زنانه نگري/فمينيسم مریم نصراصفهانی | 07 Jun 2008 07:46 pm
فی حقیقه العشق
![]()
الف- تعطیلات! خوشمان بیاید یا خوشمان نیاید، دوست داشته باشیم بشنویم یا دوست نداشته باشیم، باور بکنیم یا نکنیم، حقیقت این است که عشق( دستکم در شکل کنونی آن) دال بر رابطه ای سراسر مذکر است. رابطه ای نامتقارن و نامتوازن میان یک زن و یک مرد. به گمانم مشخص است که از کدام عشق سخن میگویم، همین عشقی که همهمان در اطلاق واژه « عشق » گاه همراه با پسوند و پیشوندهایی بر آن همدل هستیم، همین عشق معمولی که در «خیالپردازیهای خوشباشانه» ما (معشوقهها) از کودکی تا کهنسالی به عنوان غیرمعمولترین حادثه در زندگی در کانون توجه قرار دارد. «معشوقه بودن» از رنگها و لباسها و اسباب بازی های دوران کودکی تا رویاهای صورتی دوران نوجوانی و دغدغه های دوران جوانی، همه چیز ما را تحت الشعاع قرار داده است. به همه چیزمان حد زده است: نحوه پوششمان، رفتارمان، گفتمارمان اسم هایی که روی ما میگذارند(دختری می شناختم که نامش کرشمه بود) و حتی چیزهایی که به آن فکر میکنیم و یا خیال میکنیم ارزش فکر کردن دارند.
و اما عشق خواه تحت تاثیر توطئهای مذکر سازمان یافته باشد و خواه اینطور نباشد، در زندگی زنان محوریت دارد. این رابطه آنچیزی است که با آمدنش منطق معطل میماند و بهقولی «عقل به تعطیلات میرود» . آیا جز این است که محوریت عشق در زندگی زنان تعطیلاتی دائمی را برای عقل آنها به ارمغان آورده است
گرچه تصویر هیجان برانگیز از عشق هنوز جذابیت خود را برای مخاطبان داستان ها و فیلم ها حفظ کرده اما در عالم واقع مخالفت های بسیاری را برانگیخته است. نسل نو زنان، عمدتاً شامل زنان تحصیلکرده و ناراضی از شرایط، از «معشوقی خسته اند» و نسل نو مردان هم با اعلام «مرگ مجنون» رسماً بیان میکنند که دیگر مثل سابق دل و دماغ قهرمان بازی و خود را به آب و آتشزدن ندارند. هر دو طرف به دنبال معقولیت و رابطه ای کم هزینه تر، پر دوامتر و البته با حفظ استقلال فردی بیشتر هستند
ب- خسته از معشوقی! نمایش عشق دو بازیگر دارد: عاشق و معشوق، بطور سنتی، نقش اول متعلق به مرد و نقش دوم متعلق به زن است. عاشق مدام در حال تلاش و جستجو است. تب میکند، مریض میشود، میدود، زمین میخورد، برمیخیزد و با زمین و زمان میجنگد، اگر هزاربار رانده شود، چه باک…دست از طلب ندارد
اما معشوق چه؟ معشوق در برج عاجی نشسته است که تلاش و تکاپو در شان او نیست. او همچون طاووسی است که فقط کافی است گاه و بیگاه تاج خود را بازکند و عاشق را دیوانه تر کند و مجددا سرش را بلا بگیرد و اعتنایی به عاشق نداشته باشد. جای معشوق جای امن است درحالیکه عاشق در میانه میدان به جانفشانی مشغول است. نهایت فعلی که برخی معشوقها ممکن است از خود نشان دهند احتمالاً تحقیر و طعن و بدزبانی و راندن عاشق است.
اما حق این است که با زنان همیشه تعارف شده است، گاهی به نظرم می رسد در جوامعی همچون جامعه ما انگار زن ها در رودربایستی مقابل این همه تعابیر زیبا گیر کرده اند. آنان را برصدر اندرونی ها نشانده اند و به مثابه موجودی که ذاتاً بدون انجام هیچ فعلی نیروی محرکه مردان واقع می شوند از آنها تجلیل شده است…عاشق فعال و معشوق منفعل است…و آیا انفعال چیزی جز مردگی است؟ حتی سنگدلی و بیوفایی و بدزبانی منسوب به معشوق (اگر در واقع چنین چیزی وجود داشته باشد) آیا چیزی جز پاسخ به پررویی و توقع بیجا و عاشقپیشگی آزاردهنده برخی مردان است؟…عاشقان کشتگان معشوقند(به مجاز) معشوقان کشتگان عاشقان هستند(به حقیقت). معشوقههایی که نقشی در حد یک « جرقه » در زندگی عاشق دارند و دیگر هیچج- مرگ مجنون! چیاند این نرم تنان که سخت پوستان را به تسلیم وا می دارند؟ این چه هماوردی است که در مواجهه با او شمشیر تو از کتف ستبرت می افتد و پاهای استوارت به لرزه در میآید و این همه در مقابل نرمی و تازگی که در برابر توست رخ می دهد…آن همه یال و کوپال و غرش و فریاد همه رنگ می بازد آن هم در پرتو وجود آن قد سرو و چشم شهلا و نرگس جادو و خم ابرو و لب لعل و خال سیاه و چاه زنخدان
من هم این افسانه ها را شنیده ام اما بر فرض حقیقت داشتن آنها میتوان اینطور تحلیل کرد که با بیرون آمدن زنان از خانهها ( خلاف میل بسیاری) زن دیگر آنچنان « مهجور » نیست که چنین « مشتاقی هایی » برانگیزد، ضمن اینکه عقل نیز رشد یافته است و راحتتر میتواند نفس وحشی را مهار کند، مردان ولو از ترس جریمه های حقیقی و حقوقی محتاط تر شده اند.
اینها همه ارمغان های(به قرائت برخی بلایای) مدرنیته هستند و همین باعث شده است که در جهان واقع مردان نیز عشق را متعلق به گذشته و دوستی یا همان عشق تلطیف شده را مناسب اقتضائات زمان حال بدانند. «عشق بیشتر سنتی و دوستی بیشتر مدرن است». در مقام مقایسه عشق و دوستی همچون فلسفه های آلمانی و فلسفه های انگلیسی است. عشق فرار از عقل است
این مثال آشنا را در نظر بگیرید: زوجی که هنگام جوانی یا نوجوانی آتش عشقی میانشان افروخته شده است. عاشق و معشوق جز همدیگر و خواستن هم و رسیدن به هم و غرق شدن در هم و… هیچ نمیخواهند، به پند ناصحان دلسوز نه گوش میکنند و نه اهمیت میدهند. آنها در حال تجربه ای زیبا و شور آفرین هستند. در مقابل زوجی که در دوران پختگی و مستظهر به عقل ازدواج میکنند چیزهای بسیاری را میسنجند و تجربه چیزی سردتر و میانمایه را از سر میگذراند. این تجربه سرد گرچه شاید در ابتدای امر چیز چندان شور آفرین و دلچسبی نباشد اما همچون پرهیز از خوردن غذاهای چرب و شیرین، برای داشتن یک زندگی معقول و سالم مفید به فایده تر است… دیدن و خواندن تجربیات رمانتیک و عشق های پر سوز و گداز اگرچه شاید برای انسان مدرن هم جذاب باشد اما در واقع او از تراکم محبت همچون ثروت و قدرت) در یکجا احتراز میکند و سعی میکند با توزیع و تعدیل عواطف بر معقولیت زندگیاش بیفزاید
د- عشق سالم- عشق ویرانگر! کوتاه اشاره کنم که بسیاری فیلسوفان بر آنند که عشق و دوستی دوگونه به کلی متفاوت هستند. به آن نشان که مردان با دیگر مردان دوست اند و نه با زنان. در واقع بسیار فلاسفه جنبههای جنسی عشق را برهم زننده رابطه دوستی می دانند. چرا که دوستی با درستکاری و نه با جبر و فشار(چنانکه عشق گاهی اینگونه است) گرهخورده است. برخی دیگر هم بر آنند که عشق و دوستی با یکدیگر سازگارند و حتی دوستی با عشق جنسی هم همخوان است، به شرط آنکه دائر بر یک رابطه صادقانه و متوازن باشد.
اما در یک نگاه بسیار کلی میتوان عشق را در نظریات فمینیستی به دو گونه « عشق سالم » و « عشق ناسالم یا ویرانگر » تقسیم کرد. به نظر همه فمینیست ها (اعم از رادیکال و محافظهکار) آنچه از گذشته تاکنون تحت عنوان عشق می شناختیم در واقع مصداق عشق ناسالم است که ویرانگر، مخرب و نامتقارن است و منجر به تحقیر و وابستگی یکجانبه و مخرب زن به مرد میشود. و این ها همه در حالی است که این سرکوب در هاله ای از تقدس و زیبایی پوشیده شده است . در مقابل «عشق سالم» – بنابه نظریات فمینیست ها- عشقی است که در آینده و تحت شرایط برابر روی خواهد داد. زمانی که زنان و مردان رابطههایی مبتنی بر دوستی و مشارکت با یکدیگر داشته باشند و نه ارتباطاتی بر مبنای اجبار، زور و سلطه. به باور برخی فمینیست های رادیکالتر آن زمان زمانی خواهد بود که کارکردهای مربوط به تفاوت های بیولوژیکی نیز از میان زنان و مردان رخت بربندد زمانیکه به یک شخصیت انسانی فارغ از ملاحظات جنسیتی برسیم. فمینیست ها امیدوار هستند با تصحیح و بازتعریف نگاه فرهنگی به روابط میان زنان و مردان و زدودن کلیشه های فرهنگی و جنسیتی امکان دوستی های پایداری بین آنها بدون به میان کشیده شدن مسائل جنسی میسر شود
توضیحات
بند ب برداشتی از مقاله «خسته از معشوقی» نوشته خانم محبوبه پاک نیا، در مدرسه.سال دوم.شماره 3 اردیبهشت 1385. ص64-65
بند ج برداشتی از مقاله «مرگ مجنون» نوشته آقای مرتضی مردیها. همان.ص34-38
بند د برداشتی از «درباره آینده عشق: روسو و فمینیست های رادیکال» نوشته الیزابت رپاپورت ترجمه آقای آرش نراقی. همان. ص 15-21 و گفتگو با لیندا آلکوف در شماره 3 نشریه مدرسه در مهر 1385
مطالب مرتبط
ازدواج
آموزش
آرایش
مطالعات مردان


on 07 Jun 2008 at 11:38 pm 1.مهدی پدرام said …
سلام
به نظرم نوشتن در باره عشق چندان نتیجه بخش نیست. برای اینکه عشق چندان تعریف مشخصی نداره باز هم به نظر من کوشش در تعریف عشق هم نتیجه بخش نیست نه به جهت اینکه یعصی عشق رو کار حس و روح و… می دونند نه عقل و علم و زیست شناسی و جامعه شتاسی و…. بلکه به این دلیل که ما طیف وسیعی از مفاهیم و موضوعات رو عشق می نامیم و در حالیکه اینها فاقد وجوه اشتراک مورد نیاز برای قرار گرفتن در یک مجموعه و مدلول واقع شدن توسط یک واژه هستند
on 07 Jun 2008 at 11:40 pm 2.مهدی پدرام said …
ظمنا ویلاگتون رو هم کامل دنبال می کنم موفق و پایدار باشین
on 08 Jun 2008 at 2:09 am 3.زن سان said …
http://zansan.blogfa.com/post-38.aspx
on 08 Jun 2008 at 1:43 pm 4.فقير said …
بسم الله الرحمن الرحيم
جوهره عشق ترك خود است
راهيست راه عشق كه هيچش كناره نيست
— آنجا جز آنكه جان بسپارند چاره نيست
و اگر چه به ظاهر معشوق مطلوب است و به عبارتي برج عاج نشين ، لكن ابتدا طلب در معشوق طلوع مي كند كه جلوه اي دلكش از او بر عاشق نمايان مي گردد
فاحببت ان اعرف
—
و عتاب ها و دورباش ها همه و همه به حكمت احكم الحاكمين جهت رسيدن به آن بي خودي است .
از سوي ديگر منشاء عشق نه عقل است و نه احساس
لطيفه اي است نهاني كه عشق از او زايد —
كه نام آن نه لب لعل و خط زنگاريست
—
از بتان آن طلب ار حسن شناسي اي دل–
كاين كسي گفت كه در علم بصر بينا بود
—
مشكل در قداست و ارزش اسامي و سوء استفاده و استفاده نابجا از آن است
وقتي عمليات و ارضاء جنسي حيوانات را عشق و عشق بازي مي نامند چه استبعادي دارد كه نفس زناشوئي و كشش هاي غريزي را عشق ننامند
لكن عشق آن حالتي است كه از تذكر وجود براي انسان حاصل مي گرددو يكي از زيباترين طرق آن همانا «زيبايي»است
كه مي عشق است
—
و كمال عشق آنجا است كه نه عاشقي باقي ماند و نه معشوقي بلكه هردو باقي به بقاي عشق باشند و اين كجا و دست كوتاه عقل كجا
—
رسيدن و دست يافتن به اين گوهر گرانبها تنهاو تنها يك راه دارد و آن هم پاكي و طهارت است از خودخواهي و هواي نفس
غسل در اشك زدم كاهل طريقت گويند
پاك شو اول و پس ديده برآن پاك انداز
و در سپهر عقلانيت مدرن كه همانا عقل سنجشگر است و بس همه چيز را اين خود تعريف مي كند و آنگاه چقدر جالب خواهد بود عشقي كه اين عقل راهنمايش باشد!!
—-
نكته آخر
عشق زميني و آسماني ندارد . يا عشق است و يا عشق نيست اگر چه صورتهاو تجليات مختلف دارد : نسبت به همنوع ، نسبت به همسر ، نسبت به والدين ، نسبت به همكيش
مهم بهره مندي از جوهر عشق است كه در هر ظرفي جلوه خود را خواهد داشت
المحب في الله محب الله
والمحبوب في الله حبيب الله
لانهما لا يتحابان الا في الله
…
هرچه گويم عشق را شرح و بيان
چون به عشق آيم بوم شرمنده زان
يا علي مدد
on 08 Jun 2008 at 6:48 pm 5.مهدی پدرام said …
با سلام مجدد
مقصود من بیهودگی بحث و مطلب شما نبود من هم با شما هم نظرم که عشق نیز می تواند موضوع بررسی عقلانی قرار گیرد اما فکر می کنم که این بررسی به نتایج دقیق و یا احکام و تعاریف یا قضایایی وحتی شاید دسته بندی خاصی منجر نخواهد شد و فایده این بررسی و مداقه محدود به روشن کردن بعضی زوایای پنهان بحث خواهد بود که البته دست اورد کمی هم نیست.
دلیل مدعایم را نیز همان مطالب قبل و شناور بودن مصادیق این واژه حتی در صورت محدود شدن بحث بایک چارچوب می دانم.
برای مثال در همین چارچوبی هم که شما مشخص کرده اید طیف وسیعی از روابط جای می گیرند. (خود شما نیز در نهایت حقیقتی برای عشق مشخض نکرده اید)
با توجه به چارچوب شماحقیقت عشق را در ماهیت رابطه لیلی و مجنون جستجو کنیم یا رابطه دوبوار و سارتر یا رابطه یک زوج در قبیله ماسایی در آفریقا یا یک زوج امروزی غربی و یا پدران و مادران ما و یا روابط اجداد ما ویا زوجی با یک رابطه سادیستی - مازوخیستی و یا رابطه زوجی که اصلا سادیستی مازوخیستس نیست و یا اصلا در رابطه که من دوست دارم با شریکم به دلخواه خودم و مشخصات مورد نظر خودم بر قرار سازم؟
به نظر من چون همه اینها روابظشان را می توانند عاشقانه بنامند پس دیگر جای مانوری برای بحث کلی در باره عشق و یا “حقیقت عشق” باقی نمی ماند.و تنها می توان در باره حقیفت عشق من حقیفت عشق شما حقیفت عشق او سخن گفت . حقیقتی هم که تبدیل شد به حقایق و متغیر دیگر حقیقت نیست .
موفق باشید
on 08 Jun 2008 at 8:04 pm 6.محمود said …
سلام
فکر کنم از تفاوتی که مارسل بین مسئله و راز قایل شده با خبر هستی. به نظر می رسه طیفی از مسائل مورد بحث اگزیستانسالیست ها ، طبق این تعریف جزء مقوله راز باشه. به احتمال زیاد میشه عشق رو هم یک راز دونست نه یک مسئله.و برای تحلیل دقیق اون باید جزئی از اون بود و با اون نسبت برقرار کرد.به نظر میرسه نگاه ابجکتیو به عشق تا حدی مسئله رو تقلیل میده به چیزای دیگه.
یه نکته ی دیگه هم که از راز دونستن عشق میشه در بیاریم اینه که صحبت کردن از اون و تحلیلش باید با تردید همراه باشه.شنیدین که دو نفر عاشق میگن ما کارهایی رو برای هم میکنیم که هرکی دیگه ازمون بخواد قطعا جلوش موضع می گیریم.این نشون میده که در نگاه اون دو نفر مسئله طور دیگه ایه.
در آخر هم این که بالاخره احساس کردم تعریف من با تعریف شما اندکی فاصله داره. بد نیست این تفاوتو تحلیل کنیم
شاد و امیدوار باشید..
on 08 Jun 2008 at 11:33 pm 7.مریم نصر اصفهانی said …
دوست گرامی جناب فقیر
با سپاس از توجه شما. چنانکه در نوشته ام هم اشاره کرده ام چندان با شما همدل نیستم که «عشق زميني و آسماني ندارد» خیال میکنم که میان اطلاق واژه عشق بر این دو تنها به اشتراک لفظ است. چرا این مفهوم را در مصداقی بسیار نحیف- چنانکه پیش تر هم اشاره کرده ام- در نظر دارم. با این وصف از تقدس بخشیدن به این مفهوم و تجلیل از مقام شامخ معشوق نیز مخالفم. اما اینگونه نیست که نفهمم شما چه میگویید بلکه به نظرم از دو دیدگاه کاملا متفاوت و غیر قابل جمع با یکدیگر در مورد این مسئله میاندیشیم
پاینده و پوینده باشید
دوست گرامی آقای مهدی پدرام
از بحثی که مطرح کرده اید متشکرم. تصور میکنم با این گفتگو بحث اندکی روشن تر شد منتهی من با این نسبیگرایی که به آن اشاره میکنید موافق نیستم. ضمن اینکه اگر از منظری فمینیستی به ماجرا نگاه کنیم این عشق مورد نظر، برابر تحقیقات تاریخی و جامعه شناختی قوم شناسان و انسان شناسان فمینیست، دست کم از یک لحاظ وجه مشترکی دارد و آن «مذکر بودن» این رابطه است. چیزی که به نظر فمینیست ها بازتعریف این مفهوم را ایجاب میکند
پاینده و پوینده باشید
دوست گرامی آقای محمود مقدسی
از اشاره تامل برانگیز شما متشکرم. اگر درست متوجه شده باشم شما مخالف ابژه شدن عشق به عنوان یک«راز» و تبدیل آن به «مسئله» هستید. به نظر من چنین برخوردی با بحثی از آن نوع که اینجا مطرح شده است اندکی احساسی است. البته اشاره کنم که نمیخواهم از آنسوی بام بیفتم و عشق را صرفا حاصل فعل و انفعالات بیولوژیک بدانم.
با اینکه زمانی به شدت درگیر فلسفه های اگزیستانس بوده ام اما اکنون که ذائقه فلسفی ام اندکی تغییر کرده است با اندیشه هایی نظیر آنچه گابریل مارسل به آن معتقد است چندان همدل نیستم، با این وصف طبیعی است که در پاسخ شما بگویم براحتی میتوان تحلیل ناپذیری رفتار عشاق را به بسیاری چیزهای دیگر تعبیر کرد که چندان نسبتی با راز بودن آن ندارد… به هر حال از دو نظرگاه مختلف به مسئله مینگریم که نماینده دو سنت بزرگ فلسفی- به ظاهر آشتی ناپذیر- هستند. در واقع اگر در بحث با جناب فقیر میان فلسفه و عرفان قرار گرفته بودیم اکنون درگیر دو نگاه تحلیلی و یا قاره ای به ماجرا هستیم. البته اشاره کنم که نگاه فمینیست ها به مسئله عشق نگاهی پست مدرنیستی است
پاینده و پوینده باشید
on 09 Jun 2008 at 9:20 am 8.فائزه خانم said …
سلام مریم جان
چطوری دختر خوب؟
راستش من مخالف ابژه شدن عشق نیستم اما احساس می کنم که وقتی می خواهیم در باره عشق یا هرچیز دیگه ای بحث کنیم لااقل اولش باید یک تعریف مشخص ارائه بدهیم بعد بریم سراغ تحلیل. خصوصاً که عشق طیف وسیعی از تعریفات را در بر می گیرد. وچه خوب بود که ابتدای مقاله تعریفی که از عشق داشتی رو ارائه میدادی.
اما نکته دیگری که این مغز فندقی من از درکش عاجزه اینه که این فمنیست های رادیکالتر! بر چه مبنایی فرض میگیرند که اگه رابطه دوستی واجد جنبه جنسی باشه ایجاد نابرابری میکنه و لاجرم برای اینکه عشق سالم باشه باید فاقد جنبه جنسی باشه؟
پیشاپیش از پاسخهای شما متشکرم
موفق باشی
یاحق
on 09 Jun 2008 at 11:42 pm 9.مریم نصر اصفهانی said …
سلام به فائزه خانم عزیزم که همواره از دیدن پیامهاش شاد میشم. امیدوارم حالت خوب باشه و ایام به کام
اما در مورد فرمایشتون عرض کنم که نخست- چنانکه پیشتر در پاسخ به نظر آقای پدرام عرض کردم-:«در مورد تعدد مصادیقی که مقهوم عشق بر آنها اطلاق میشود باشما موافق هستم . اما این مطلب توجیه خوبی برای بیهودگی نوشتن درباره آن نیست. به نظرم براحتی میتوانیم ابتدا منظورمان را روشن کنیم و سپس بحث را در همان چارچوب مورد نظر ادامه دهیم. من هم همین جا تصریح میکنم که مقصودم از عشق در این نوشتار عشق زمینی و همانا فرط شور و اشتیاق و خواستن میان دو ناهمجنس است» واما در مورد فمینیست های رادیکال
همانطور که میدانی انفعال زنان در رابطه جنسی همواره از عواملی بوده است که برای تحقیر آنها توسط مردان بکار میرفته است. چنانکه به عنوان مثال آگوستین قدیس میگوید: زن در عقل و از حیث شعور ذهنی پایین تر از مرد قرار دارد چنانکه طبیعت در آمیزش جنسی هم میل او را تابعی از میل مرد قرار داده است
فمینیست های رادیکال مباحث مفصلی در این ارتباط دارند که همگی قابل تامل هستند . سربسته عرض کنم که آنها معتقدند شان انسانی زنان در ارتباط جنسی با تفوق مرد بر آنها تنزل می یابد ضمن اینکه محوریت در تولید مثل زمینه ساز سیاست سلطه بر زنان و سرکوب آنهاست. آنها معتقدند باید اقدام به ترویج بارداریهای آزمایشگاهی و برون رحمی کرد…امیدوارم مطلب رو رسونده باشم
پاینده و پوینده باشی
on 10 Jun 2008 at 3:08 am 10.لیلا said …
سلام
از وب سایت دانش پرستاری هستم
همیشه دلم می خواست در باره فمنیست بیشتر مطالعه کنم
خوشحال هستم که تصافد شما را به وب سایت من کشاند و من هم از این طریق با مطالب فمنیستی آشنا می شود
البته چندان هم بیگانه نیستم
یکی از شیوه های تحقیقات کیفی که در دوران دکترای پرستاری با آن اشنا می شویم
متدولوژی تحقیق کیفی با رویکرد فمنیستی است
ولی هیچ وقت عمیق وارد این بحث نبودم
سرفرصت مطالب را خواهم خواند
و سوالاتم را از شما می پرسم
فردا کارگاه احیای نوزاد دارم
الان بیدار شدم که به کارهام یه نگاهی بیندازم
تا بعد
on 10 Jun 2008 at 12:17 pm 11.فائزه خانم said …
سلام خدمت مریم خانم
خوبی دختر خوب؟
ممنون که جواب دادی.. ممنون میشم که جواب این سوال رو هم بدهی که با این تعریفی که شما از عشق ارائه دادید فرقش با دوست داشتن چیه؟ احتمالاً کلمه”فرط اشتیاق” رو برای تفکیک عشق از دوست داشتن استفاده کردی نه؟ این که سخت تر شد..چون تعریف فرط اشتیاق خودش مصیبت جداگانه ای است ..اخه فرط در موردی کاربرد داره که شما بتونی حد اشتیاق رو تعیین کنی و بالاترین درجه اشتیاق رو فرط بنامی..
در مورداین ادعای تفوق مردان بر زنان در روابط جنسی واینکه محوریت زنان در تولید مثل زمینه ساز سیاست سلطه و سرکوب آنهاست،واقعاً نمیتونم دلیلش رو هضم کنم ..خصوصا بحث محوریت تولید مثل و سیاست سرکوب رو که شاید چون سربسته گفته بودی نفهمیدم چه ربطی به هم دارند. شاید باید کتابهای این فمنیست های رادیکالتر رو بخونم تا بفهمم چی میگند!!
خوب خودت چطوری!!
از پایان نامه چه خبر؟ به کجا رسیده؟ کی به سلامتی دفاع داری
سلام برسون
یاحق
فائزه جان شاید بتوان فصل ممیز عشق و دوستی بین دو ناهمجنس را در تمایل برای داشتن رابطه جنسی بدانم. به قول عشاق این که بخواهی کسی به تمامه متعلق به تو باشد و تو به تمامه متعلق به او…در واقع از همین روست که در عشق سلب استقلال به ناگزیر روی می دهد درحالیکه در دوستی استقلال افراد حفظ می شود
در مورد اون ماجرا هم به نظرم بهتره یه نگاهی به مقاله های شماره سوم نشریه مدرسه بزنی(احتمالا دیدی) و همینطور مطالب فمینیستی و عقاید افرادی همچون ایریگاری تصویر روشن تری به شما خواهد داد…به دلایلی که خودت بهتر میدانی ترجیح میدهم فعلا از این مسائل در وبلاگ صحبت نکنم
در مورد تز هم امیدوار هستم که در نیمه اول تیرماه بتوانم دفاع کنم
پاینده و پوینده باشی
on 10 Jun 2008 at 8:30 pm 12.narges said …
salam
kheili jaleb booood
on 11 Jun 2008 at 12:35 am 13.كافه سكوت said …
درود
نميتوانم پنهان كنم، كه از لحن نوشتهي شما لذت بردم و كم و بيش با بخش اعظمي از آن همدلي دارم.
اما بهنظرم ذكر چند نكته لازم مينمود: اولا بهنظرم از تبارشناختي تاريخي يك مفهوم نميتوان به حكمي كلي براي همان مفهوم در امروز يا آينده رسيد. بهتر از من ميدانيد انجام چنين عملي ما را به مغالطهي تكويني دچار ميكند. ثانيا واقعا مشخص نيست چه تحليل آماري و تحقيق ميداني معتبري براي اين مدعيات كه شديدا هم داراي سبقهي جامعهشناختي هستند ارائه شده است (جالب اينكه در نوشتههاي مدرسه هم منبع خاصي نيست) بنابراين در نهايت اين گفتهها علمي نيستند. ثالثا ملاك داوري دربارهي چنين نوشتهاي جز نگاه سليقهاي و تجربهي شخصي چه ميتواند باشد؟ اينجا كه نه خبري از مشاهدات علمي است و نه استدلال فلسفي، بنابراين بهگمانم نوشتهي شما فاقد وجهي شناختاري و معرفتافزاست و من فقط ميتوانم بگويم كه با بخشي از آن به خاطر تجربهي شخصيام همدلي ميكنم و با بخشي خير.
. سرفراز و شاد باشيد
دوست بزگواراز کافه سکوت
نخست اینکه ازلطف، دقت و نکته سنجی شما سپاسگزارم.
اما اینکه من از تحقیقات تجربی سخن نگفته ام و یا در مدرسه چیزی عنوان نشده است دلیلی بر فقدان شواهد تجربی یا پژوهشهای آماری در این حوزه نیست. بند ب و ج این نوشتار به نظرات شخصی افرادی اشاره دارد که ما میتوانیم با آن موافق و یا مخالف باشیم که البته در هر صورت نمیتوانیم منکر به وجود آمدن تغییراتی در نگرش ایرانیان در حال مدرن شدن نسبت به عشق شویم و نگاه من به آنها به عنوان نوشته هایی برای تایید مدعایم درباره تغییر نگاهی است که حتی در کشور ما هم به وجود آمده است. اما آنجا که سخن از تحلیل های فمینیستی به میان می آید خوشبختانه این ادعاها به تحقیقات تجربی و آماری بسیاری پشت گرم هستند که با پیگیری آثار آنها در حوزه های فلسفه زیست شناسی و شاخه های گوناگون علوم اجتماعی قابل دستیابی هستند.
پاینده و پوینده باشید
on 11 Jun 2008 at 2:59 pm 14.مریم علی اکبری said …
سلام
دست شما درد نکند.من نیز دیگر از زلف یار بیزارم.وقتی که عشق چیزی به جز سیمای غم آلود زنی مثل من نیست.راستی وبلاگم را با مقاله ای به نام شکست سکوت قرن ها به روز کرده ام که بی ارتباط به این پست جدیدتان نیست.خوشحال می شوم نظرتان را بدانم در موردش.شاد باشید و همواره نویسا
on 11 Jun 2008 at 7:11 pm 15.آسيه سادات said …
سلام
مثل هميشه بلعيدم!!!
فرديت به عنوان يكي از جدي ترين عناصر حيات انسان مدرن با اون عشق خيال انگيزي كه در مخيله ي فرهنگ ما بازيگري ها كرده است واقعا سر ناسازگاري دارد
بگذريم از آنچه بر زن ذيل اين واژه دل انگيز رفته است!!
تعريف ديگري از عشق در سر ميپروراند نسل امروز!
خوش باشيد
on 13 Jun 2008 at 12:42 am 16.مریم ملک دار said …
اینقدر خوب و کامل نوشتش که برای همه فرستادم بخونن!
سلام خانومی
on 14 Jun 2008 at 12:11 am 17.امید said …
عشق یعنی اینکه حاضرباشی بری جهنم برای اینکه کسی که دوست داری بره بهشت … عشق یه تشعشعه … تشعشعی که با دیدنش دیگه هیچ چیزی برات مهم نیست … یه تشعشع … یه تشعشع از یه فروغ هوشربا … عاقلان درک این معنی نکنند
این نظر منه …
چه عشق زمینی …که من اصلا بهش اعتقاد ندارم و با نظر شما موافقم …چه عشق الوهی که بهش معتقدم .
اگر فیلم سولاریس جورج کلونی رو ندیدید حتما ببینید . اون فیلم با یه سبک بدیع موضوع عشق رو بررسی کرده …
خیلی جالبه من تو وبلاکم یه چیزی در مورد عشق نوشتم و اتفاقی اومدم وب شما رو چک کردم . مطلب شما هم در مورد عشق بود
on 14 Jun 2008 at 12:16 am 18.امید said …
اگر عشق نبود تاج محل نبود … اگر عشق نبود موسیقی نبود … اگر عشق نبود هیچ سازی ساخته نمی شد … اگر عشق نبود هیچ شعر زیبایی گفته نمی شد … اگر عشق نبود هیچ ترانه زیبایی گفته نمی شد … عشق مرکبه … مقصد نیست … یه مرکبه که تو رو به محبوب اصلی می رسونه …چیزهایی بود که باید می گفتم …عشق یه مرکب بی قرار و راهواره … مرکبی خاطره انگیز … از هر نوعش… زمینی یا آسمونی … البته من هر دو نوع زمینی و آسمونی اش رو خیلی دوست دارم … دوست دارم
on 14 Jun 2008 at 12:25 am 19.امید said …
در مجموع اینکه من فکر می کنم که اصلا عشق خود زندگیه …بی قراری … بی تابی … وزن…تناسب …شکوه…عظمت…شرافت…این ها همه میوه های عشق هستن …اگر عشق نباشه اصلا هیچ اتفاق بزرگ و شکوهمندی نمیفته .. عشق یه نوع کشش هست .. کششی که قشنگه چون حساب و کتاب نداره … عاشق دیکه روزها رو نمی شمره … عاشق هیچ چیزی براش مهم نیست چون احساس می کنه تمام حفره های روحش پر شده … حالا باید دید این عشقش واقعا تمام حفره های وجودش رو پر کرده یا نه …
on 14 Jun 2008 at 12:31 am 20.امید said …
تمام کسایی که عشق رو انکار می کنن اگه اون تشعشع عشق رو ببینن نه تنها ناخواسته از انکار دست برمیدارن بلکه سوار بر مرکب میشن و قید همه چی رو می زنن … آواز می خونن و بدون قید می رن ….تا ابد شاد … تا ابد بی قید … تا ابد … مست و بی قید … مست … بی قید … مست … بدون حساب و کتاب
on 14 Jun 2008 at 12:40 am 21.امید said …
خیلی پرحرفی کردم اما باید می گفتم چون الان سوار مرکب هستم و نباید از این شادی ابدی بی خبر باشید . چیزیه که اگه سوارش بشید دیگه پیاده نمی شید … من عاشق خدا هستم … عاشق صفات قشنگش … عاشق صفات زیبا و خواستنی اش … اما خوب هنوز در حدی نیستم که لایقش باشم .. اما امیدوارم یه روزی … صفات خدا تو آدم ها هم ظاهر میشه … زن ها زیبا هستند … بعضی ها باهوش هستن … بعضی ها خوش سخن هستن … بعضی ها ناطق هستند … و … در مجموع اینکه آدم یه موجوده که وجودش با صفات خدا سیراب میشه .. و این کشش از روح ناقص برای درک کامل اون صفت عشقه … کششی که به خاطر درک اون صفت و پر شدن حفره های روحی احساس خوبیه . وقتی عاشق به معشوق می رسه عشق از بین میره … مگر اینکه حفره روح نامحدود باشه و پر کننده حفره نامحدود باشه . مثل همون حالتی که در مورد آدم و خدا به وجود میاد . به خاطر همینه که در مورد داستان های عشقی نمی بینی لیلی به مجنون یا شیرین و فرهاد به هم برسن . چون اکر اون دو تا به هم برسن چیزی برای گفتن باقی نمی مونه .. میشه یه زندگی عادی … این زبردستی داستان گوهای قدیمی رو می رسونه که می دونستن که باید این حفره رو زنده نگاه دارن تا کشش باقی بمونه
ارادتمند امید
موفق باشی
on 14 Jun 2008 at 2:38 am 22.anamorph said …
به قول شيخ روزبهان:الا يا ايتهاالسائل في عشق كه عشق را مقدمات است بدايت آن ارادت است پس از آن موافقت است و پس از آن رضايت است كه از دو سوي در آيد يكي انعام معشوقي و ديگري رويت معشوق اولي عموم است ديگري خصوص!و ببينيد احمد غزالي را كه از روزبهان به روز تر مي نويسد:كه عشق كمالش ملامت است و ملامت سه روي دارد يكي صمصام….اما بعد چيزي نوشتيم اندر باب عشق:او زنداني نگاه نارسيس بود…..سري بزنيد از لطف يا ديگر شياطين
on 14 Jun 2008 at 4:53 pm 23.دریایار said …
عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست
هر چه گفت و گوی خلق آن ره ره عشاق نیست
شاخ عشق اندر ازل دان بیخ عشق اندر ابد
این شجر را تکیه بر عرش و ثری و ساق نیست
عقل را معزول کردیم و هوا را حد زدیم
کاین جلالت لایق این عقل و این اخلاق نیست
on 12 Jul 2008 at 11:48 pm 24.تالتا said …
پير ما ديريست حتي با چراغ/ديگر از انسان نمي گيرد سراغ
هفت شهر عشق مشق پيرمرد/كوه قاف اما پراز جغدوكلاغ
من مطلب مدرسه رامي دانم برام عجيبه كه خيليها از اون حرف مي زنندواما جواب من به مدرسه خيلي مودبانه=تنگ نظري/واما دلم مي خواهد ببينم اينقدر جسارت داريد كه ديگر فعال يتهاي انساني به ترشح هورمونهاي بدن وابسته كنيد؟مثلا همين فلسفيدن شما به خاطر هورمونه؟بعد با اين تبيين عشق شمس ومولانا چه بوده؟و…
دوست گرامی مطالب مندرج در نشریه مدرسه طیف وسیعی از اظهارنظرها راجع به عشق را شامل می شد و بنابراین محکوم کردن«مدرسه»و پاسخ دادن به« مدرسه» کار چندان معقولی به نظر نمیاد. شما احتمالا میتوانید با برخی دیدگاه ها و صاحبان آنها همدل باشید و با برخی نه ، ضمن اینکه همه فمینیست ها هم عشق را صرفا به ترشح هورمون وابسته نمیدانند. این هم دیدگاهی است درمیان سایر دیدگاه ها که اتفاقا شواهد تجربی خوبی آن را تایید میکنند. تا آنجا هم که به من مربوط است صرفا ادعا کرده ام که نگاه به عشق تغییر اساسی یافته است و روایت های متعددی درباره این حقیقت علی الادعا واحد وجود دارد
پاینده و پوینده باشید
on 10 May 2009 at 7:33 am 25.Aidan said …
Hey very nice blog!!
on 14 Dec 2009 at 2:51 pm 26.nosmoking said …
There is obviously a lot to know about this. I think you made some good points in Features also.
on 15 Dec 2009 at 9:42 am 27.nosmoking said …
It sounds like you’re creating problems yourself by trying to solve this issue instead of looking at why their is a problem in the first place