يادداشت مریم نصراصفهانی | 11 Oct 2009 04:15 pm
پدیده محسن نامجو
الف- و حوا وقتی سیب خورد تا “بداند” که سیب چیست، از بهشت آسودگی و آرامش به دوزخ دغدغه ها و وسوسه ها پرتاب شد. و از همان زمان بود که آگاهی تبدیل به دروازه دوزخ شد
گذشته زمانی که باید در طلب علم و آگاهی کلی زحمت و مرارت به خودت هموار کنی تا در گوشه ای از این وسعت عظیم استادی بیابی و در محضرش تلمذ کنی و دود چراغ بخوری تا چیزکی “بدانی”…حالا دیگر این آگاهی است که تو را دنبال میکند و تو هیچ کجا از دستش آسودگی نداری…پای همین دستگاه همه خبرهای دنیا توی مشتت است…حتی وقتی نمیخواهی چیزی بدانی همیشه صفحه هایی هستند که از گوشه و کنار خودشان را به تو تحمیل میکنند، باز میشوند، چشمک می زنند و حروف رقصانشان چشمانت را به خود خیره میکنند حتی اگر آنقدر کنجکاو نشوی که دنبالشان کنی
و دروازه های دوزخ همینطوری است که به روی ما گشاده شده است…قبلا تنگ بود، عبور از آن زحمت داشت و همین زحمت جماعت زیادی را منصرف میکرد… امروز همه زحمت ها را برما هموار کرده اند تا راحت تر قدم در دوزخ آگاهی بگذاریم…فقط دنیای مجازی نیست، در دنیای حقیقی هم همینطور است. هی دانشگاه است که سر از خاک برمی آورد و هی پذیرش دانشجو ها را افزایش میدهند و هی کتاب ترجمه میکنند و هی کتاب ترجمه میکنند و برای این جوانان که کار و یار ندارند مدام دروازهای دوزخ را تعریض میکنند هی
ب- ترنج نامجو برای من که چیزی از شعر و موسیقی نمیدانم تنها یک ساخنارشکنی جذاب و شیطنت بار بود که لذت دوچرخه سواری پیش از طلوع آفتاب در حاشیه زاینده رود را دوچندان میکرد. ولی زمانیکه نسرین سایر آهنگ هایش را به من داد تا گوش کنم حیرتی عظیم بر من مستولی گشت که تا یک هفته از آن رهایی نتوانستم!!! امکان هنر برای فریاد عمق درد یک نسل “لنگ در هوا” عمیقا مرا شگفت زده کرد…اوایل تردید میکردم در اینکه آنچه میشنوم واقعا همان چیزی است که او میخواهد بگوید، ولی بعد دیدم خیلی راحت و روان همان وصف حال ماست در این دوزخ آگاهی که باعث شده به همه داشته ها و نداشته هایمان با دیده تردید بنگریم. بیان عصیان ماست بر همه چیز و سرگردانی ما در میان این همه چیز…کهنه و نو، غربی و شرقی، عوامانه و روشنفکرانه، ادیبانه و کوچه بازاری، از میان خیابان های امروز تا دل ادبیات کهن دیروز…بیان گیجی ما میان نادرست و درست، بد و خوب، گذشته و حال، غرب و شرق، کفر و ایمان… و آواز هویت متلاشی شده ما است. پرسش از تمام آموزه هایی که تا به حال سرپا نگاهمان داشته بود…نقد آنها، تمسخر آنها…خندیدن و گرییدن بر آنها و برخودمان
اگر با من موافق باشید که هنرمندان همواره پیشرو هستند، میخواهم ادعا کنم پدیده محسن نامجو خبر از ظهور و هم جوانه زدن طیف وسیعی از جوانان”لنگ در هوا” میداد و همچنان میدهد که جمعیتشان روز به روز هم بیشتر میشود
نسلی که زیاد میداند و آنچه میداند زیاد است، بیش از آنچه در ظرف تحمل یک بچه مسلمان ایرانی بعد از انقلاب بگنجد، که نه فقط این محسن است که الباقی هم فاطمه و علی و حسن و حسین و ابوالفضل و مریم و ساجده و مائده و احمد و محمود اند. نسلی که تمام پاسخ های متواضعانه انسان(قدیم) آرمانگرا، سربه زیر و متواضع نسل گذشته اش را می داند و به اصطلاح “آیین تقوا” را از بر است اما مایل به تکرار آن نیست که خود را انسان(جدید) میداند…راه آسودگی و مسیر بهشت برایش روشن است اما وسوسه جهنم دارد می کشدش…سوز و آه و گدازش که در کلمه وامدار گذشتگان است در واقع در سودای دلبری برگزیده است که مپرس! و این اعتراض طغیان بر تمام گذشته است و گذشته به تمامه… امیدش یه اصلاح و بهبود به کل بریده است که در معنای بهی و صلاح تردید کرده…شاید بخاطر تجربه تاریخی نسل پیش از خود از اصلاح و شاید بخاطر تجربه دنیا از مدرنیته و شاید بخاطر تجربه تاریخی انسان از هستی…که از بد حادثه همه اینها خود را با جزئیات تمام روبروی ما گشوده اند
د- و اما این کار آخر”آلبوم آخ” که اولین کار او پس از مهاجرت و رهایی نسبی از جبرهای جغرافیایی و میراث های نابرابر آن است، انگار صدای نامجو است از انتهای خط جهنم آگاهی، بر ویرانه هایی از تناقض های نو و کهنه ایستاده است و هی پرو خالی میشود از همه چیز و هیچ چیز، موسیقی، شعر، فلسفه، زندگی، سیاست، سنت، مدرنیته، آزادی، جبر و…در ترانه های این آلبوم تا آخر خط می رود، چیزی را نگفته باقی نمیگذارد، هیچ چیز از خنجر نقد و تمسخر او در امان نمی ماند. همچنان معترض است، همچنان دانسته هایش را به رخ میکشد اما اعتراضش یاس آمیزتر شده است و البته حسرت زده. گویی از اعتراض اجتماعی به نوعی نسبی گرایی شناختی رسیده است. احساس من یک جور نسبی گرایی مطلق است از این ترانه ها و آهنگ ها که در عین طنز و تمسخری که با خود دارد همچنان آشفته و بی قرار و پرسوز است. نسبی گرایی که شاید انتظار همه قربانیان دوزخ آگاهی را میکشد
و کسی چه میداند قدم بعدی چیست، که همچنان در مسیر یک راه ناپیموده و ناکوفته قدم برمیداریم
برای اطلاعات بیشتر
آلبوم آخ را از اینجا بشنوید
روانکاوی آلبوم جدید محسن نامجو
مطالب مرتبط
تردید . ساسی مانکن

on 11 Oct 2009 at 5:33 pm 1.Nima said …
درود
آره واقعاً پدیده ای هست این آقا… اولین بار که شنیدم برام جالب بود که عبارت گل های نرماندی رو با “اندیشه های نوکانتی” قافیه کرده بود… سال ها پیش در دانشگاه گیلان وقتی در جلسات شعر بچه ها در آمفی تئاتر شرکت می کردم متوجه شدم که اونها نه چندان در پی خلق امر شاعرانه در به اصطلاح اشعار خود هستند بلکه بیشتر علاقه مند به امر فانتیزیک هستند، قصد دارند مخاطب رو متعجب و شگفت زده کنند نه محظوظ از جوهر شاعرانه گی. با یکی از دوستان اهل ادب که در دانشگاه صنعتی شریف در جلسات شب شعر شرکت می کرد ین برداشت رو در میون گذاشتم بعد از مدتی فکر تأیید کرد. در موارد افراطی این گرایش به پدیده ی دلقک بازی و شاعر به جوکر مبدل می شه. پدیده ای که منحصر در شعر نیست و به موسیقی هم کشیده شده. اطلاع دارم دختر خانمی که با همین سبک برنامه ای روپیش چشمان کارکشته ی سیمین بهبهانی اجرا می کرده با برخورد تند این شاعر مواجه می شه
نکات شما رو هم مقرون دیدم به حقیقت این پدیده. بسیار عالی بود و مشتاق شدم آلبوم جدیدش رو با لحاظ نکته هایی که گفتید بشنوم
on 11 Oct 2009 at 6:21 pm 2.arash said …
iek tahlile charand az iek asare charand
shabihe dar varihaie montaghedin bar honare dada ast.
on 11 Oct 2009 at 7:46 pm 3.Mehrnaz said …
اشتباه نکن. همه نسل جوان ایران اینطور که می گویی خود را نسل جدید نمی بینید.
کافیست در کار بعضی از این جوانها دقیق شوی وقتی جای قدمهای رهبرشان را میبوسند انگار که هنوز در هزار و چهارصد سال پیش زندگی میکنند و رهبرشان یکی از معصومان منتصب به خاندان پیامبر باشد.
اینها به دنبال آگاهی نیستند. اینها را بخواهی آگاه کنی, تورا دشمن عقایدشان میخوانند.
on 12 Oct 2009 at 9:37 am 4.فاطمه said …
سلام خواهر!جالب بود.
برای کودکان دهه 60 که کودکی شان در جنگ گذشت همه چیز در یک رابطه ساختاری دوتایی خلاصه میشد :بهشت - جهنم و حالا همین شصتی ها در برزخ اند.چون بعد هرساختار شکنی یه برزخی وجود داره .
نمیدونم هفتادی ها وهشنادی ها ونودی ها کودکی شونو چه جوری گذروندن و حالا چی شدن؟وبعدن چی میشن؟ ،
on 12 Oct 2009 at 3:00 pm 5.نیره said …
همه می دانند من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
…
متاسفانه چنئان آشنایی با ترانه های ایشان ندارم…
on 12 Oct 2009 at 5:14 pm 6.م.ج.ويسي said …
من و رضا كل بهار 86 را عادت داشتيم كه در حياط دانشكده كنار هم بنشينيم و به هم زنگ بزنيم! و با اين كار رينگ تن گوشيهايمان را به رخ هم بكشيم! اگر آهنگش را نميشناختي بايد چايي مي دادي! گويي در به در به دنبال معنايي مي گشتيم كه روزمرگي را با آن فراموش كنيم: به استراگون و ولادمير ميمانديم در نمايش نامه ي در انتظار گودو
اولين آشناييم با نامجو از همين جا آغاز شد. به گوشي رضا زنگ زدم؛آهنگ را شناختم، شك نداشتم كه آهنگ معروف و زيباي where d’ya think you’re going از مارك نافلر است؛ خواننده شروع كرد به خواندن:”رفتم سر كوچه يه پاكت سيگار بگيرم…”با اين كه آهنگ نافلر را تقليد يا به عبارتي كاور كرده بود،نوآوري و خلاقيت از سر و رويش ميباريد؛ ارزشش را نميشدعدد داد
معنا را پيدا كرده بوديم. آنقدر جذبم كرد كه در غروب همان روز كل آهنگهايش را گير آوردم. گيرايي آهنگهايش حرف نداشت: لحن گزنده و تند، ليريكهاي طناز و در عين حال اعتراض آميز، تركيب سه تار با گيتار الكترونيك و اين كه موسيقي پاپ ايران صاحب يك نفر آدم جدي شده بود كه شيش و هشت و باباكرم نميخواند
حق با شماست، نامجو واقعا يك پديده است؛ به تعبير رضا براهني، او نيماي موسيقي ايران است(چه خوب شد كه در آلبوم اخيرش “فسانه” ي نيما را خواند) فريادش فرياد نسل ماست؛ نسلي كه ميخواهد گذر كند؛ نسلي كه آه هاي فراوان كشيد و “آخ” هاي بيشمار دارد. نسلي كه به موجب فقدان و خفقان، فقط موزيك زرد لس آنجلسيهاي چرك و نشسته را ميشناسد؛ همان خنگ شاگرداني كه دايم در مراجعه اند(به راستي كه شاهين نجفي خوب حقشان را ادا نمود)ا
ارزش نامجو در شكستن، پشت كردن و عبور از حدود دست و پا گير دستگاه ها و تركيبات موسيقي سنتي و اشعار مبتذل، بي محتوا، محافظه كار و خفه ي جديد است.نامجو بي پرده ميخواند. ارزشش در ابداع سبك نوينش است؛ به بهترين و
جه پاپ، سنتي و بانگ اعتراض را در هم ميآميزد و گونه اي سراسر نو را خلق ميكند. پيرو سنت پدركشي است نه پسركشي. ميخواند تاصداي نسلمان را آن گوشهايي بشنوند كه خود را به كري زده اند. چه با سبكش و چه با شعرش داد ميزند آهاي مردم فصل تغيير است
نامجو تنها نيست؛ كيوسك ها و شاهين نجفي ها هم، غراتر از نامجو، آمده اند و مي آيند؛ آمده اند تا بگويند سكوت و كهنگي بس است؛ وقت آن فرارسيده كه “درد مشترك” را فرياد برآريم. ما نبريديم از اساس، ما زنده ايم
on 13 Oct 2009 at 11:19 am 7.پدرام said …
از همان زمان بود که آگاهی تبدیل به دروازه دوزخ شد
حقیقتی است که زن چشمان نوع بشر را به سوی آگاهی گشود و همواره همو انگیزه ی تمام آگاهی های نوع بشر بوده است.
حال بجایی رسیدیم که به حقیقت هرکه بیشتر بداند دوزخی تر شده و نادانان در آسایش بیشتر مانده اند. براستی که در انجیل از داستان آفرینش بمثابه مثلی یاد می کند برای فهمیدن حقایقی که بر ما هنوز پوشیده است.
مرسی
on 14 Oct 2009 at 10:01 am 8.فروغ said …
چه خوب توصیف کردی رفیق!
چه فریادش به دل می نشیند برای ما بی فریادها!
on 14 Oct 2009 at 12:05 pm 9.شهریار شیردل said …
محسن نامجو شاید یک پدیده باشد، اما پدیده ی جدیدی نیست! پیش از نامجو و پیش از پیشینیان نامجو نیز بسیاری بودند و حال نیز هستند قلم ها و نفس هایی تخصصشان در هم شکستن حدودیست که محدوده اش را عالمان بی علم و فاضلان عاری از هرگونه فضل حد میکنند.
آلبوم “اَخ” اثر جالب و نسبتا موفقی بود اما به شخصه کارهای ماقبل نامجو را بیشتر می پسندم. دریدگی های بعضا بی دلیل و دور از نزاکت و اصطلاحات گاها بی مورد باعث میشود تا از ماندگاری این اثر با گذشت زمان بکاهد. “همش” و “گلادیاتورها” به نظرم جذاب تر و قوی تر اجرا شده اند. با این گفته هم موافقم که همه ی نسل ما چنین خصوصیات و اندیشه هایی ندارند که شاید اکثریت. هستند بسیاری که کورند و کر که هم نادانند و هم کم نیست عیار نادانیشان، که اتفاقا به چرندگویی در شش و بیست و یک -یک غروب گنگ پاییزی- علاقه ای وافر دارند. زنهار از این چرندگویی و چرنداندیشی.
نوشته ی خواندنی و جالبی بود.
شاد و آباد و آزاد باشید
on 14 Oct 2009 at 5:51 pm 10.ماهتو said …
ممنون دوست عزیز. میخواستم بپرسم که با چه نامی میتونم شما رو لینک کنم، البته اگر اشکالی نداره
اختیار دارید ماهتو جان
critic/هر جور خودت دوست داری…هم به اسمم لینک میکنند هم به اسم وبلاگ
پاینده و پوینده باشی
on 15 Oct 2009 at 11:23 am 11.آسیه said …
سرکار خانم نصر سلام.یکی از دوستان سایت شما رو به من معرفی کرد. خوشجالم که مطالبتونو می خونم. شاید قبلا کسب اجازه نموده باشم اما چون تردید دارم به اطلاعتون میرسونم که وبتونو لینک کردم.با تشکر
on 15 Oct 2009 at 11:54 am 12.فاطمه said …
مریم جان!میشه راجع به عکسی که گذاشتی توضیح بدی؟یعنی چیه و از کجا آوردیش؟
فاطمه جان میشه شما درباره سوالت بیشتر توضیح بدی!ا
on 18 Oct 2009 at 11:28 pm 13.بنیامین said …
خانم نصر اصفهانی عزیز!
در مورد نامجو کاملا با شما هماهنگ هستم. نامجو صدای نسل ماست. صدای اعتراض ماست. واین صدا در فردای آزاد ایران تبدیل به یک اسطوره و بخشی از تاریخ موسیقی وطن ما خواهد شد. چنانکه صدای فرهاد برای نسل پدران ما بود.
به امید ایران آزاد.
پیروز باشید!
on 24 Oct 2009 at 12:21 am 14.من said …
و من چقدر از اين خواننده متنفرم
on 24 Nov 2009 at 1:23 pm 15.محمود آزادی said …
بعضی مطلب هاتون به قدری جالب و زیباست که از هیجان و دید بلند فکرانه اشک شوق از چشمای آدم سرازیر می کنه . لابلای کلمات و جمله ها انگار کسی با فردا سیلی محکمی به گوشت مینوازد و چه شیرین است این سیلی . به شیرینی فریادهای تورنج .
حتما بازم بهت سر میزنم . موفق باشی
on 25 Nov 2009 at 1:49 pm 16.شاهرخ said …
نثر بسيار زيبايي داريد و به موضوعات بسيار جالبي پرداخته ايد
از اينكه ديدم متولد 61 هستيد و دانشجوي دكتراي فلسفه حقيقتا يكه خوردم
به هر حال موفق باشيد