<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress/2.0.5" -->
<rss version="2.0" 
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
<channel>
	<title>Comments on: مرد بودن یا مرد نبودن، مسئله این است</title>
	<link>http://www.critic.ir/index.php/archives/164</link>
	<description>با کلیک روی پروانه آبی صدای موسیقی قطع خواهد شد</description>
	<pubDate>Fri, 10 Sep 2010 21:14:52 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.0.5</generator>

	<item>
		<title>by: mehdi</title>
		<link>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33864</link>
		<pubDate>Wed, 20 Jan 2010 07:22:33 +0000</pubDate>
		<guid>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33864</guid>
					<description>با سلام
مطلبتون رو خوندم.به نظرم می آید که در شرایط روحی بسیار بغرنجی مطلب بالا را نوشتید.البته خیلی ها هم براتون نوشابه باز کردن و به به و چه چه راه انداختند.به هر حال امیدوارم که مشکل روحیتون حل بشود یا اینکه امکان زندگی در مکانی که هیچ مردی در اون نباشه برات مهیا بشه.خداوند همه ما را شفا عاجل عنایت بفرماید.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>با سلام<br />
مطلبتون رو خوندم.به نظرم می آید که در شرایط روحی بسیار بغرنجی مطلب بالا را نوشتید.البته خیلی ها هم براتون نوشابه باز کردن و به به و چه چه راه انداختند.به هر حال امیدوارم که مشکل روحیتون حل بشود یا اینکه امکان زندگی در مکانی که هیچ مردی در اون نباشه برات مهیا بشه.خداوند همه ما را شفا عاجل عنایت بفرماید.
</p>
]]></content:encoded>
				</item>
	<item>
		<title>by: me!</title>
		<link>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33813</link>
		<pubDate>Wed, 13 Jan 2010 08:35:55 +0000</pubDate>
		<guid>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33813</guid>
					<description>راستش نمیخواست مکامنت بذارم. ولی کامنتاتو که خوندم خواستم بگم حالم از عقایدی مثل عقاید این بهنوش خانم بهم می خوره.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>راستش نمیخواست مکامنت بذارم. ولی کامنتاتو که خوندم خواستم بگم حالم از عقایدی مثل عقاید این بهنوش خانم بهم می خوره.
</p>
]]></content:encoded>
				</item>
	<item>
		<title>by: بهنوش</title>
		<link>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33616</link>
		<pubDate>Mon, 28 Dec 2009 08:22:08 +0000</pubDate>
		<guid>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33616</guid>
					<description>داری اشتباه می کنی عزیزم! همش داری از مردها و قدرت کاذبشون حرف می زنی و هی بهم القا می کنی که مردها سالارن و زنها زیر دست و بدبخت. درصورتیکه اگر خوب نگاه کنی در مهمترین تصمیم گیریهای تاریخ این زنها بودن که تایین کننده بودند. از ماری آنتوانت بگیر تا مادر ناصرالدین شاه. حالا اینها که با بزرگان دَمخور بودند، بیشتر همین ایلات و عشایر خودمان در قدیم،راهبرشون زن بوده. هم تو می دونی هم همه ی ما زنها که مردها فقط هارت و پورت دارن و تصمیم گیر نهایی زن است.خودشون رو نمیکنن،اماازاین موضوع خیلی هم خوشحالن. منتها این ما زنها هستیم که راه درستشو بلد نیستیم، اونقدر مظلوم نمایی می کنیم که آخرش می شیم تو سرس خور. به عقیده من تو زندگی فقط وقتی در بطری کنسرو رو نمی تونی باز کنی، باید اسم یه مرد را  صدا کنی، همین.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>داری اشتباه می کنی عزیزم! همش داری از مردها و قدرت کاذبشون حرف می زنی و هی بهم القا می کنی که مردها سالارن و زنها زیر دست و بدبخت. درصورتیکه اگر خوب نگاه کنی در مهمترین تصمیم گیریهای تاریخ این زنها بودن که تایین کننده بودند. از ماری آنتوانت بگیر تا مادر ناصرالدین شاه. حالا اینها که با بزرگان دَمخور بودند، بیشتر همین ایلات و عشایر خودمان در قدیم،راهبرشون زن بوده. هم تو می دونی هم همه ی ما زنها که مردها فقط هارت و پورت دارن و تصمیم گیر نهایی زن است.خودشون رو نمیکنن،اماازاین موضوع خیلی هم خوشحالن. منتها این ما زنها هستیم که راه درستشو بلد نیستیم، اونقدر مظلوم نمایی می کنیم که آخرش می شیم تو سرس خور. به عقیده من تو زندگی فقط وقتی در بطری کنسرو رو نمی تونی باز کنی، باید اسم یه مرد را  صدا کنی، همین.
</p>
]]></content:encoded>
				</item>
	<item>
		<title>by: حسین</title>
		<link>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33341</link>
		<pubDate>Sun, 06 Dec 2009 05:38:33 +0000</pubDate>
		<guid>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33341</guid>
					<description>چند کلام به اختصار...
اول از همه یک تبریک ویژه 
متن جالب و قابل تأملی بود(مثل باقی مطالبتون) و باید به این ذهن پویا و پرسشگرتون تبریک بگم. 
دوم اینکه خانم نصر؛ هر چه فکر میکنم می بینم این درگیری های درونی(ذهنی) و بیرونی(اجتماعی) ما بر میگردد به یک چارچوب اساسی(و به قول ما فنی ها فونداسیون) به نام "اخلاق". چیزی که برخلاف تمام قوانین و ضابطه ها منطبق و همخوان با فطرت همه ما انسانهاست. چیزی که نه سیاه میشناسد نه سفید, نه غربی نه شرقی، نه مسلمان نه مسیحی و ...
تمام فرهیختگان و پیامبران هم انسانهایی اخلاقگرا بوده اند. همان چیزی که دلها را جذب میکند.
اگر این چارچوب و پایه محکم شد(چه در درون خود و چه در اجتماع) ضوابط تنگ و تاریک باعث حب و بغض و حسد ودلزدگی نمیشود...
خوشحال میشوم نظرات شما را بیشتر بدانم.
پیروز و تندرست باشید.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چند کلام به اختصار&#8230;<br />
اول از همه یک تبریک ویژه<br />
متن جالب و قابل تأملی بود(مثل باقی مطالبتون) و باید به این ذهن پویا و پرسشگرتون تبریک بگم.<br />
دوم اینکه خانم نصر؛ هر چه فکر میکنم می بینم این درگیری های درونی(ذهنی) و بیرونی(اجتماعی) ما بر میگردد به یک چارچوب اساسی(و به قول ما فنی ها فونداسیون) به نام &#8220;اخلاق&#8221;. چیزی که برخلاف تمام قوانین و ضابطه ها منطبق و همخوان با فطرت همه ما انسانهاست. چیزی که نه سیاه میشناسد نه سفید, نه غربی نه شرقی، نه مسلمان نه مسیحی و &#8230;<br />
تمام فرهیختگان و پیامبران هم انسانهایی اخلاقگرا بوده اند. همان چیزی که دلها را جذب میکند.<br />
اگر این چارچوب و پایه محکم شد(چه در درون خود و چه در اجتماع) ضوابط تنگ و تاریک باعث حب و بغض و حسد ودلزدگی نمیشود&#8230;<br />
خوشحال میشوم نظرات شما را بیشتر بدانم.<br />
پیروز و تندرست باشید.
</p>
]]></content:encoded>
				</item>
	<item>
		<title>by: fereshteh</title>
		<link>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33261</link>
		<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 16:09:02 +0000</pubDate>
		<guid>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33261</guid>
					<description>besiar ali bod......................................................................................................................faghat hamin.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>besiar ali bod&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.faghat hamin.
</p>
]]></content:encoded>
				</item>
	<item>
		<title>by: محمود</title>
		<link>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33258</link>
		<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 20:22:26 +0000</pubDate>
		<guid>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33258</guid>
					<description>خیلی خواندنی و قابل تامل بود. به نظرم مسئله ی زنان برای هر یک از ما مردان ، یک مسئله ی اخلاقی حیاتی است که بی توجهی یا اتخاذ موضعی منفی در برابر آن ، راه را بر هر گونه ادعای اخلاقی بودن و انسانی اندیشیدن و ... می بندد. امروز که در جامعه ی ما چنین موج های احمقانه ای بر می خیزد ، دوباره این دغدغه برای من احیا می شود : آیا دوباره قرار است وضعیت زنان ، بارزترین نمونه ی حضور و اقتدار بنیادگرایان باشد؟ به این معنی که بنیاد گرایی برای پر رنگ نشان دادن حضور خود ، از زنان و مسئله ی آنان بهره بگیرد. شاد و امیدوار باشی</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی خواندنی و قابل تامل بود. به نظرم مسئله ی زنان برای هر یک از ما مردان ، یک مسئله ی اخلاقی حیاتی است که بی توجهی یا اتخاذ موضعی منفی در برابر آن ، راه را بر هر گونه ادعای اخلاقی بودن و انسانی اندیشیدن و &#8230; می بندد. امروز که در جامعه ی ما چنین موج های احمقانه ای بر می خیزد ، دوباره این دغدغه برای من احیا می شود : آیا دوباره قرار است وضعیت زنان ، بارزترین نمونه ی حضور و اقتدار بنیادگرایان باشد؟ به این معنی که بنیاد گرایی برای پر رنگ نشان دادن حضور خود ، از زنان و مسئله ی آنان بهره بگیرد. شاد و امیدوار باشی
</p>
]]></content:encoded>
				</item>
	<item>
		<title>by: مهرداد</title>
		<link>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33233</link>
		<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 08:47:32 +0000</pubDate>
		<guid>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33233</guid>
					<description>سلام خانوم نصر، من کاملا تصادفی و از روی لینکی در بالاترین به اینجا رسیدم و صادقانه بگویم شوکه شدم. تبریک میگویم و البته باید وقت بسیار بیشتری را بگذارم و تمام آرشیوتان را بخوانم. امیدوارم بعدا از اینکار پشیمان نشوم، مثل چندین بار که این کار را کرده ام. بهرحال خوشحالم که به اینجا رسیدهام و برایتان موفقیت آرزو میکنم.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام خانوم نصر، من کاملا تصادفی و از روی لینکی در بالاترین به اینجا رسیدم و صادقانه بگویم شوکه شدم. تبریک میگویم و البته باید وقت بسیار بیشتری را بگذارم و تمام آرشیوتان را بخوانم. امیدوارم بعدا از اینکار پشیمان نشوم، مثل چندین بار که این کار را کرده ام. بهرحال خوشحالم که به اینجا رسیدهام و برایتان موفقیت آرزو میکنم.
</p>
]]></content:encoded>
				</item>
	<item>
		<title>by: حمیدآقا</title>
		<link>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33194</link>
		<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 22:11:28 +0000</pubDate>
		<guid>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33194</guid>
					<description>سلام!ا
اومدم بگم لطفا اون عینک زنانه رو از چشمتون بردارید تا ببینید که خیلی از چیزهایی که در پاراگراف اول نوشته اید، فقط انحصار به جنس مونث ندارد و ما هم از این مسایل بی بهره نبوده ایم که ....ا
راستش دیدم که اصلا مگه امکان داره کسی بتونه عینک جنسیتش رو برداره؟ مخصوصا وقتی فکر و ذهنش بشه جنسیت!!ا
تنها میتونه با اونهایی که عینک جنس مخالف رو زدن، در تجربیاتشون شریک بشه!که اون هم شرطی داره که....ا
بگذارید یک اعترافی بکنم!! من تا به حال زن مدافع افکار فمینیستی ای رو ندیدم که اصلا بتونه با تجربیات غیر جنسیتی ارتباط برقرار کنه!ا
اصلا بفهمه که میشه همه چیز رو جنسی ندید!!ا
یا هر مشکلی و معضلی رو به مسایل جنسیتی مرجوع نکرد!!ا

نمیدونم تا به حال به این فکر کردید که اگه یک مرد بودید، چند درصد از این معضلاتی که الان حس میکنید رو باز هم حس میکردید!!ا

امیدوارم دلخور نشده باشید

ارادت!ا</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام!ا<br />
اومدم بگم لطفا اون عینک زنانه رو از چشمتون بردارید تا ببینید که خیلی از چیزهایی که در پاراگراف اول نوشته اید، فقط انحصار به جنس مونث ندارد و ما هم از این مسایل بی بهره نبوده ایم که &#8230;.ا<br />
راستش دیدم که اصلا مگه امکان داره کسی بتونه عینک جنسیتش رو برداره؟ مخصوصا وقتی فکر و ذهنش بشه جنسیت!!ا<br />
تنها میتونه با اونهایی که عینک جنس مخالف رو زدن، در تجربیاتشون شریک بشه!که اون هم شرطی داره که&#8230;.ا<br />
بگذارید یک اعترافی بکنم!! من تا به حال زن مدافع افکار فمینیستی ای رو ندیدم که اصلا بتونه با تجربیات غیر جنسیتی ارتباط برقرار کنه!ا<br />
اصلا بفهمه که میشه همه چیز رو جنسی ندید!!ا<br />
یا هر مشکلی و معضلی رو به مسایل جنسیتی مرجوع نکرد!!ا</p>
<p>نمیدونم تا به حال به این فکر کردید که اگه یک مرد بودید، چند درصد از این معضلاتی که الان حس میکنید رو باز هم حس میکردید!!ا</p>
<p>امیدوارم دلخور نشده باشید</p>
<p>ارادت!ا
</p>
]]></content:encoded>
				</item>
	<item>
		<title>by: Sepehr</title>
		<link>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33188</link>
		<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 16:46:17 +0000</pubDate>
		<guid>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33188</guid>
					<description>Hiya
That was so very lovely. I enjoyed your prose as well.
Cheers</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>Hiya<br />
That was so very lovely. I enjoyed your prose as well.<br />
Cheers
</p>
]]></content:encoded>
				</item>
	<item>
		<title>by: n!m@</title>
		<link>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33181</link>
		<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 03:49:00 +0000</pubDate>
		<guid>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33181</guid>
					<description>matlab kheili jalebi bood

vali 360 daraje ba nazare mehdi mokhalefam

chon alan be vozooh mishe zansalario too jameye

khodemoon hes kard

darzemn oon pishnehade ezdevaje dabirestania pishnehade

ahmaghane va khoobie:P

 
&lt;p align="right"&gt;آقا نیما&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;ورود پسر مدرسه ای ها به این وبلاگ ممنوعه! میدونستی؟&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt; (:&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;پاینده و پوینده باشی&lt;/p&gt;</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>matlab kheili jalebi bood</p>
<p>vali 360 daraje ba nazare mehdi mokhalefam</p>
<p>chon alan be vozooh mishe zansalario too jameye</p>
<p>khodemoon hes kard</p>
<p>darzemn oon pishnehade ezdevaje dabirestania pishnehade</p>
<p>ahmaghane va khoobie:P</p>
<p> </p>
<p align="right">آقا نیما</p>
<p align="right">ورود پسر مدرسه ای ها به این وبلاگ ممنوعه! میدونستی؟</p>
<p align="right"> (:</p>
<p align="right">پاینده و پوینده باشی</p>
]]></content:encoded>
				</item>
	<item>
		<title>by: دنده چپ</title>
		<link>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33178</link>
		<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 20:52:24 +0000</pubDate>
		<guid>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33178</guid>
					<description>سلام خانوم نصر عزيز ..
چطور ميشه شادي اي كه از خواندن مطالبتان در وجود من و خيلي هاي ديگر از زنان اين مملكت ايجاد ميشه وصف كرد؟  
صدايتان همچنان گرم و رسا  ..</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام خانوم نصر عزيز ..<br />
چطور ميشه شادي اي كه از خواندن مطالبتان در وجود من و خيلي هاي ديگر از زنان اين مملكت ايجاد ميشه وصف كرد؟<br />
صدايتان همچنان گرم و رسا  ..
</p>
]]></content:encoded>
				</item>
	<item>
		<title>by: سیما</title>
		<link>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33161</link>
		<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 09:34:41 +0000</pubDate>
		<guid>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33161</guid>
					<description>این متن نوشته خانم " بلقیس سلیمانی" یکی از نویسندگان  معاصر است 

من کی هستم؟! 

 من" دوشيزه مکرمه" هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و 

همزمان قند توي دلم آب مي شود. 

============ ========= ===== 


من "مرحومه مغفوره" هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ 

خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم 

============ ========= ========= = 


من "والده مکرمه" هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي 

خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند 

============ ========= ========= === 


من "همسري مهربان و مادري فداکار" هستم، وقتي شوهرم براي اثبات 

وفاداري اش  البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه 

شهر به چاپ مي رساند 

============ ========= ========= === 


من "زوجه" هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به 

حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام 

ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد 

============ ========= ========= === 

من "سرپرست خانوار" هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون 

قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد. 

============ ========= ========= === 


من "خوشگله" هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق 

وقت شان را بيهوده مي گذرانند. 

============ ========= ========= === 

من "مجيد" هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد 

و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند. 

============ ========= ========= === 


من "ضعيفه" هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم 

حق ارثم را بگيرند. 

============ ========= ========= === 


من "بي بي" هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و 

نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند. 

============ ========= ========= === 



من "مامي" هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي 

مي کند. 

============ ========= ========= === 


من"مادر" هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به 

يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.. 

============ ========= ========= === 


من "زنيکه" هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن 

ماشينش در پارکينگ مي شنود. 

============ ========= ========= === 



من"ماماني" هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به 

پدرشان نگويم. 

============ ========= ========= === 

من "ننه" هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم 

محکم مي کنم و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش 

هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم. 

============ ========= ========= === 

من "يک کدبانوي تمام عيار" هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و 

کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. 

============ ========= ========= === 

من "بانو" هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش 

نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند. 

============ ========= ========= === 

من در ماه اول عروسي ام؛ "خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، 

عزيزم،عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...." هستم. 

============ ========= ========= === 

 من در فريادهاي شبانه شوهرم، وق دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه 

روي یقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، "سليطه" هستم. 

============ ========= ========= === 

 من در محاوره ی ديرپاي اين کهن بوم ؛ "دليله محتاله، نفس محيله مکاره، 

مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و....." هستم. 

============ ========= ========= === 

 دامادم به من "وروره جادو" مي گويد. 

============ ========= ========= === 


 حاج آقا مرا "والده" آقا مصطفي صدا مي زند.. 

============ ========= ========= === 

 من" مادر فولادزره" هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. 

============ ========= ========= === 

 مادرم مرا به خان روستا "کنيز" شما معرفي مي کند..</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این متن نوشته خانم &#8221; بلقیس سلیمانی&#8221; یکی از نویسندگان  معاصر است </p>
<p>من کی هستم؟! </p>
<p> من&#8221; دوشيزه مکرمه&#8221; هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و </p>
<p>همزمان قند توي دلم آب مي شود. </p>
<p>============ ========= ===== </p>
<p>من &#8220;مرحومه مغفوره&#8221; هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ </p>
<p>خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم </p>
<p>============ ========= ========= = </p>
<p>من &#8220;والده مکرمه&#8221; هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي </p>
<p>خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند </p>
<p>============ ========= ========= === </p>
<p>من &#8220;همسري مهربان و مادري فداکار&#8221; هستم، وقتي شوهرم براي اثبات </p>
<p>وفاداري اش  البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه </p>
<p>شهر به چاپ مي رساند </p>
<p>============ ========= ========= === </p>
<p>من &#8220;زوجه&#8221; هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به </p>
<p>حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام </p>
<p>ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد </p>
<p>============ ========= ========= === </p>
<p>من &#8220;سرپرست خانوار&#8221; هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون </p>
<p>قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد. </p>
<p>============ ========= ========= === </p>
<p>من &#8220;خوشگله&#8221; هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق </p>
<p>وقت شان را بيهوده مي گذرانند. </p>
<p>============ ========= ========= === </p>
<p>من &#8220;مجيد&#8221; هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد </p>
<p>و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند. </p>
<p>============ ========= ========= === </p>
<p>من &#8220;ضعيفه&#8221; هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم </p>
<p>حق ارثم را بگيرند. </p>
<p>============ ========= ========= === </p>
<p>من &#8220;بي بي&#8221; هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و </p>
<p>نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند. </p>
<p>============ ========= ========= === </p>
<p>من &#8220;مامي&#8221; هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي </p>
<p>مي کند. </p>
<p>============ ========= ========= === </p>
<p>من&#8221;مادر&#8221; هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به </p>
<p>يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.. </p>
<p>============ ========= ========= === </p>
<p>من &#8220;زنيکه&#8221; هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن </p>
<p>ماشينش در پارکينگ مي شنود. </p>
<p>============ ========= ========= === </p>
<p>من&#8221;ماماني&#8221; هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به </p>
<p>پدرشان نگويم. </p>
<p>============ ========= ========= === </p>
<p>من &#8220;ننه&#8221; هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم </p>
<p>محکم مي کنم و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش </p>
<p>هستم&#8230; به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم. </p>
<p>============ ========= ========= === </p>
<p>من &#8220;يک کدبانوي تمام عيار&#8221; هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و </p>
<p>کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. </p>
<p>============ ========= ========= === </p>
<p>من &#8220;بانو&#8221; هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش </p>
<p>نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند. </p>
<p>============ ========= ========= === </p>
<p>من در ماه اول عروسي ام؛ &#8220;خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، </p>
<p>عزيزم،عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و&#8230;.&#8221; هستم. </p>
<p>============ ========= ========= === </p>
<p> من در فريادهاي شبانه شوهرم، وق دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه </p>
<p>روي یقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، &#8220;سليطه&#8221; هستم. </p>
<p>============ ========= ========= === </p>
<p> من در محاوره ی ديرپاي اين کهن بوم ؛ &#8220;دليله محتاله، نفس محيله مکاره، </p>
<p>مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و&#8230;..&#8221; هستم. </p>
<p>============ ========= ========= === </p>
<p> دامادم به من &#8220;وروره جادو&#8221; مي گويد. </p>
<p>============ ========= ========= === </p>
<p> حاج آقا مرا &#8220;والده&#8221; آقا مصطفي صدا مي زند.. </p>
<p>============ ========= ========= === </p>
<p> من&#8221; مادر فولادزره&#8221; هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. </p>
<p>============ ========= ========= === </p>
<p> مادرم مرا به خان روستا &#8220;کنيز&#8221; شما معرفي مي کند..
</p>
]]></content:encoded>
				</item>
	<item>
		<title>by: مجید قاسمی</title>
		<link>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33156</link>
		<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 07:42:03 +0000</pubDate>
		<guid>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33156</guid>
					<description>سلام
1- مطلب شما رو خواندم و مثل همیشه از تاملات شما بهره مند شدم.
2- لینک مستقیم مطلب شما در فیلنما قرار دادم تا بقیه هم از آن استفاده کنند.
www.philnama.com
3- لطفا مطلبی درباره حیرانی و سرگردانی زنانو دخترانمان میان سنت مردسالارانه که در آن زنان مردان را موظف به کشیدن بخشی از بارهایشان می دانند و نگاه مدرن و گاه فمینیستی مه در آن زنان خواهان برابری و گاه تمایز هستند بنویسید. و بنویسید چگونه است که امروز نتیجه ورود نگاه مدرن به ذهن دخترانمان این شده است که هرجا که زحمتی و کاری در یش است آنان سنتی شده و آن را به دوش مردان می اندازند و زمانی دیگر که دوست دارند مطالبه حقوق خاص و مطابق با نگاه مدرن می کنند و اینچنین چهره ای کاریکاتور گونه از زنان مدرنمان در ذهن همه نقش می بندد.
ممنون می شوم اگر این بحث را با روش خودت واکاوی کنی.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام<br />
1- مطلب شما رو خواندم و مثل همیشه از تاملات شما بهره مند شدم.<br />
2- لینک مستقیم مطلب شما در فیلنما قرار دادم تا بقیه هم از آن استفاده کنند.<br />
<a href="http://www.philnama.com" rel="nofollow">www.philnama.com</a><br />
3- لطفا مطلبی درباره حیرانی و سرگردانی زنانو دخترانمان میان سنت مردسالارانه که در آن زنان مردان را موظف به کشیدن بخشی از بارهایشان می دانند و نگاه مدرن و گاه فمینیستی مه در آن زنان خواهان برابری و گاه تمایز هستند بنویسید. و بنویسید چگونه است که امروز نتیجه ورود نگاه مدرن به ذهن دخترانمان این شده است که هرجا که زحمتی و کاری در یش است آنان سنتی شده و آن را به دوش مردان می اندازند و زمانی دیگر که دوست دارند مطالبه حقوق خاص و مطابق با نگاه مدرن می کنند و اینچنین چهره ای کاریکاتور گونه از زنان مدرنمان در ذهن همه نقش می بندد.<br />
ممنون می شوم اگر این بحث را با روش خودت واکاوی کنی.
</p>
]]></content:encoded>
				</item>
	<item>
		<title>by: محراب</title>
		<link>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33152</link>
		<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 05:03:38 +0000</pubDate>
		<guid>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33152</guid>
					<description>همش شعار و همش شعار . یه اسمم تنگش انداختید به اسم فمنیسم و تهش باز میدوید دنیال مردا .. عادت کردید به جیغ جیغ و حرف اضافه . ولی تو عمل صفر صفرید . فقط حرف میزنید . حرف . بعد میگید چرا مردا ............. !!!! چون حقتونه . فقط آدم حرفید .</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>همش شعار و همش شعار . یه اسمم تنگش انداختید به اسم فمنیسم و تهش باز میدوید دنیال مردا .. عادت کردید به جیغ جیغ و حرف اضافه . ولی تو عمل صفر صفرید . فقط حرف میزنید . حرف . بعد میگید چرا مردا &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;. !!!! چون حقتونه . فقط آدم حرفید .
</p>
]]></content:encoded>
				</item>
	<item>
		<title>by: mehrnaz</title>
		<link>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33146</link>
		<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 02:42:36 +0000</pubDate>
		<guid>http://www.critic.ir/index.php/archives/164#comment-33146</guid>
					<description>مریم عزیز

خیلی برام جالب بود که اینجا در این سر دنیا درست از سر کلاسی میام که در اون نوشته ای رو بررسی می کردیم که در آن یک محقق مشهور از مردانه بودن حوزه های علوم اجتماعی انتقاد کرده بود و اینکه چطور حتی حوزههای زنان هم توسط مردان تعریف شده و ضرورت تغییر نگاه.

آنچه که در ایران می گذرد بیش از اینکه ترس مستقیم از زنان باشد ریشه های سیاسی دارد. برای حفظ قدرت از کوتاهترین و کم هزینه ترین راه استفاده شده. باید برای مقابله , هزینه این استفاده ابزاری را بالا برد.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مریم عزیز</p>
<p>خیلی برام جالب بود که اینجا در این سر دنیا درست از سر کلاسی میام که در اون نوشته ای رو بررسی می کردیم که در آن یک محقق مشهور از مردانه بودن حوزه های علوم اجتماعی انتقاد کرده بود و اینکه چطور حتی حوزههای زنان هم توسط مردان تعریف شده و ضرورت تغییر نگاه.</p>
<p>آنچه که در ایران می گذرد بیش از اینکه ترس مستقیم از زنان باشد ریشه های سیاسی دارد. برای حفظ قدرت از کوتاهترین و کم هزینه ترین راه استفاده شده. باید برای مقابله , هزینه این استفاده ابزاری را بالا برد.
</p>
]]></content:encoded>
				</item>
</channel>
</rss>
