من خيلي آموزنده بود ومن حواس پرت و تك بعدي را خيلي بزرگ كرد. ياد گرفتم ملاحظه ديگران را بكنم. بقيه رو با خط كش افكار خودم اندازه نگيرم. منصف باشم به جاي فداكار و وظيفه شناس به جاي ايثارگر.ياد گرفتم به خلوت ديگران احترام بگذارم و خيلي چيزهاي ديگر..حالا خيلي منصف تر و باملاحظه تر و حساستر شدم ..اما دلم لك زده براي بي خيالي اون روزها.. راستي دختري كه اخر مطلبت بهش اشاره كردي براي زندگي خانوادگيش خداي نكرده مشكلي پيش نيومده كه؟
سلام به فائزه عزیز، هم اتاقی نازنینم
ممنون که سر زدی و ممنون از اظهار نظر صادقانه ات. در مورد اون دختر هم متاسفانه ازش بیخبرم . در این مواقع آدم واقعا نمیدونه باید چه بکنه و چی درسته
سلام برسون
پاینده و پوینده باشی
on 28 Sep 2008 at 3:47 pm 10.saeideh said …
سلام.بلاگ بسیار جالبی دارین.مفید و ارزشمند.
یه سوال هم دارم .شما نظرتون درباره کتاب جنس دوم سیمون دوبوار چیه؟از آشنایی تون خیلی خوشحال شدم
on 28 Sep 2008 at 6:36 pm 11.hossein said …
سلام
خواندم!
البته يه كم دخترانه بود!
آره
خوابگاه برا دختر مثل سربازي ميمونه!
ممكنه پخته تر شه!
اما اصل نيست كه حتما بشه!
در مورد باور عوام به فساد دختر دانشجو شايد به نظر شمايي كه در ولنجك بودي واضح نباشه اما در ظاهر در مكانهاي ديگر واضحه!
در شهرهاي كوچك و مذهبي كه سياست نظام هم احداث دانشگاه در آنجاست
ظاهر دختر دانشجو مصداق فساده!
البته نظر من اين نيست!
به قول خوداتون در علوم اجتماعي بايد تماشاچي نبود بلكه بازيگر بود!
به اين مقوله از چشم يك شهروند سنتي نگاه كن نه يك دانشجوي خوابگاهي روشنفكر !!
مثل هميشه استفاده كردم!
ممنون
on 28 Sep 2008 at 8:16 pm 12.محمد حسن سلیمانی said …
سلام
پست جالبی بود
منم نزدیک دو ترم توی خوابگاه بودم
البته خوابگاه ما امکاناتش یه خورده بیشتر از توصیفات شما بود
مثلا چند ساعت منتظر تلفن نمی موندیم
شایدم پسر ها کمتر اهل تلفن هستند
واقعا توی اون هفت هشت ماه تجربه ای از افراد متنوع با روحیات مختلف پیدا کردم که شاید برابر بود با تجربه تمام عمرم در برخورد با دیگران
البته بماند که تجربه زندگی یه بچه آخوند در خوابگاه شاید کمی سختتر از تجربه بقیه بود!
on 29 Sep 2008 at 12:13 am 13.مازیار said …
سلام مریم خانم:
من سالیان درازی است که در خانه خود ایران زندگی نمی کنم. خودم تجربه زندگی در خوابگاه دانشجویی را چه در دوران تحصیل در ایران و چه در آلمان تجربه کرده ام. باید بگویم که این مقاله شما اثر عمیقی بر من گذاشت و مرا به سالهای دور گذشته در دوران تحصیلم در تهران پرتاب کرد.! یاد آن سالها و یاد دوستان آن دوران بخیر!!. پر واضح هست که دوران دانشجویی ما در عین مشکلات درگیر بودن در جنگ (1363-67) معذالکیک روح تعاون و همگامی در بین بچّه ها حاکم بود. زیرا آن نسل, نسل برخاسته از انقلاب و سرشار از انرژی و بالند گی بوده, اگرچه اکثر آنان در اوایل دهه 60 اعدام و شکنجه و زندان و تبعید را چشیدند!! ولی خوابگاههای آن دوران فضای فعّال سیاسی زنده ای داشت, و بر خلاف حالا محلّ پز دادنها و خود شیفتگیها و چشم و همچشمی نبود!! بسیاری از آنان راه تبعید را در پیش گرفتند!! ولی واقعاً دلم الان واسه دانشجوهای نسل 3 می سوزه که پتانسیل آنان برای تغیرات اساسی در ایران انبساط سیاسی کنونی به بیراهه می رود و آنان را به این نوع عکس العملهای رفتاری می کشاند. به هر حال مقاله تان واقعاً جذّاب بود. دستتان درد نکنه و در امر تحصیل موفق باشید!
مازیار- آلمان
سپاس! اشاره تامل برانگیزی بود
پاینده و پوینده باشید
on 29 Sep 2008 at 8:34 pm 14.somaye said …
نوشتتون کلی منو دچار احساسات نوستالوژیک کرد.به خصوص که مثل شما تجربه زندگی 6 ساله در 5 تا بلوک خوابگاه ولنجکو دارم وضمن اینکه گاه و بیگاه برای گرفتن جزوه از هم رشته ای هام خلوت شمارو-که اکثر مواقع در حال مطالعه بودید- به هم می زدم
با آرزوی موفقیت همیشگی برای شما..
on 29 Sep 2008 at 10:37 pm 15.آسيه سادات said …
سلام
تحليل بسيار جالبي بود
هر چند من هيچ وقت مدت طولاني در خوابگاهي اقامت نداشته ام اما اين چيزها كه ميگوييد رو ديده ام و شنيده ام
و معتقدم براي دختران وجود چنين زندگي تقريبا مستقلي هر چند كوتاه مدت ، به شدت لازم است به همان دليل كه شما فرموديد تقريبا ميشود گفت مشابه چنين فرصتهايي براي چشيدن استقلال ((بدون قش آفريني محوري يك مرد)) اصلا براي دختران پيش نمي آيد
خلاصه حسابي موافقم
فرصتي است براي شكل گرفتن!
و فرصتها معمولا شمشيرهاي دولب اند يعني از ديد فرهنگ جامعه به لحاظ ارزشي جهت نميشود برايش تعيين كرد
ديده ام خيليها به خاطر ترس از اينكه دخترشان در چنين شرايطي منحرف!! شود از دانشگاه رفتنش جلوگيري ميكنند
به نظرم بايد به اختيار ادمها احترام گذاشت!و انتخاب مسيرها رو به عهده ي خود افراد قرار داد
مثل هميشه! با تشكر
سبز باشيد
on 30 Sep 2008 at 2:43 pm 16.مریم م said …
من زندگی خوابگاهی را تجربه نکرده ام اما مثل تو معتقدم که این تجربه فرصت های اش بر تهدیدهای اش می چربد.
اگرچه، قرار است با شعار بومی کردن دانشگاه در ظاهر، و سرکوب جنبش هایی که منشاء اغلب شان خوابگاه هاست به واقع، این اندک فرصت هم از دختران (و حتا پسران) گرفته شود.
راجع به این بومی کردن هم یک زمانی چیزی نوشته ام. اینجاست :
http://kalameh2.blogfa.com/post-86.aspx
راستی: اقدام ام کمی تا اندکی نتیجه بخش بود و کلی طرفدار پیدا کرد.
شاد و پر از انرژی باشی همواره
on 01 Oct 2008 at 6:13 pm 17.elahe said …
سلام.
این پست برای دانش اموزی مثل من که شاید تا چند ماه دیگر فضای خوابگاه را تجربه کند خیلی جالب بود.
همیشه از اشنایی باد افراد جدید لذت برده ام اما زندگی در خوابگاه واقعا برایم نگران کننده است
موفق باشی .
on 02 Oct 2008 at 1:01 am 18.anahita said …
سلام مریم جان. خواندم و بسیار زیبا بود… من در تمام مدت 20 سال تحصیلم فقط به اندازه یک هفته خوابگاه بودم… البته شبهای امتحان اکثرا با هم کلاسیها بودیم که البته بیشتر انها خانه ما بودند تا من خوابگاه ولی همان تجربه یک هفته به من نشان داد که واقعا زندگی در خوابگاه کار دشواری است… غیر از تمام کمبودها درگیر شدنت در مسائلی که اصلا به تو مربوط نیست، بیشتر روحت را می ازارد…
می دانم که خوابگاه دانشگاه صنعتی اصفهان را تجربه نکردی که مطمئنا یقین پیدا میکردی که خوابگاه هیچ منفعتی برای دانشجویان ندارد.. وقتی بیش از هشتاد درصد فارغغ التحصیلان حداقل اعتیادشان سیگار است… وقتی شب امتحان در اتاق را باز میکنی و با جنازه دوستت رو به رو میشوی… وقتی تمام وقت با حجاب کامل در راهرو ها و اتاق میگردی (البته اگر معتقد باشی)که مبادا توسط تلسکوپهای خوابگاه پسرانه رصد شوی… اینها چیز خوبی نیست…
ولی به یک چیز معترفم.. صمیمی ترین دوستان دوره تحصیل من اهل اصفهان نیستند… شمالی،اهوازی و خلاصه مال همه جای ایران هستند که این به خاطر همان یک هفته خوابگاه ماندن من است…
on 02 Oct 2008 at 1:06 am 19.anahita said …
پی نوشت: بالاترین امار خودکشی دانشجویی مربوط به دانشگاه صنعتی اصفهان است.
2- بالاترین امار اعتیاد مربوط به دانشگاه صنعتی است.
3- هیچ وقت یادم نمیرود که روزی استادی سر کلاس گفته بود من باور نمی کنم که ما دانشجوی سیگاری داشته باشیم و فردا در خبرنامه نوشته بودند: استاد خبر نداری دانشجوها شب که می خوان بخوابند، مسواک هم نمی زنند
….
دوست نازنینم
آنچه شما میگویید کمابیش مبتلا به همه خوابگاههای ماست و به ویژه آمارها در خوابگاههای پسران تاسف برانگیزتر است!هرگز فراموش نمیکنم زمانیکه نتایج یک تحقیق میدانی درباره خوابگاه پسران دانشگاه خودمان راکه توسط یکی از بچه ها انجام شده بود خواندم و تا یک هفته شوکه بودم: هر پسری که در دانشگاه میدیدم حالت تهوع به من دست می داد!تجربیات پرفراز و نشیب خود من در خوابگاه هم خالی از وقایع تاسف برانگیزو دردناک نیست همین ناگزیر بودن از شنیدن و گاه دخالت کردن در اموری که اصلا به تو مربوط نیست و شاید اگر خوابگاه نمی آمدی تا پایان عمر هم با مانند آن مواجه نمی شدی خودش تجربیات بسیار سازنده ای همراه دارد، با فرار کردن از دیدن زشتی ها، دردها و مشکلات موجود در بین جوانان فقط خودمان را راحت میکنیم درحالیکه به باور من مواجهه با چهره های گوناگون زندگی است که آدم را از کودکی و یکجانبه نگری بیرون می آورد…البته شاید منافع این دست تجربیات بیشتر به کار کسانی می آید که جز درس خواندن به چیزهای دیگری هم می اندیشند و شاید بچه هایی نظیر بچه های دانشگاه صنعتی اصفهان کمتر اینطورند!شاید
راستی یه چیزی! بعضی از بچه های خوابگاهی علاقه خاصی به تعریف کردن تجربیات خودشان/دیگران از اتفاق های غیرمعمول در خوابگاه - به انضمام مقادیر معتنابهی پیاز داغ اضافی - دارند و هرکجا می رسند تنها و تنها به بازگو کردن همین چیزها میپردازند…در حالیکه خیلی وقت ها بسیاری چیزها در خوابگاه همانقدر نادر هستند که در جهان واقع
ممنون از نقطه نظری که طرح کردی
پاینده و پوینده باشی
on 02 Oct 2008 at 6:03 pm 20.سپیده said …
دید وسیع و همه جانبه و نوشتار روون…اینا ویژگی هایی از نوشته هات بود که برام خیلی جذاب بودن…و
یک سؤال:…ازت دو مقاله دیدم تویه “باشگاه اندیشه”…به این فرض که برای منتشر کردن نوشته ها ، مکاتبه ای بین نویسنده و باشگاه باشه…احتمالا منوطه به یه شناخت کوچیک دو طرفه س؟!…با این مقدمه سؤال من اینه که شما میدونی تیم اداره کننده ی اونجا چه افرادی هستن و احتمالا وابسته به نهاد یا سازمان خاصی هست یا نه؟؟
سپیده عزیز
من هم آن دو مقاله را دیده ام اما من آنها را برای این سایت ارسال نکرده ام؛ آن مقالات پیش تر در همین وبلاگ منتشر شده بودند .عضو سایت هستم ولی اطلاعات خاصی درمورد آن ندارم.درمورد ارسال مطلب هم تصور میکنم شما ابتدا باید عضو سایت بشوید و بعد مطالب خودتان را برای آنها ارسال کنید تا بررسی بشود و روی سایت قرار بگیرد. فکر میکنم روششان اینطور باشد. برای اطلاعات مستند تر شاید بد نباشد با مدیر سایت تماس بگیرید
پاینده و پوینده باشید
on 03 Oct 2008 at 12:29 am 21.somaih said …
مریم جون
نوشته بسیار خاطره برانگیزی بود
هرچند از خوابگاه ولنجک دور شدم اما دست برقضا 4ترم دیگه باید باز هم خوابگاهی باشم
.اما احساس می کنم همین تفاوتها در خوابگاه بعد از مدتی عادی میشه و این عادی شدن برای برگشتن به زندگی گذشته،رفتن توی جامع های که این تفاوتها بسیار عمیق است بسیار سخت و گاهی میشه گفت آسیب زاست.
سمیه نازنینم
قبل از هر چیز پذیرفته شدنت در دوره کارشناسی ارشد رو تبریک میگم
نکته بعدی اینکه هرگونه تغییر، بلوغ و آگاهی مزایا/مصائبی را به همراه خواهد داشت. قطعا آدم با نشستن کنج خانه از مزایا و هم آسیب ها بی نصیب/ در امان خواهد بود. من معتقدم تجربه زندگی خوابگاهی ارزشش را دارد. حتی همین تفاوت در نگاه در بازگشت به خانه هم به نظر من مزیت بزرگی است
پاینده و پوینده باشی عزیز
on 03 Oct 2008 at 3:14 pm 22.inanna said …
oh i have been there for 4 years also and it ’s a good memory .and now i can’t Compare my new dorm (in fact this is not dorm)with it at all.
any way i have the same opinion
on 03 Oct 2008 at 9:27 pm 23.سمیرا said …
باعرض ارادت مریم خانم
خواندن این پست برای من واقعا لذت بخش بود، کاملا مطابق با واقعیت ها است.
من با گذراندن 3 دوره تحصیلی باانضمام با
دوران طرح،تجربه زندگی در 5 خوابگاه کاملا متفاوت از نظر شهر و هم اتاقی را دارم که بزرگترین دستاوردم این بوده که هرگز و تحت هیچ شرایطی در مورد دیگران قضاوت نکنم و تجربه بدتر اما واقعی اینکه در محیط های بزرگی که ارتباطات و برخورد هازیاداست مانند خوابگاه،هر شخصی هرآنچه که امروز می گوید، بالاخره روزی به نحوی بر علیه او استفاده می شود!
on 05 Oct 2008 at 6:38 pm 24.رهگذر said …
جالب و مفيد بود، مثل هميشه.
آرشيو موضوعي وبلاگتون (دسته بنديها) كار نميكنه، فقط صفحه اول سايت رو مياره؛ ميشه درستش كنيد؟ درستشدني هست اصلا؟ (اگر اشتباه نكنم قبلا سالم بود؟)
ممنون.
on 21 Oct 2008 at 12:19 pm 25.وحید نجاتی said …
در خوابگاه دختران چین باستان اینطور بوده، دختر چینی عارف هم بوده است. تائو (8) طریقه است هم عرفانی و هم فلسفی که دختران چین(9) و لائوتسو(10) در زمره بزرگان این طرقه هستند. فلسفه دختران هند کنونی هم – نه هندوهایی که اروپا میروند و فیلسوف میشوند آنها را نمیگویم – فلسفه دختران هند را میگویم. خود هند فلسفه دارد. هندوئیسم (11) فلسفه خیلی عمیقی دارد یک نوع عرفان است.
on 27 Oct 2008 at 7:48 am 26.Khabgah said …
Ba salam,
Bad az 11 term khabgahi boodan, va nazdik be do saal tanha kharej az Iran zendegy kardan, khoondane neveshtat mano kheili yade khodam endakht!!!!
Vaghty az khabgah miyay biroon fekr mikoni kheili tajrobe kasb kardy!!! Vali age khosh shans bashy kheili zood mifahmi ke khabgah ziyad shabihe donyaye biroon nist, ye utopia hast ke ghavaninesh faghat be darde khodesh mikhore.
Oon dokhtar khanoomi ke dar bareye khabgahe Sanaty nazar dade bood ham behtare ke kamtar be mozakhrafaye too khabgah goosh kone, khabgahe beheshty (khabgah 4) faghat ye balesh mitunest did dashte bashe roo khabgah dokhtara ke oonam control mishod!!!
دوست گرامی
میتوان با شما همعقیده بود در باره اینکه چهره حقیقی دنیایی که در آن زندگی میکنیم بسیار خشن تر از آنچیزی است که در خوابگاه ها میگذرد اما خیال میکنم منافاتی با این نکته ندارد که خوابگاه میتواند زمینه بلوغ اجتماعی، برخورد مناسب و فعال دختران را با این اجتماع خشن فراهم کند- دست کم بهتر از خانه پدری که هست؟!. پاینده و پوینده باشید
on 02 Nov 2008 at 3:27 pm 27.سارا said …
برای هرکس یه دوره هست تو زندگیش که فلسفه زندگی اون آدم رو به هم می ریزه. برای یکی جنگ، برای یکی مرگ مادرش، برای یکی طلاق. برای من 4 سال زندگی در خوابگاه بود که من رو تبدیل کرد به یه موجود دیگه.
این مطلب خیلی خوب بود. مرسی
on 08 Nov 2008 at 11:39 pm 28.mahdi said …
salm manam khayli bahash hal kardam
on 10 Mar 2009 at 10:46 am 29.گلناز said …
سلام
خوابکاه به معنی جنده خانه می باشه چون بارها دیدم
on 17 Aug 2009 at 11:49 am 30.ساناز said …
سلام-تقريبا2سال ميشه اززندگي خوابگاهي خدافظي كردم-خيلي دوران خوبي بود-سراسر خاطره-همه چيزايي كه گفتي واسه خوابگاه ماهم صدق ميكرد-راستي يه چيزي رو شمايادت رفت بگي بعضي روزا ميشدكتري اب رو كه ميذاشتيم رو گاز-همينكه ميجوشيدتا ميومدي ورداري برده بودن-دم كرده بودن-نوش جان هم كرده بودن-راستي يه چيز ديگه از صداي قشنگ بچه هاچيزي نگفتي-بعضياشون يه صدايي داشتن صدبرابر بهتر از صداي هايده…!
خلاصه اميدوارم قسمت همه بشه برن دانشگاه هم خوابگاه رو تجربه كنن هم حالشو ببرن-باي باي
on 06 Mar 2010 at 10:18 pm 31.ستاره said …
سلام
من 4سال در خوابگاه زندگی کردم و فکر میکنم بهترین فرصت بود که یاد بگیرم چطور میتونم به بهترین نحو با مردم با فرهنگ های متفاوت زندگی کنم و بهترین خاطراتم مربوط به همون دوره کوتاه اما شیرینه
الانم همش در حال رفت و آمدم کارم 1جا دانشگاهم 1جا دیگه هفته که 4 روزه من 5روزش رو در حال رفت و آمدم و ارتباط خوب اجتماعی الانم رو مدیون همون 4سال میدونم