Posts or Comments 03 September 2010

زنانه نگري/فمينيسم مریم نصراصفهانی | 22 Jun 2009 01:31 pm

از هدی تا ندا

الف- به روز کردن وبلاگ در این روزها احتمالا آخرین چیزی است که ممکن است ذهن وبلاگنویسانی را که پیش از انتخابات حامی آقای موسوی بوده اند به خود مشغول کند. روزهای پر از تنش و التهابی که میگذرانیم و روح پریشانی که این روزها گریبان همه کسانی را که میشناسم گرفته است واقعا دل و دماغ نوشتن برای آدم باقی نمیگذارد…این روزها انگار وبلاگها تنها جولانگاه حامیان رییس دولت است تا با ادبیات مخصوص به خودشان بخش نظرات وبلاگ را مزین کنند…بگذریم! من یکی که هنوز گیجم، احساس خشم و فریب خوردگی عجیبی دارم. احساس میکنم همه مان زخم عمیقی برداشته ایم که به این زودیها التیام نمیابد حتی اگر رسانه مثلا ملی هردقیقه بر آن نمک نپاشد…هنوز نمیتوانم بنویسم. جمله ها ناتمام در ذهنم میشکنند و هزار تکه میشوند
ب- انتخابات دهم  برای من از جنس دیگری بود.  تجربه ها و امیدهای تازه ای در آن پیدا کردم که فارغ از نتیجه انتخابات برایم گرانبها و با ارزش بود. …دقیقا از یکصد روز مانده به انتخابات بود که تمام حرفها و بحثهای میان من و دوستانم سرشار از دغدغه انتخابات شد. حساسیت عجیبی همه را به تکاپو واداشته بود که برای شخص من واقعا عجیب بود: معمولا دختران اقبالی نسبت به بحثهای سیاسی نشان نمیدادند. همراه با دوستانم از همان زمان در جلسات انتخاباتی شرکت میکردیم و با نزدیک شدن به انتخابات هر کجا و هرگونه که از دستمان بر می آمد بحثهای انتخاباتی پیش میکشیدیم و تلاش میکردیم تا حساسیت دیگران را هم نسبت به انتخابات برانگیزیم. در کمال شگفتی میدیدم که این تنها ما نیستیم که احساس میکنیم باید کاری کرد… در واقع  یک حساسیت و اضطراب فراگیر در میان قشر وسیعی از دختران تحصیلکرده ای که میشناختم وجود داشت که سابق بر این آنرا- از جنسی متفاوت- تنها در میان خواهران بسیجی دیده بودم
 به کمک جمعی از دوستان تصمیم گرفتیم یک همایش انتخاباتی برای “طرح مطالبات زنان” برگزار کنیم که خود داستان مفصلی دارد که از حوصله من و این نوشتار خارج است، اگرچه همایش مان به علل و دلایل متعدد به بدترین نحو ممکن برگزار شد اما باعث شد دوستان جدید فراوانی پیدا کنم که بسیاری از آنها اساسا اهل کارهای اجرایی نبودند ولی دغدغه مشترک همه شان را به میدان کشانده بود و میخواستند به هر نحوی که شده کاری بکنند. در رویایی ترین  رویاهایم هم جمع دوستانه ای به این با معرفتی تصور نمیکردم. هر کدام از دوستان قدیم و جدید هر کاری که از دستشان برمی آمد کوتاهی نمیکردند، دوبرابر بار مسئولیتی را که قبول میکردند  به دوش میکشیدند بدون اینکه کمکی بخواهند یا بهانه جویی کنند، چنان روحیه ایثار و مراقبت خواهرانه غریبی در میانمان وجود داشت که انگار سالهاست همدیگر را میشناسیم، یک اضطراب عجیب و درد عمیق و مشترکی ما را به هم پیوند داده بود…شاید غرور زخم خورده، شاید شخصیت لجن مال شده، شاید عزت و حرمت به باد رفته…نمیدانم ولی هرچه بود باعث شد من باور کنم نسل جدیدی از دختران که شبیه دختران هیچ نسل دیگری نیستند به میدان آمده اند
در ابتدای همایش زمانیکه هدی برای تلاوت قرآن پشت تریبون رفت و با صوت خوشش قرآن خواند باورم شد که چیزهای زیادی عوض شده است، حصارهایی محکمی شکسته است و امیدهای تازه ای جوانه زده است. جمع نسبتا زیادی از دختران تحصیلکرده، فهمیده و مستقلی پا به عرصه نهاده اند که صاحب رای و اراده اند و چشمشان به دست و دهان هیچ کسی نیست
ج- یک هفته مانده به انتخابات  سری به ولایتمان زدم، جو خوبی حاکم نبود، تجربه نشانم داده بود که در شرایط چنینی جمع های دوستانه بهتر به کار می آیند تا کارهای تشکیلاتی…با چند دوست قدیمی دوران دبیرستان و دوستان جدیدی که از طریق وبلاگ شناخته بودمشان و دختران فامیل تماس گرفتم و کمک خواستم. استقبال کردند! توهین، تهدید، تحقیر، تمسخر و…هیچ چیز باعث نشد پشیمان بشوند یا منصرف… هنوز نمیدانم چه چیز میتواند مدارا و در عین حال مقاومتی اینگونه در مقابل عقاید متحجرانه و کور برخی مردم ایجاد کند. دوستان نازنین من رکیک ترین توهین های برخی *** را تحمل میکردند و کوچه به کوچه و مغازه به مغازه راه میپیمودند و خم به ابرو نمی آوردند اگر کسی به شخصیتشان، خانواده شان، نحوه پوششان و یا کاندیدای مورد حمایتشان توهین میکرد… آنها آنگونه که فکر میکردند درست است- با چادر یا مانتو- بودند و تحمل همین بودنشان برای خیلی ها واقعا گران بود…مطمئن شدم که چیزهای زیادی عوض شده است، حصارهایی محکمی شکسته است و امیدهای تازه ای جوانه زده است
د- بد یا خوب، انتخابات برگزار شد. خبر داشتم که چشمهای نگران همه دوستان قدیم و جدیدم تا صبح بیدار مانده اند…تلفن یک دم  آزاد نبود! همگی فشار عصبی شدیدی را تحمل کردیم که نه بخاطر اعلام باختمان که بخاطر توهین بزرگ به فهم و شعورمان بود…اعتراضها آغاز شد تا روز دوشنبه 25 خرداد و راهپیمایی اعتراض آمیز. از گوشه و کنار خبر می رسید که نیروهای امنیتی حکم تیر دارند و چه کسی پیش بینی میکرد جمعیت عظیم آن روز را؟ شگفت زده در میان میلیونها راه پیمای ساکت راه می رفتم و بیش از همه حضور انبوه خانهای جوان مرا به وجد می آورد. دختری به من گفت که همراه دو همکار دیگرش وصیت نامه نوشته اند و به راهپیمایی آمده اند، یکی دیگر میگفت که همسرش ترسیده و او به تنهایی و با آمادگی برای مرگ آمده است، یکی دیگر میگفت از همه برو بچه های خوابگاهشان حلالیت طلبیده . آقای جوانی در حالیکه اشک شوق از دیدن جمعیت در چشمانش حلقه زده بود تعریف میکرد که چطور همسرش به زور او را وادار به آمدن کرده است…این ماجراها همچنان با قوت فراوان در روزهای بعد ادامه داشت. حضور پر رنگ خانمهای جوان و دیدن شجاعتشان و شنیدن تحلیل های دقیقشان  آدم را بهت زده میکرد و نشان میداد که اگرچه سمیه را بازدداشت کرده اند، هزاران هزار سمیه در این شهر وجود دارد…صحنه هایی که در حین درگیریها دیدم واقعا تکان دهنده بود. من دختر جوانی را دیدم که در حالیکه تمام تنش آشکارا می لرزید و برگه “رای من کجاست؟” را بالای سرش گرفته بود، در مقابل هجوم لباس شخصی ها با میلگرد و چماق و باتون محکم  بر جایش ایستاد و له شد. من دختر جوانی را دیدم که در مقابل فحاشی  و هجوم  نیروهای امنیتی به سمتشان دوید و فریاد زد : از چی می ترسمونیم بیا من را بکش . من دختران جوان زیادی را دیدم که برای نجات پسران و مردانی که زیر ضربات نیروهای امنیتی مانده بودند خود را به آنها می رساندند و سپرشان میشدند شاید پلیس عقب بکشد. من هرشب غریو الله اکبر زنان و دختران را بر پشت بامها میشنوم…و من فیلم به خاک و خون کشیده شدن ندا را دیدم و یقین پیدا کردم که  چیزهای زیادی عوض شده است، حصارهایی محکمی شکسته است و امیدهای تازه ای جوانه زده است
مطالب مرتبط:
زهرا رهنورد
زن

27 Responses to “از هدی تا ندا”

  1. on 22 Jun 2009 at 3:42 pm 1.فافا said …

    گفت کاش در قطب بود
    شش ماه شب و شش ماه روز
    اما اینجا ایران است
    چهار سال شب و چهار سال شب

  2. on 22 Jun 2009 at 4:12 pm 2.مریم نصر said …

    دوستان عزیز بخاطر مشکلات صفحه بندی عذر میخواهم…سرعت اینترنت خیلی کمه و نمیتونم صفحه را نتظیم کنم
    پاینده و پوینده باشید

  3. on 22 Jun 2009 at 9:51 pm 3.anahita said …

    تمام این لحظاتی که نوشتی را تجربه کردم…
    تمام توهین های فامیل به اصطلاح روشنفکر و اینکه به تنهایی پاسخگوی ده نفر بودم…
    تمام تلاشهایم برای به صحنه آوردن رای های خاموش که امروز حتی قدرت ندارم در چشمانشان نگاه کنم …
    برادری که هرگز رای نداده بود و امروز به من گفت: به خاطر تو و ایمانت به تغییر شناسنامه ام را نجس کردم…
    بی خوابی شب انتخابات …
    مادری که خسته و شوکه از پای صندوق آمد…
    بانگهای الله اکبری که فردا راه صحبت و دفاع از آنچه برایش تلاش کردم را از گلویم گرفت…
    و امروز….
    شاید هرگز رای ندادم…
    بماند برای کسانی که فکر میکنند سربازان گمنام امام زمان هستند…
    ای بیچاره امام زمان

  4. on 23 Jun 2009 at 9:12 am 4.فرزانه پارسایی said …

    سلام
    متاسفم روزهای بسیار تلخی است روزهایی که آزادی در حال جوانه زدن زیر لگد لباس شخصی ها در حال له شدن است
    تمام امیدهایمان را از ما ربودند
    اما باز هم قلبهایمان را به احترام ندا ها لرزان ولی امیدوار نگه می داریم هر چند شب پرستان نخواهند و چشم دیدنمان را نداشته باشند ما هماره سبز خواهیم ماند و با تمام امکاناتمان برای رویش دوباره جوانه آزادی خواهیم کوشید

  5. on 23 Jun 2009 at 9:20 am 5.سپیده said …

    این بغض ِ کهنه ی چند ، عاقبت بر شانه ی کلمات تو - در سکوت کافی نت کوچکی آن سوی دروازه شیراز - شکست

    تنها دگرگونی یک رؤیای سبز به یک کابوس خاکستری را به چشم دیدم…

  6. on 23 Jun 2009 at 2:04 pm 6.رضوان said …

    سلام خاله عزیز
    دل قوی دار سحر نزدیک است. توی این مدت اتفاقات خوب و بد زیادی افتاد.اما اتفاقای خوبش اینقدر قدرت دارند که بدهارو مجال ثبات و دوام ندهند.توی این مدت چیزای زیادی تغییر کرد و جلوه و انعکاسش رو همه دیند و باور کردند. از تلاشی که کردیم از آرا خاموشی که به صحنه آوردیم از روی کسایی که به خاطر ما و به اصرار ما رای دادند شرمنده و پشیمون نباشیم.اگه این همه رای نبود تقلب بارز نبود.بین همه این تلخی ها و اشک ها و خون ها “چیز” جدیدی در حال تولده.

  7. on 24 Jun 2009 at 8:20 am 7.ملت ايران said …

    سبز يعني اغتشاش
    کشتن مردم به چشم دشمنان
    سبز يعني فحش ناموس و فغان ودادو سوت
    خيزش کينه زسينه از پس دوران دور
    سبز يعني يک رواني
    با شعا رهاي فراوان
    مي زند بر جان مردم
    تهمت وهجوو ديا لوگ هاي لرزان
    در پس انبوه ثروت هاي مردم در حساب هاشمي ها گشته مخفي
    تا که از بن برکند هر ريشه ي آزاد ومحبوب
    سبز يعني يک سياهي
    با دو در صد رنگ سبز آن علفزار مزارع
    گشته بهر گوسفندان گرسنه
    يک غذاي خوب
    غذاي خوب
    غذاي خوب

  8. on 24 Jun 2009 at 10:36 am 8.hasan said …

    neda in my heart

  9. on 24 Jun 2009 at 10:51 am 9.ترانه said …

    گیجه گیجم. ندا جان خواهر عزیزم ما نمی زاریم خونت پایمال بشه 30 ساله می گیم میرنو هیچ خبری نیست تای کی آخه تا کی .نمی دونم چند تا باید مثل ندا کشته بشه خدایا کمکمون کن خدایا ما فقط تو رو داریم

  10. on 24 Jun 2009 at 10:41 pm 10.بهروز said …

    جاویدان خواهیم ماند
    جاویدان خواهیم مرد
    ازادی ازادی
    زنده باد ازادی

  11. on 25 Jun 2009 at 11:35 pm 11.امروز said …

    راه دراز , پر پیچ و خم و پر سنگلاخی پیش رو داریم.تجربه هایمان ذهنی و خیالیست . در میدان عمل خود را نیازموده ایم .رابطه منطقی احساس و تعقل در تئوری هایمان معطل مانده و در واقعیت عینی به محک تجربه نیامده است .در برابر نیروهای باز دارتده سازمان یافته, متشکل نیستیم . هنوز نمی دانیم که چه می خواهیم .خرد جمعیمان هدف مشترک تعریف شده روشن ندارد .هرچند در تب احساس تحول طلبی می سوزیم.تضادها و تناقضاتمان در ارزش های اجتماعی حل نشده است. اشتراکاتمان معنایی نیست . بلکه صوری وبیانیست.با اینهمه امید داریم و باور داریم که برای عبور از برزخ بی تصمیمی وبلاتکلیفی باید هزینه های سنگینی بپردازیم .پذیرفته ایم که پیش نیاز هر تغییربیرونی ,تغییر ذهنییت عوامل تغییر است.لذا فرض است که اسکلت بندی جنبش سبز مدنی را عقلانییت و درک قانونمندی تحول, استحکام بخشد.و این مهم به عهده نخبگان خرد گرا, صادق و فداکار میسر است .که از هرز رفت نیروی موتور محرک تحول اجتماعی پیشگیری خواهد نمود.

  12. on 26 Jun 2009 at 10:31 pm 12.سالار کاشانی said …

    مرتبط
    http://sibestaan.malakut.ir/archives/2009/06/post_726.shtml

  13. on 28 Jun 2009 at 9:57 am 13.شهاب said …

    با سلام
    نميدانم چرا متن قبلي جنابعالي كه در تخطئه زنان بوده ناگهان اينگونه منقلب شده است
    احتمالا اگر زنان جامعه ما در سمت ما باشند خوب فهميم اهل درك خواهند بود
    واگر مخالف نظر ما ميشوند پيرو شوهر همسر همسايه و غيره و خارج فهم
    سابقا ميگفتن
    قربون برم خدا رو يك بام و دوهوا را
    البته دنيا و بازي هاي سياسي بهم ثابت كرده اينهم بگذرد و وقتي 20 سال ديگه به همين زمان نگاه ميكنم به عمق ماجرا پي ميبرم

     

    شهاب گرامی

    گمان میکنم به قدر کافی روشن اشاره کرده ام که این دو نوشته در مورد دو طیف کاملا متفاوت از زنان نوشته شده اند، که دومی اگرچه نسبت به گذشته رشد کمی چشمگیری داشته است اما همچنان نسبت به گروه اول در اقلیت محض قرار دارد

    پاینده و پوینده باشید

  14. on 28 Jun 2009 at 11:16 am 14.امير said …

    مطلب جالبي بود ولي خيلي زنانه به قضيه نگاه كرديد. من هم چه در تجمعات ميليوني سكوت و چه در ايام قبل از انتخابات اين شور و تصميم به تغيير را ديدم چه در بين زنان و چه در بين مردان. من اصولا تفاوتي بين زن و مرد نمي بينم كه بخوام اونا رو دسته بندي كنم. به عبارت ديگه ميشه گفت بخش عمده و تاثير گذاري از مردم ايران پس از مدت ها همبستگي شور و شعور خودشونو نشون دادن. با همه اين موارد واقعا ميشه به آينده كشورمون اميدوار بود.
    در اين ميان آنچه مهم است صبر و اميد است
    با اين حال جدا اين حركت و جنبشي كه در بين زنان ايراني راه افتاده واقعا قابل تحسين و تقديره. اميدوارم روزي زن ايراني به تمام حقوق مسلم خودش برسه .

  15. on 28 Jun 2009 at 8:06 pm 15.امیر said …

    از قدیم گفتن”پایان شب سیه سفید است” ما هم تنها به امید به ثمر نشستن این جمله روزهاوساعات و ثانیه ها رو سپری می کنیم و به خون غلطیدن عزیزانمان را نظاره می کنیم از خدای متعال برای “ندای عزیز” غفران و مغفرت و برای بازماندگانش صبر آرزومنم.

  16. on 29 Jun 2009 at 10:41 pm 16.پویا said …

    سلام
    درود بر قلمت…
    و درود بر شرفت

  17. on 30 Jun 2009 at 2:06 pm 17.mahfoz. said …

    سلام
    من مدتها پیش وضعیت پیش آمده را پیش 1.بینی کردم وبه شما هم گفتم اما مورد تمسخر قرار گرفتم.بگذریم ….من قبل از نامزد شدن آقای موسوی سعی کردم با ایشان تماس بگیرم که میسر نشد.اما توانستم دونامه پلمب شده را به دفتر ایشان در ساختمان شماره 5یا6(یادم نمی آید وعجیب است)وفرهنگستان هنر بدهم..والبته وقتی که ایشان کاندید شدواولین سخنرانی انتخاباتی خود را در حسینه حجت نازی آباد برگزار کرد من وجمعی از دوستانم دست به کار انتخابات شدیم و….خب .شبها در خیابانها به طرفداری از آقای موسوی وروزها در ستاد.در یکی از این شبها در خیابان …آقای ر.ب از بستگان نزدیک آقای احمدی نژاد به من گفت خیلی واست متاسفم که قاطی…وگذشت.یک هفته مانده بود به انتخابات در نیاوران یک بطری آب معدنی که نمی دانم از کجاپیدایش شده بود بین جمعیت طرفدار دونامزد این ووآن ور می شدکه نیروی انتظامی یک دفعه شروع کرد گاز اشک آور زدن وبا باتوم(املایش را درست کنید)مردم را زدن.همه شوکه شده بودیمو…این وضع تا شب آخر در اکثر خیابانهای شمیران ادامه داشت
    2/مادرم هرشب دعا می کرد که آقای احمدی نژاد رای بیاورد.می گفت شبها در خیابا دخترها روسری شان را در می آورند ومی رقصندوراست می گفت(خودم بارها دیده بودم ومی گفتم شور انتخاباتی و…)حاج منصور می گفت میرحسین ملعون3/شهرک.ش.م تنها منطقه ای بود کهطرفداران احمدی نژاد شبها بیرون می آمدند .خانواده هایی که سال به سال رنگ دخترانشان را هم نمی دیدیم این شبها در خیابان بودندوهمه جور شعار4/شهرک.ش.م در شب مناظره اکثرا الله اکبر گفتند.آنشب همه ما(که اقلیت یرا راحداقل در ظاهر در شهرک مذکور تشکیل میدهیم)افسرده وناراحت بودیم.قرارگذاشتیم شب بعد ما الله اکبر بگوییم.. . خیلی از آشنایان مسول ستادهای انتخاباتی بودندوخبر خیلی زود ÷خش شد.اما شب بعد برادرم با همسایمان بر سر الله اکبر دعوایش شد.مادرم گفت شیرم را حرامت می کنم و..4/ساعت 12شب انتخابات دوستان من از پیروزی قطعی موسوی خبر می دادند.چون خودشان بر سر صندوقها حضور داشتند.اما فتنه شروع شد …5/شنبه دوستانم با موتور به میدان فاطمی رفتند.چند نفر بر نگشتندومن آنروز تا میدان ت. .بیشتر نرفتم.ودر شهرک ماندم.عجیب ترین اتفاقی که می توانست روی دهد در مقابل مسجدا.دختری روسری اش را در جمع بسیجیانی که با باتوم آماده می شدند تا بین مردم بروند انداخت .آنهم در مسجدی که محل تشیع جنازه پدر آقای احمدی نژاد بود.6/یکی از برادرانم با بسیجی ها بیرون می رفتومن با مردم .برایم سووال بود آیا ممکن است برادرم با باتوم مرا بزند؟یک نفر از دوستان بسیجی ام چاقو خورد(170بخیه)ومن شنیدم که لشگر 10و27آماده باش است(یکی از دوستانم هنوز به خانه نیامده است وقرار بود این ایام عروسی کند.اوطرفدار موسوی بود.آیا از دستور سرپیچی کرده است. 7/در یکی از شبها دوزن محجبه در این طرف دیوارهای شهرک الله اکبر می گفتند(چه جسارتی )وچقدر دشنام.تنها کاری که تونستیم بکنیم شلوغ کردن وفراری دادن آنها بود همین8/من با آنکه از روز اول در همه ماجرها بودم واین گفته شما را که در اتفاق اخیرزنان پیش تاز بودند را تایید می کنم.اما چشم خودرا بر روی واقعیات مسلم هم نمی بندم.این ماجرا بیش از آنکه یک حماسه باشد یک فتنه بود.خطوط به هیچ وجه روشن نبود.ومن وهمه خانواده های مذهبی که در جمعیت حاضر بودیم باید به جمعیت توضیح می دادیم که ماهم خودی هستیم.واین فتنه بود.اکثر جمعیت نمی دانستند که چه می خواهند.از مجاهدوسلطنت طلب بود تا طرفداران احمد شاه قاجار.دوشنبه وقتی یک دختر چادری به ما نزدیک شد یکی گفت همه آزادند حتی چادری ها(چه موهبتی). البته من اصلا قصد نوشتن نداشتم.چون ….

     

    توضیح نویسنده وبلاگ: شخصا نویسنده این یادداشت را نمیشناسم و فکر هم نمیکنم صرفا برای این وبلاگ نوشته شده باشد

     

  18. on 30 Jun 2009 at 5:02 pm 18.زهرا said …

    سلام!!!
    وب خدایی داری
    حتما خدای خوبی هم داری!!!

    p.s:یه سری از کامنت ها تون رو خوندم.
    پاینده و پوینده باشید شما من رو یاد بهروز و بهرنگ و بهنام باشید یکی از معلم هامون انداخت.البته یکی از معلم های خدا بیامرزمون

  19. on 01 Jul 2009 at 10:20 am 19.تینا said …

    شما جوانهای احساساتی ملعبه دست خبرگذاریهای آمریکا و انگلیس شده اید و آنها دارند از احساسات شما بر علیه خودتان استفاده می کنند وشما هم دارید دودستی کشور و ملت و شرف خودتان را تقدیم آنها می کنید برایتان متاسفم کمی فکر کنید و اینقدر وطن فروش نباشید و ایران را تبدیل به عراق و افغانستان نکنید

  20. on 04 Jul 2009 at 1:04 pm 20.تنها said …

    خوشم نمی آید در این چنین فضایی مو سپیدانه و پیرانه سر لحنم را سرشار از تبختر کرده و از امید بگویم اما هرچه میکنم نمی توانم از این یک بیت بگذرم: گمان مبر که به پایان رسید کار جهان/ هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است
    …یکی از دوستان در شرایطی اینچنین می گفت: درست میشه ایشالله… بعدا البته!!
    بعداً اش هم حتما یک وقتی می آید به هرحال!!

  21. on 08 Jul 2009 at 3:46 pm 21.فروغ said …

    هی خواهر! چیزهای زیادی عوض شده است، حصارهایی محکمی شکسته! امیدهای زیادی نامید شده…
    خوشحالم خوبی! شناختی منو?!

  22. on 08 Jul 2009 at 3:51 pm 22.فروغ said …

    هی خواهر! چیزهای زیادی عوض شده! ماهم عوض شدیم… خوشحالم خوبی مریم بانو!

     

    نه که خیال کنی حالم یه ذره از تو بهتر باشه فروغ جان…ولی بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر…بار دگر روزگار…

    پاینده و پوینده باشی عزیزم 

  23. on 09 Jul 2009 at 10:17 pm 23.Nima said …

    سلام
    خانم نصراصفهانی
    به عنوان مخاطب نوشته هاتون منتظر ارسال جدیدی از شما هستم.
    ممنون
    نیما

  24. on 10 Jul 2009 at 2:59 pm 24.مانا said …

    سلام دوست عزیز

    اومدم شما رو برای جشن سالگرد وبلاگم دعوت کنم

    شاد و موفق باشید

  25. on 13 Jul 2009 at 8:47 pm 25.هدی said …

    سلام مریم جان
    به قول شاعر:
    مورچگان را چو بود اتفاق / شیر ژیان را بدرانند پوست

    حکایت ما زن هاست . اراده کنیم و دست به دست هم بدیم از اتحادمون دنیا تغییر می کنه .
    اما این دست به دست دادن و جلب همدلی های عمیق کار زیاد می بره . باید تا قبل از اینکه جان به لب بشیم این همدلی هارو تعمیق کنیم
    ( اسمم را که در نوشته ی پربارت دیدم احساس مسئولیت و شرمندگی به خاطر فرصت های از دست رفته وجودم رو فرا گرفت )
    به امید فردای روشن تر
    یا حق !

  26. on 20 Dec 2009 at 3:55 am 26.bakavir said …

    دوست من. ممنون که از اون روز نوشتی. همیشه از اینکه اون روز رو از دست دادم حسرت خواهم خورد. باز هم بنویس از این خاطرات که بدونیم چی گذشت بر شما

  27. on 12 Feb 2010 at 7:01 pm 27.uchan said …

    من هم ناراحتم هم خوشحال ولی خوشحالیم بیشتره آخه افکار مردم ترک برداشته همین خودش جای کلی امیدواری توی این اوضاعی سگ صاحابشو نمیشناسه پایدار باشید

Trackback This Post | Subscribe to the comments through RSS Feed

Leave a Reply


Search Engine Optimization