Posts or Comments 10 March 2010

Yearly Archive for "2006"



يادداشت مریم نصراصفهانی | 22 Dec 2006

ما و فلسفه

کانت میگوید

شخصیت
              آزادی از مکانیسم طبیعت است
آزادی

چند روز پیش استاد درس کانت مان به من گفت

خانم مشکل شما این است که از طبیعت زنانه تان منحرف شدای

مقاله & زنانه نگري/فمينيسم مریم نصراصفهانی | 11 Dec 2006

افلاطون، جنسیت و تعلیم و تربیت

افلاطون و سقراط       

گزانتیپ همسر سقراط_ منهای اینكه وجود تاریخی داشته باشد یا نه_ شمای كاریكاتورگونه ای است كه یونانیان باستان از زن به تصویر كشیده اند. منهای داستانهای گوناگونی كه از ماجراهای سقراط و همسر تندخو، نادان و بهانه جویش گزانتیپ نقل میكنند. در میان اثار شاعران، نمایشنامه نویسان و متفكران یونانی نیز جملات فروانی در نكوهش زنان وجود دارد.[1] افلاطون در این میانه استثنایی عجیب به شمار می آید چنانكه بلافاصله پس ازاو، گفته هایش توسط ارسطو  مورد انتقاد واقع شد. ارسطو نه تنها به دفاع از اندیشه ها و عقاید گذشته گان میپردازد، كه گوی سبقت را از آنان می رباید چنانكه  نكوهش و تحقیر زنان  در سراسر تاریخ تفكر فلسفی همانندعادتی تكرار شده است. اما آنچه در این جا منظور نظر ماست پرداختن به اندیشه های افلاطون در باب جایگاه  زنان بعنوان اعضای اجتماعی است كه افلاطون بعنوان آرمانشهر خود مطرح میكند. افلاطون در كتاب مفصل جمهوری و پس از آن، با جرح و تعدیلهایی در كتاب قوانین از آرمانشهر خود و قوانینی كه باید بر آن حاكم باشد سخن میگوید و در این میانه به زنان جامعه آرمانی خود نگاهی متفاوت از اندیشه رایج در میان یونانیان دارد.
این تفاوت به قدری شگفت انگیز است كه:«بسیاری از خوانندگان جمهوری افلاطون را به این نتیجه رسانده كه شاهد استثنایی نادر در تارخ طولانی فلسفه غرب، در مورد بدنامی جنسی زنان هستند و برخی از آنان به این نتیجه رسیده اند كه تمایل افلاطون برای اجازه دادن به زنان برای آموزش بهتر و مشاغل بالاتر نشان دهنده نوعی فمنیسم وی میباشد
[2]

 در مقابل، نظریات دیگری هم وجود دارد كه با استناد به برخی سخنان سقراط در جمهوری و سایرآثار افلاطون چنین نتیجه گیری را افراطی  و نادرست میدانند.
مقصود این نوشتار بررسی آرا افلاطون درباره نقش و جایگاه اجتماعی زنان ، با توجه به دو رساله جمهوری و قوانین است.
بی مناسبت نیست اگر در ابتدای امر نگاه كوتاهی به وضعیت دو گروه از زنان یونانی كه بطور خاص در اندیشه افلاطون موثر بوده اند داشته باشیم. گروه اول زنان آتنی هستند، انتقادات صریح افلاطون بیشتر متوجه آنان است كه البته متناسب با وضعیت عمومی زنان یونانی است. گروه دوم زنان اسپارتی هستند كه حضور آنان در نزدیكی آتن تا حدود زیادی بر اندیشه افلاطون برای پیگیری طرح جامعه ارمانی اش موثر بوده است.
ادامه
       

 

زنانه نگري/فمينيسم مریم نصراصفهانی | 06 Dec 2006

ما و زنانه نگري/ فمینیسم

گفت‏وگو با مصطفى ملكیان
گوناگون، 28/4/82
چكیده: از تفاوت‏هاى تكوینى زن و مرد، نمى‏توان اخلاق یا حقوق ویژه زنان یا مردان را استنباط كرد . به دلیل بى‏توجهى فقیهان به روند اصلاحاتى كه پیامبر اسلام در مورد زنان پى‏گیرى مى‏كرد، هر چه از منابع اولیه اسلامى به سمت آراى عالمان دینى و فرهنگ جامعه اسلامى پیش مى‏رویم، تلقى از زنان منفى‏تر مى‏شود . امروز فمینیسم در جنبش سیاسى و اجتماعى خلاصه نمى‏شود، بلكه به حوزه‏هاى معرفت‏شناسى، روان‏شناسى، وجودشناسى و حتى فلسفه علوم طبیعى كشیده شده است .
آیا در جهان جدید، تفاوت‏هاى فیزیكى و روانى زن و مرد به نحوى در عرصه مناسبات و حقوق آنان بازتولید مى‏شود؟
من شخصا معتقدم كه از تفاوت‏هاى تكوینى زن و مرد، نمى‏توان تفاوت ارزشى را نتیجه گرفت . منظور من از تفاوت‏هاى تكوینى، همان تفاوت‏هاى زیستى و تفاوت‏هاى روانى است . بنابراین نمى‏شود یك اخلاق خاص یا حقوق خاص را براى زن در نظر گرفت و یك اخلاق دیگر و حقوق دیگر را براى مرد; آن هم با این استدلال كه زن و مرد به لحاظ تكوینى با یكدیگر تفاوت دارند . اما درعین‏حال، بازتولید یا به تعبیر بهتر، بازتاب آن تفاوت تكوینى در مناسبات زن و مرد را در همه‏جا نباید انكار كرد . براى مثال، اگر من مدیریت جامعه‏اى را به عهده داشته باشم، باید در تنظیم مناسبات لایه‏هاى مختلف اجتماعى، و از جمله مردان و زنان، به تفاوت‏هاى روانى آنها با یكدیگر توجه كنم . آن چیزى كه اصلا قابل دفاع نیست، فرصت‏هاى نامساوى است و گرنه، به نظر من، نقش‏ها ممكن است لامحاله تفاوت‏هایى داشته باشد . وقتى فرصت مساوى ایجاد شد، ممكن است‏به علت تفاوت‏هاى بیولوژیك روانى زن و مرد، خود زنان به طرف برخى كارها و خود مردان به طرف برخى كارهاى دیگر كشیده شوند . در آنجا هم «باید» ى وجود ندارد .
و اما در باب اخلاق و حقوق، واقعیت این است كه من به دیدگاه قراردادگرا قائل هستم . ما باید به مقتضاى قراردادهایى كه با یكدیگر بسته‏ایم، عمل كنیم .
به نظر شما، تصویر زن در اسلام یك، دو و سه چه تفاوت‏ها و چه شباهت‏هایى با هم دارد؟
به نظر من، شباهت تصویر زنان در اسلام یك، دو و سه این است كه در هر سه مورد، دید سازگار و یكدستى نسبت‏به زنان وجود ندارد; یعنى در این سه دیدگاه، مواضعى نسبت‏به زنان وجود دارد كه مردسالارانه است، ولى در درون خود دستخوش تعارض ظاهرى است . بنابراین مى‏بینید كه تشابه این سه دیدگاه، در نگاه ناهمگونى است كه هر سه به زن دارند .
مى‏توانم ادعا كنم كه هرچه از اسلام یك به طرف اسلام دو مى‏رویم و از اسلام دو به طرف اسلام سه، موضع‏گیرى نسبت‏به زنان منفى‏تر مى‏شود . به اعتقاد من، آنچه كه وضع زنان را در اسلام دو و طبعا در اسلام سه به اینجا كشاند، غفلت از «روند» حركت اسلام بود . انصاف این است كه پیامبر اسلام، براى بهبود بخشیدن به وضع زنان، روندى را آغاز كرد . در 23 سال حیات ایشان، این روند، همواره رو به جلو و رو به بهبودى بود . منتها بعضى فقهاى ما روند حركت او را فراموش كردند یا اصلا به آن توجه نكردند . آنها گفتند كه ما به آخرین امضاهاى پیامبر درباره زنان استناد مى‏كنیم و بر آن جزم و جمود مى‏ورزیم . اگر آنان روند حركت پیامبر را در نظر مى‏گرفتند و متناسب با اوضاع و احوال زمانه پیش مى‏رفتند، اسلام دو و طبعا اسلام سه كارش به اینجا نمى‏كشید . من بارها گفته‏ام كه تنها دلیل قابل‏دفاع براى آنكه فرد مسلمان باید از فقیه زنده تقلید بكند، همین است كه فقیه زنده متعلق به زمانه خودش است و روند حركت دین اسلام را استمرار مى‏دهد .
واقعیت این است كه تغییر تلقى عالمان دین و جامعه دینى از زنان و مسائل آنان، به پاسخ این دو پرسش هم بستگى دارد كه تلقى خود زنان از خودشان چیست و تلقى زنان از تلقى مردان درباره زنان چیست .
به نظر من، جنبش فمینیستى تا كنون، فقط بر دو نكته تاكید كرده است: اول آنكه «تعریف زن چیست؟» دوم آنكه «تلقى مردان از زنان چیست؟» . به نظر مى‏آید كه عمق و موفقیت این جنبش بستگى به این دارد كه به مؤلفه‏هاى دیگر هم توجه كند; مثلا اینكه تلقى خود زنان از خودشان چیست؟ یا اینكه زنان از تلقى مردان نسبت‏به زنان چه تلقى‏اى دارند؟
نكته دومى كه مى‏خواستم عرض كنم، این است كه خود زنان هم باید به حوزه‏هاى كلام و فلسفه وارد شوند تا بتوانند خودشان از دین تلقى‏اى داشته باشند . تلقى فمینیستى ابتدا جنبشى سیاسى بود، اما آهسته‏آهسته از این حد فراتر رفت; مخصوصا در این دو دهه اخیر . در حال حاضر، فمینیسم یعنى با دید زنانه به جهان نگاه كردن، و به نظر من، ترجمه دقیق آن به فارسى، «زنانه‏نگرى‏» است . بى‏جهت نیست كه الآن از معرفت‏شناسى فمینیستى سخن گفته مى‏شود . یكى از زنان معروف در این حوزه، ساندرا هاردینگ است كه در واقع، یكى از فیلسوفان علم روزگار ماست . او معتقد است كه معرفت‏شناسى، تا به امروز، تحت تاثیر دیدگاه‏هاى مردانه بوده است، ولى زمان آن فرا رسیده كه معرفت‏شناسى زنانه، یعنى معرفت‏شناسى فمینیستى، هم به وجود آید; زیرا مى‏توان به همه چیز زنانه نگاه كرد و تفسیرها نباید منحصر به تفسیرهاى مردانه باشد . قرآن و روایت را هم مى‏شود از دید زنان تفسیر كرد . به همین دلیل است كه مى‏گویم خود زنان باید مصمم و جدى، وارد میدان شوند، دیدگاه‏هاى خود را عرضه كنند و بر تلقى‏هاى موجود تاثیر بگذارند .
به نظر من، وقتى دیدگاه فلسفى تغییر كند، بسیارى از تلقى‏هاى كهن هم تغییر مى‏كند، مخصوصا در دو حوزه: یكى در تلقى‏اى كه از طبیعت آدمى و رابطه زن و مرد وجود دارد و دیگرى، در تصورى كه از ارتباط خدا با انسان وجود دارد . تصورى كه تا كنون، از ارتباط خدا با انسان وجود داشته، تصورى بوده كه از ارتباط رئیس یا پدر خانواده با اعضاى آن خانواده وجود داشته است; یعنى تصورى مردسالارانه . اگر این تصور عوض بشود، مسلما نه فقط در فقه، بلكه در اخلاق هم تاثیر مى‏گذارد .
از معرفت‏شناسى فمینیستى صحبت كردید . این حوزه جدید معرفت‏شناسى، اكنون در چه مرحله‏اى است؟
در حال حاضر، معرفت‏شناسى فمینیستى در پنج‏ساحت، به دست زنان فمینیست جلو مى‏رود; زنانى كه كاملا شان آكادمیك دارند و معرفت‏شناس یا فیلسوف علم‏اند . همان طور كه مى‏دانید، تا كنون، معرفت‏شناسى در جریان شناخت، فقط بر ذهن متكى بوده و احساسات و عواطف را در آن دخیل نمى‏دانسته است . یكى از قسمت‏هاى پنج‏گانه‏اى كه فمینیست‏هاى امروزى بسیار جدى در مورد آن بحث كرده‏اند، این است كه اصلا شناخت از عالم واقع نمى‏تواند تنها با استفاده از ذهن صورت گیرد، بلكه ذهن و احساسات و عواطف باید باهم به مواجهه با عالم واقع بروند . به همین دلیل، آنان معتقدند كه تمام دانش معرفت‏شناسى، تا به امروز، بر دیدگاهى مردانه، تنگ‏نظرانه و یك‏سونگرانه متكى بوده است; زیرا مردان در مقایسه با زنان، احساسات و عواطف ضعیف‏ترى دارند و علاوه بر آن، براى اثبات مردانگى خود، آن مقدار از احساسات و عواطفى را هم كه داشته‏اند، دائما از صحنه معرفت‏شناسى بیرون رانده‏اند .
به نظر من، نهضت فمینیستى به فضاهاى بسیار جدى، از جمله معرفت‏شناسى، وارد شده و دو خصوصیت‏یافته است: اولا، به پست مدرنیسم نزدیك مى‏شود; ثانیا، تا حدى به اگزیستانسیالیسم، مخصوصا شاخه پدیدارشناسانه آن . در مورد اول، باید بگویم كه نهضت فمینیسم تا وقتى فقط آزادى و حقوق زنان را در نظر دارد، نهضتى مدرنیستى است، اما وقتى به فضاى معرفت‏شناسى وارد مى‏شود، با پدیده‏هاى پست‏مدرن قرین مى‏شود . درباره خصیصه دوم هم روشن است كه وقتى ما با كل وجودمان به شناخت عالم خارج همت مى‏گماریم و احساسات و عواطفمان را در شناخت آن دخالت مى‏دهیم، در واقع به اگزیستانسیالیسم نزدیك مى‏شویم .
زنانى كه از آنان نام بردید چه كسانى هستند و در چه حوزه‏هایى كار كرده‏اند؟
هیلارى رز در زمینه اتحاد دماغ، قلب و بدن در روند شناخت جهان، و نانسى هارتساك درباره احساس، عینیت و نسبیت در شناخت كار كرده است . جین فلاكس درباره آثار ظلم اجتماعى به زنان در روند شناخت، و دوروتى اسمیت در نتایج ازخودبیگانگى زنان در مسئله شناخت تحقیق و بررسى كرده است . ساندرا هاردینگ نیز درباره تصور جدید از شخصیت زن و تاثیر آن در معرفت‏شناسى كار كرده است . این پنج قلمرو معرفت‏شناسى جدید كاملا صبغه فمینیستى یافته و تاثیرات جدى هم به بار آورده است . حتى خیلى جالب است كه بگویم اكنون فلسفه علوم طبیعى فمینیستى هم داریم .
معمولا وقتى از فمینیسم صحبت مى‏شود، مخاطبان، چه موافق و چه مخالف، تصورشان این است كه فمینیسم فقط و فقط یك نهضت و جنبش زنانه است‏با هدف كسب آزادى براى زنان یا كسب حقوق زنان یا، حتى بدتر، براى بر كنار كردن مردان . حساسیت‏ها و دیدگاه‏هاى منفى كه در افكار عمومى یا در محیطهاى مذهبى نسبت‏به فمینیسم وجود دارد، ناشى از عدم شناخت آن است .
خلاصه كنم: بحث فمینیسم بر سر آن است كه تا كنون فقط مردان به عالم، چه عالم بیرون و چه عالم درون، نگاه كرده‏اند; تا حال فقط مردان به روان‏شناسى، متافیزیك، معرفت‏شناسى، وجودشناسى و … پرداخته‏اند و تفسیرهاى خودشان را از آنها گزارش كرده‏اند . حالا زنان مى‏خواهند خودشان به عالم نگاه كنند و تفسیر خودشان را بدهند و گزارششان را در كنار گزارش مردان

زنانه نگري/فمينيسم مریم نصراصفهانی | 26 Nov 2006

مذکر سازی اندیشه دکارتی

مذکر سازی اندیشه دکارتی نوشته سوزان بوردو[1]

 سوزان بوردو

مدرنیته ی دکارتی ذاتا با یک مونث گریزی هم بسته است که ناشی از ترس از عدم یقین، انزجار و میرایی وجود جسمانی دنیوی است که مشخصه زنان در همان سنت است دوآلیسم دکارتی در معرفت شناسی از مواردی است که فمینیست ها  فراوان به نقد ان پرداخته اند و بوردو در این مقاله چنین میکند.
باز سازی اندیشه، اضطراب و گریز
تولد مجدد دکارتی، بدون تاثیر از گذشته یا دیگران و تنها با راهنمایی خرد صورت می گیرد. به نظر دکارت پیشداوریهای کودکانه ما  به سسب ناتوانی از تشخیص شایسته میان ذهن و عین، به سبب غوطه وری کودکانه اش در بدن نا معتبر است. پالایش رابطه میان شناسنده و متعلق شناخت مستلزم رد کودکی است. کودکی عموما به حسیت حیوانیت و رازپردازی ها درباره بدن مربوط است. در تاملات  از بدن دوره کودکی که بامیل وتجربه حسی مشغول است تعالی می جوید.در زمان کانت این شرط شناخت یعنی جدایی شناسنده از متعلق شناخت – به نحو فلسفی فهمیده میشود. تا ملات اکنده از اضطراب است اضطزابی فرهنگی برخاسته از اکتشافات اختراعات و رویدادهایی مهم و سردر گم کننده. نبوغ ویزه دکارت عبارت بود از دگر گون سازی فلسفی آنچه ابتدا به صورت بیگانگی و فقدان تجربه شده بود یعنی قطع پیوندهای انداموار بین شخص و جهان، به یک عنصر ضروری برای رشد شناخت و پیشرفت انسانی
مرگ طبیعت و مذکر سازی اندیشه
جهان قرون میانه جهانی مونث بود که انهدامش موجد حسیت مدرن شد ونفسی که دکارت از جهان خارج کرد نفسی زنانه بود.برای افلاطون جهان دارای یک روح مونث است که در بدن جسمانی جهان رسوخ میکند اما در قرن هفدهم آن روح جهانی مونث مرد یا دقیق تر بگوییم به وسیله باز نگری مکانیستی طبیعت کشته شد. با کوششهای درخشان دکارت طبیعت بتفقدان پیوند با الوهیت و روح تعریف شد. همه آنچه خداگونه یا روحی است منحصرا به جوهر اندیشنده تعلق دارند و بقیه یعنی زمین افلاک حیوانات و بدن انسان صرفا ماده ای است که به نحو مکانیکی در کنش متقابل است. بوردو از عینیت پویا سخن میگوید و ان را اینگونه معرفی میکند: عینیت پویا روالی از شناخت است که از تجربه عینی به سود یک عینیت موثرتر استفاده میکند. با قبول پیوستگی، تفوت میان خود و دیگری را به مثابه فرصتی برای خویشاوندی عمیق تر و گویاتر باز می شناسد.مبارزه برای جدا کردن خود از دیگری فی نفسه یک منبع بصیرت است- بالقوه هم از طبیعت خود و هم از طبیعت دیگری. در عینیت پویا دانشمند شکلی از توجه به جهان طبیعی را به کار میگیرد که نظیر توجه آرمانی آدمی به جهان انسانی است:این شکلی از عشق است
در مخالفت با برداشت عینیت پویا برنامه دکارت برای پالایش فهم، چنانکه دیدیدیم ناممکن سازی هر پیوستگی میان شناسنده و متعلق شناسایی را ارمان  خود قرار میدهد . ذهن علمی باید از همه همودلی ها یش با اعیان که برای فهم آنها میکوشد پیراسته شود.ذهن علمی باید جدایی مطلق را ترویج کند.
تولد مجدد دکارتی و توهم خود پدری
دکارت برای خود گونه ای تولد مجدد قائل میشود.رستگاری عقلانی تنها برای کسی که دوباره متولد شود رخ میدهد.
از طریق تولد مجدد دکارتی یک نظریه مذکر جدید درباره شناخت عرضه میشود که در آن جدایی از طبیعت ارزش معرفت شناختی مثبتی کسب میکند و جهان جدیدی باز سازی میشود، جهان که در هر آن زایش و آفرینشی ، به جای انتساب به تن مونث جهان به خداوند به پدر روحانی  نسبت داده میشود. با همین ضربت استادانه یعنی ضدیت امر روحانی و امر جسمانی- زمین قبلا مونث به ماده لخت تبدیل میشود و عینیت علم تضمین می گردد. اکنون غیر بودن طبیعت است که امکان شناخت آنرا فراهم میکند.
مونث گریزی قرن 17
بوردو سال های میان 1550 و 1650 را به عنوان قرنی به ویژه هراسان از زن معرفی میکند. توهمات کابوس وار درباره تسلط زنان بر تولید مثل و تولد در سراسر این دوره حضور دارد.در این دوره زهدان طبیعت دیگر نه آن مادر بخشنده بلکه محتکر فلزات و کانی های گران بهاست که باید تجسس و کشف شود.تغییرات حاصل در علم مامایی و پزشکی،طرد قابله ها و نظریه مکانیستی تولید مثل دیگر اشاره به هیچ زنی را در توصیف های علمی اش از آبستنی و حاملگی ضروری نمیکرد و نقش فعال زنان را در فرایند آبستنی و حاملگی حذف کرد.
برنامه ای که هم به علم تجربی و هم به عقل گرایی محول شد رام کردن عالم مونث بود. علم تجربی این عمل را از طریق یورش خصمانه و تجاوز به اسرار او انجام داد . عقلگرایی عالم مونث را از طریق خنثی سازی فلسفی نیروی حیات او رام کرد.
ارزش گذاری مجدد امر مونث در دوره معاصر
در نیمه دوم قرن حاضر با سمت گیری جامعه شناختی ترش ، خود زنان و نه یک اصل مونث انتزاعی- به عنوان حاملان فرهنگی طرح بدیل و همدلانه ارزشها شناخته شدند. به ویژه تحقیقات چادورو[2] و گیلیگن حاکی از آن است که زنان و مردان واقعا به نظر می رسد رویدادها را به نحوی متفاوت تجربه و فهم کرده و تفاوتهای کلیدی آنها بر محور برداشتهای متفاوت از رابطه خود/جهان و خود/غیر قرار دارد:
دختران در مقایسه با پسران خودشان را با تمایز کمتر و به شکلی پیوسته تر و مرتبط تر با جهان اعیان خارجی و همچنین با جهت گیری متفاوتی نسبت به اعیان درونی شان تجربه میکنند.
نکته جدید در اکتشافات فمینیستی اخیر درباره جنسیت و شیوه شناخت، تاکیدی است خصلتا مدرن بر جنسیت به مثابه یک ساخت اجتماعی و نه به عنوان داده ای زیست شناختی و یا هستی شناختی. بوردو اهمیت عمده چاوادر را در این میداند که نشان میدهد پسران به گونه ای رشد میکنند که بیاموزند جهان را مانند دکارتی ها تجربه کنند در حالیکه دختران  به علت عدم تقارن های رشدی ناشی از تسلط زنانه در مراقبت و پرستاری کودکان و نه ناشی از زیست شناسی کالبد شناسی یا سرشت چنان تمایلی ندارند. چاوادو با صراحت به این نکته تاکید میکند  که اینها عناصر یک ساخت اجتماعی ویژه هستند و نه دو گانگی منجمد سرشتی جاودانه مونث یا ذاتا مذکر.
تفاوتی عمده میان فمینیسم قرن نوزده و بیست تاکید فمینیسم معاصر است بر نابسندگی هر گونه اخلاق یا عقلانیت مونث یا مذکر  که منحصرا به یک شیوه بدون توجه به منابع و چشم اندازهای دیگری عمل میکنند
فمینیسم و کشش نهفته در فلسفه

اخلاق و معرفت شناسی فمینیستی که به وسیله سنت تاریخ گرایانه در معرفت شناسی ، اندیشه روانکاوانه و جنبش سیاسی برای حقوق زنان و نمایندگی و شرکت آن ها زندگی فرهنگی تقویت شده است، اکنون به مثابه یکی از زنده ترین نیروها در توسعه کانون و سرمشق پسادکارتی نمایان میشود. برملاسازی فمینیستی جانبداری های جنسی در تلقی های مسلط غربی ما از علم و اخلاق – افشای این مطلب که تاریخ توسعه انها ، عینک هایی که جهان را از درون آنها نگریسته اند و روش ها و اولویتهای شان به طور قاطع بر اثر این واقعیت شکل گرفته است که مردان بوده اند که روند آنها را تعیین کرده اند – به نظر بسیاری از فیلسوفان مذکر به مثابه اقراری تکان دهنده جلوه کرده است. در عصر مدرن کلی ها یکی پس از دیگری به وسیله موشکافی های مارکسیست ها انسان شناسان نظریه پردازان اقتصادی، فمینیست ها  ، فیلسوفان علم ، و ساختار زدایان سقوط کردند. ادعا های گوناگون در خصوص ماهیت انسان و جنسیت انسان ( طبیعی بودن رقابت،ضرورت سرکوب جنسی، ماهیت زیستشناختی تفاوتهای جنسیتی مورد تردید و پرسش قرار گرفتند.هیچ یک از اینها علامت پایان فلسفه نیست باوجود این ، به این معناست که امروز برای فیلسوف دکارتی بسیار دشوار است که آسوده بر تخت مباشرت فرهنگی بنشیند، به نحوی خنثی حکم کند که توافق  عقلانی چگونه قابل حصول است و دیگران در کجا به بیراهه رفته اند



 

 

[1] کهون،لارنس، از مدنیسم تا پست مدرنیسم، ویراستار فارسی عبدالکریم رشیدیان،فصل سی ونهم ترجمه تورج قره گزلی
[2] نانس چودورا، جامعه شناس آمریکایی که کتاب بازتولید مادری او تفسیر مجدد فمنیستی از نظریه فروید است.

مطالب مرتبط: از تجربه گرایی فمینیستی تا شناخت شناسی های دارای دیدگاه فمینیستی

 

 

 

 

زنانه نگري/فمينيسم مریم نصراصفهانی | 26 Nov 2006

از تجربه گرایی فمینیستی تا شناخت شناسی های دارای دیدگاه فمینیستی

ساندرا هاردینگ 

از تجربه گرایی فمینیستی تا شناخت شناسی های دارای دیدگاه فمینیستی
این مقاله از کتاب مدرنیسم تا پست مدرن و ترجمه ی بخشی از فصل ششم کتاب مسئله علم در فمینیسم  است هاردینگ در این مقاله به بحث در مورد توسعه شناختشناسی فمینیستی و تلاش آن در کشف این نکته می پردازد که ایده آل های مدرن دانش تا چه حد آرمانهای بطور اخص مردانه را مجسم کرده و شکل های ممکن دانشی را که بطور سنتی زنانه توصیف شده است طرد کرده اند
شناخت شناسی های دارای دیدگاه فمینیستی
هاردینگ در ابتدای مقاله شناختشناسی های دارای دیدگاه فمینیستی را اینگونه تعریف میکند: شناختشناسی های دارای دیدگاه فمینیستی علم فمینیستی متمایزی را بر پایه نظریه فعالیت جنسی شده و تجربه اجتماعی قرار میدهند  و همگی برای زنان یا فمینیستها از حیث شناخت برتری قائل اند و با این حال همچنین مدعی اند که بر دو پاره سازی سرشت نمای جهان نگری روشنگری / بوژوازی غلبه کرده اند.  هاردینگ در این مقاله  پنج دلیل متفاوت و با این حال مرتبط را بیان میکند که تو ضیح میدهند چرا تحقیق از چشم اندازی فمینیستی  میتواند در ک هایی از طبیعت و زندگی اجتماعی فراهم کند که از چشم انداز فعالیت و تجربه متمایز مردان امکان پذیر نیستند. هر یک از این دلایل از چشم انداز یکی از نظریه پردازان این حوزه بیان شده هرچند که هاردینگ میگوید بیشتر این نظریه پردازان به بیش از یکی از این دلایل قائل بوده اند.
وحدت دست، مغز و قلب در کار دستی
 هاردینگ برای توضیح این دلیل از مقالات هیلاری رز کمک میگیرد . رز معتقد است ما میتوانیم خطوط اصلی تمایز دانش فمینیستی را در اندیشه و عمل دانشمندان زنی بیابیم که روش های تحقیقی شان هنوز بیشتر ویژگی کار دستی را دارد تا کار صنعتی شده ای که اکثر تحقیقات علمی در قالب آن انجام میگیرد. در این روش مفاهیم فاعل شناخت ف جهان مورد شناسایی  و فرایند های رسیدن به شناخت در وحدت فعالیت دوگانه انگاری دکارتی ذهن در مقابل بدن و هر دو در مقابل عاطفه قرار دارد – که زیر بنای تفکرات عصر روشنگری درباره علم و یا حتی نگرشهای مارکسیستی به علم است  بلکه امکان ماتریالیسمی کامل تر و دانشی حقیقی تر را حاصل میکند. رز خاطر نشان میکند که شناختشناسی فمینیستی نمیتواند از آزمایشگاههایی که زنان در آنها مشغول کار هستند آغاز شود چرا که آنا در آزمایشگاه از زن بودن منع میشوند  و از آنها خواسته میشود که شناسنده های علمی مذکر باشند. رز میگوید شناختشناسی فمینیستی دانش سوبژکتیو و دانش آبژکتیو را در هم ادغام میکند تا دانش از نو بسازد. سوژه و ابزه تحقق یکی است و رز معتقد است که این عقیده برخاسته از این فعالیت و حدت یافته در خدمت خودشناسی مناسب تر از عقیده برخاسته از فعالیتی تقسیم شده است که برای مقاصد سود و کنترل اجتماعی انجام می گیرد. رز با استناد به تحقیقات اخیر زنان در زیست شناسی روان شناسی و انسانشناسی معتقد است در نمام این عرصه ها اندیشه فمینیستی در ک جدیدی از روابط میان موجود زنده و روابط میان موجودات زنده و محیط زیستشان را تولید کرده است. مفهوم موجود زنده نه در قالب استعاره داروینی و به منزله تبژه ای منفعل که محیطی بی طرف آن را انتخاب میکند بلکه به عنوان شرکت کننده ای فعال و سوژه ای که آینده اش را تعیین میکند ساخته میشود. فمینیستها چنین سرمشقی را بعنوان جایگزین نظریه مسلط داروینی ارائه میکنند.
فعالیت به انقیاد در آمده زنان:لذتبخش،انضمامی و ارتباطی
این دلیل با استناد به نظریات نانسی هارتسوک  بیان شده است . هارتسوک معتقد است با آغاز از واقعیت های زیست شده زندگی زنان می توانیم بنیانی برای نظریه دانش که می بایست هم جانشین شناخت شناسی عصر روشنگری و هم جانشین شناختشناسی مارکسیستی شود بیابیم. به نظر هارتسوک در هر حال علم فمینیستی که جایگزین میشود ضد دکارتی خواهد بود.به عقیده او تجربه خاصی که زنان در تولید دارند یعنی در تولید یک موجود انسانی نشانگر وحدتی با طبیعت است که از تجربه پرولتری مبادله با طبیعت فراتر می رود.  به عقیده هارتسوک و غالب فمینیستها زنان اینگونه ساخته میشوند نه اینکه متولد شوند زنان خود را به شیوه اس انضمامی و ارتباطی تعریف و تجربه میکنند در حالیکه مردان خود را به گونه ای انتزاعی و اساسا مجزا از دیگران و طبیعت تعریف و تجربه میکنند.جهان ارتباطی زنانه در مقابل جهان انتزاعی مردانه. امکان شناخت کاملتری را فراهم میکند.
 بازگشت سرکوب شدگان در نظریه فمینیستی
در بخش سوم هاردینگ به نقل طرح علم جانشین از دردگاه جین فلکس می پردازد و از قول او بیان میکند که وظیفه شناخت شناسی فمینیستی این است که اشکار کند چگونه پدر سالاری هم در مفهوم ما از دانش و هم در پیکره های دانش ، حتی در دانش مدعی رهایی بخشی، نفوذ کرده است.بدون دانشی مناسب از جهان و از تاریخ ما در این جهان (از جمله دانستن این نکته که چگونه بدانیم )نمیتوانیم کردار اجتماعی مناسب تری را تو سعه دهیم . پس شناختشناسی فمینیستی هم جنبه ای از نظریه فمینیستی است و هم تمهید و عنصر مرکزی نظریه ای مناسب تر از طبیعت انسانی و سیاسی. پس فلسفه فمینیستی نشانگر بازگشت سرکوب شدگان و بازگشت نمایش ریشه های خاص اجتماعی هر دانش ظاهرا انتزاعی و جهانشمول است. این کار میتواند بنیانی را برای نظریه اجتماعی مناسب تری که در آن فلسفه و دانش تجربی دوباره وحدت می یابند و به یکدیدگر غنا می بخشند فراهم کند. به نظر فلکس خود برای مردان بیش از زنان در نیاز تدافعی دوران کودکی به سلطه و سرکوب دیگران به منظور حفظ هویت فردی منجمد مانده است. فلسفه غرب روابط میان سوژه و ابژه، ذهن و بدن، درون و بیرون، و عقل و حس را به مسئله تبدیل میکند؛اما این روابط برای کسی که خود مرکزی اش منحصرا علیه زنان تعریف نمیشود نیاز به مسئله شدن ندارد…حفظ تمایز سفت و سخت میان واقعیت و ارزش از نتایج این تقسیمات است که بر اثر آن فیلسوف در مهمترین مسائل زندگی وادار به سکوت میشود. به اعتقاد فلکس نمایش فمینیستی نظریه های بهنجار میان فرایند های جنسیت دهنده دوران کودکی و الگوهای اندیشه بزرگسالان مذکر آشکار کننده محدودیت های بنیادین در توانایی فلسفه مردان برای درک تجربه های زنان و کودکان است و به ویژه آشکار کننده این تجربه فیلسوفان است که تجربه خود را به منزله تجربه الگو وار انسانی در نظر می گیرند. البته در سالهای بعد او نظریات خود را تغییر میدهد و در این انگاره که یک دیدگاه فمینیستی از دیدگاههای مردانه دیگر درست تر باشد مورد تردید قرار میدهد و به نظریه های پست مدرن نزدیک تر میشود و معتقد میشود که باید جنسیت را بعنوان امری رابطه ای فهمید که بوسیله طبیعت تعیین نمیشوند بلکه روابط استیلا هستن و نظریه پردازان فمینیست باید به بازیابی و نگارش تاریخ های زنان و فعالیتهای آنها در قالب توصیف و خود فهمی کل روابط اجتماعی بپردازند.
 اگاهی دوپاره محققان زن از خود بیگانه
در این بخش هاردینگ به معرفی جامعه شناسی از دیدگاه زنان بر اساس تفکر دروتی اسمیت جامعه شناس کانادایی علم می پردازد. او در صدد معرفی جامعه شناسی است که زنان مورد مطالعه اش را به ابژه تبدیل نمیکند  بلکه حضور سوژه به منزله فاعل و تجربه گر را در روش های تحلیلی اش حفظ میکند . پس  سوژه آن شناسنده ای است که فهمش از جهان  میتواند با کار جامعه شناس بسط یابد.اسمیت همانند رز توجه خودش را به ساختار محل کار برای دانشمندان زن معطوف میکند تا انگاره غنا یافته شرایط مادی لازم برای یک علم متمایز فمینیستی را در آن قرار دهد. شناخت شناسی اسمیت مانند دیگر نظریه پردازان بر پایه جانشینی برای نظریه مارکسیستی کار استوار است. اسمیت معتقد است کار زنان مردان را از نیاز به مراقبت از بدن های خود و یا مراقبت از مکانهای بومی زیستشان رها میکند و باعث میشود آنها فقط آنچه را با جهان ذهنی انتزاعیشان مطابقت دارد واقعی ببینند. زنانی با تجربیات مذکور زمانیکه وارد جهان علم میشوند آموزش می بینند که تجربیات اجتماعی شان را در قالب شاکله هایی مفهومی که نمیتوانند ویژگیهای این تجربه را بشناسند توضیح و تبیین کنند. از نظر اسمیت آنچه فمینیسم باید نسبت به آن بدگمان باشد نه ابژکتیویته یا نظارت شناختشناسانه بر اندیشه به طور فی نفسه بلکه شکل خاص قلب شده و نا کارآمد ابژکتیویته و شناخت شناسی تثبیت شده در علم عصر روشنگری است. اسمیت هم مانند فلکس بر تعدد روایتهای فمینیستی از واقعیت تاکید میکنند اما تاکید میکند که همه این روایتها باید بعنوان روایتهایی تولید کننده فهم هایی کامل تر و با انحراف و تحریفی کم تر نسبت به  علمی که در ائتلاف با فعالیت مردانه طبقه حاکم است در نظر گرفت.
اشخاص جدید و دست پنهان تاریخ
در پایان هاردینگ  امکان دستیابی به به نظریات فمینیستی و در نتیجه علم و شناختشناسی فمینیستی را مرهون تغییرات تاریخی میداند. هاردینگ تغییرات تاریخی و اجتماعی ناشی از کنترل جمعیت، پیشگیری از بارداری، اقبال زنان به کارهای دستمزدی و بطور کلی تغییر سبک زندگی را از جمله عوامل مهمی میداند که دستیابی به شناختهای دارای دیدگاه فمینیستی را امکان پذیر میکند. اینکه در دوران معاصر دورنماهای زندگی زنان کاملا متفاوت از دورنمکاهای زندگی مادران و مادربزرگانشان بود و به نظر می امد که زنان از هر طبقه ای میتوانند و می بایست برای زندگی پس از ازدواجشان یا بدون ازدواجشان برنامه ریزی کنند، افزایش خصومت های بین المللی که تطابق آشکار نیازهای روانی مردانه به استیلا و سیاست و سخن وری استیلایی ملی گرایانه شان آ آشکار می کرد و تغییر های اجتماعی مهم دیگری را میتوان بعنوان پیش شرط های ظهور فمینیسم و علم و شناختشناسی جانشین فمینیستی افزود.
 

* برگرفته از کتاب ازمدرنیسم تا پست مدرنیسم- ترجمه ی نیکو سرخوش و افشین جهان دیده 

 

مطالب مرتبط

ساندرا هاردینگ

مذکر سازی اندیشه دکارتی

 

 

 

 

 

زنانه نگري/فمينيسم مریم نصراصفهانی | 26 Nov 2006

ساندرا هاردینگ

         

         

   

ساندرا‌هاردینگ فیلسوف علم آمریکایی. حوزه‌های پژوهش او شامل نظریه‌های فمینیستی و پسا استعماری، شناخت شناسی و مطالعات علم است. او مدرک دکتری خود را در سال 1973 از دانشگاه نیویورک دریافت کرد و در دوره‌های پیشرفته  در یو سی ای ال  استاد شد. او یکی از هم-مولفان پیشین نشریۀ نشانه‌ها: نشریۀ زنان در فرهنگ و اجتماع  و مسئول پیشین مرکز مطالعات زنان یو سی ای ال  بوده است.‌ هاردینگ سه کتاب و تعداد زیادی مقاله نوشته و مولف پانزده گزیده نامه بوده است. بیشتر شهرت او بخاطر آثارش در توسعۀ نظریه دیدگاه فمینیستی است. در ابتدا با تمرکز بر روشن سازی مقتضیات جنسیت یافتۀ علوم  آغاز کرد و سپس با بررسی دیگر جنبه‌های مقتضیات فرهنگی و اجتماعی علوم، شامل مقتضیات نژادی و استعماری، ادامه داد. تلاش او مصروف روشن کردن شیوه‌هایی است که در آن علم میتواند نیروی موثرتری برای زندگی بهتر بشر باشد، آثار او مقتضیات سیاسی و اجتماعی گوناگون در علم، شامل استلزامات بهره کشی از طبیعت، فرهنگ‌های غیر-غربی و زنان را تحلیل می کنند.
نخستین اثر‌هاردینگ در سال 1980 به شکل گیری چشم انداز گسترش شناخت شناسی فمینیستی و علم فمینیستی کمک کرد. در کشف واقعیت (1983) با همکاری مریل اینتکا و در مسئلۀ علم در فمینیسم (1986) با بکار بردن جنسیت در شناخت شناسی و فلسفۀ علم تاثیرات خلاقانه ای  ایجاد کرد. در مسئلۀ علم، شناخت شناسی فمینیستی رایج تا آنزمان و قابلیت آن برای توجیه انتقادات علم فمینیستی را تحلیل کرد. اگر چه او بطور دو سویه دربارۀ چهار چوب‌ها استدلال میکند ، پیشنهاد میکند که نظریۀ دیدگاه فمینیستی امید بخش‌تر به نظر می‌رسد.
در مسئلۀ علم در فمینیسم (1989)‌هاردینگ برخی مشکلات روایت‌های رایج نظریه دیدگاه فمینیستی را مشخص می کند. یکی این که این نظریه فرض می کند که تجربیاتی وجود دارد که متعلق به زنان به ماهو زنان است، اما ‌هاردینگ استدلال میکند که تفاوت‌ها در نژاد، طبقه، سپهر جنسی، و فرهنگ نا محتمل فرض شده است. مسئلۀ دیگری که او اشاره میکند این است که به اندازۀ دیدگاه‌های بسیاری که وجود دارد تقسیمات بنیادینی در قدرت و شکاف‌های برطرف ناشدنی بین جهان بینی‌های کسانیکه در وضعیت‌های مسلط قرار دارند و کسانیکه در سلسله مراتب اجتماعی زیر دست قرار گرفته اند وجود دارد.
در علم چه کسی؟ شناخت چه کسی؟ تفکر دربارۀ زندگی‌های زنان(1991)‌هاردینگ استدلال می کند که برتری یافتگی‌های سیاسی میتواند و باید به فهم زندگی‌ها و چشم‌اندازهایی که صاحبان سلطه در آن نیستند منجر شود. این گسترشِ توجه به‌یک دیدگاه نتایج مختلفی دارد. البته این امر به ما اجازه نمی دهد که زنان را  به عنوان یک گروه دارای امتیاز شناختی بر فراز دانشمندان بدانیم اما اگر دانشمندان پژوهش خود را از چشم انداز زندگی‌های  زنان آغاز کنند، پرسش‌های جدیدی در امتداد داده‌ها و نظریاتی که به نحو علمی و اجتماعی بطور کامل تری به اثبات می رسند، پدیدار میشوند. ‌هاردینگ همچنین استلزامات دیدگاه‌های چندگانه را می پذیرد و مخالف غیرقابل حل بودن آنها است. هر یک از ما میتواند برای «باز سازی و احیای خودمان به مثابه دیگران» هم برای فهم دیدگاه‌های دیگران و هم فهم بهتر چشم اندازهای خودمان از جانب‌داری و جهت‌گیری‌هایمان، تلاش کند.
این خطوط مختلف از استدلال در شرح‌هاردینگ از عینیت با هم جمع میشوند. در تضاد با تاکید سنتی بر تفکیک دانشمندان و محققان از مقتضیات اجتماعی، ‌هاردینگ از آنچه او «عینیت نیرومند» می نامد دفاع می کند. عینی بودن به این معنا مستلزم «بازتابش نیرومند» است که دانشمندان و فلاسفۀ علم را وادار می‌کند به جستجوی فهم از تنگ‌نظری مقتضیاتی که در آن علم و فرهنگ هم تکامل بخشی دارند، دست بزنند. در آیا علم به لحاظ فرهنگی تعددگرا است؟ پسا استعماری‌ها، فمینیسم‌ها و شناخت‌شناسی‌ها(1998)‌هاردینگ ادامه می دهد که چنین بازتابشی نیازمند خواندن  آثار جامعه شناسی علم و تاریخ اجتماعی علم، مطالعات علم فمینیستی و پسا استعماری  و دیگر آثار علم انتقادی است.
  

پس از این کتاب او مطالعات و تحقیقات خود را در مطالعات فرهنگی علم متمرکز کرده است.آخرین اثری که او هم‌اکنون مشغول کار بر روی آن است مطالعات تکنولوژی و علم پسا استعماری  نام دارد

مطالب مرتبط

پایان نامه /پرده آخر

زنانه نگري/فمينيسم مریم نصراصفهانی | 26 Nov 2006

فمینیسم و پسامدرنیسم

 مشخصه های اصلی پست مدرنیسم در نوشته های ژان فرانسوا لیوتار و فردریک جیمسن بیان شده و عبارت است از : باور نداشتن به فلسفه ها یا تبیینهای منفرد درباره فرهنگ از قبیل مارکسیسم، کنار گذاشتن روش دوره بندی مدرنیستی، خطی ندیدن حرکت تاریخ  و چندگونگی نوشتاری
نخستین شرح پسامدرنیستی از نقش زنان نقد رزالیند کراس 1981 بر نحوه تجلیل هنرها از فردگرایی مردانه است. به طور کلی فمینیستهای پسامدرن مخالف ذات گرایی اند و به انواع متکثرتری از دانش معتقدند. برای نمونه در علوم طبیعی، فمینیستهای پسامدرن به عقلانیت و عینیت گرایی کاذب بسیاری از علوم معاصر می تازند(هاردینگ و کلر) فمینیستها در مطالعات فرهنگی به تحلیل تصورات موجود در فرهنگ عامه نسبت به زنان می پردازند – از جمله در رسانه های گروهی و در مصرف گرایی(موریس) منتقدان ادبی فمینیست از خود بازتاب بخشی یا در هم تنیدگی شرح حال نویسی و نظریه برای خلق نقدهای صریح و سیال جنسیت استفاده میکنند. بنابراین استدلال برخی فمینیست های پست مدرن منکر جایگاهی برای افراد به حاشیه رانده شده در جریان غالب است (برای نمونه با به رسمیت نشناختن دلمشغولیهای سیاهان (هاردتسوک و هوکس) برخی دیگر معتقدند مه پست مدرنیته برای درهم شکستن صورتهای ثابت (مرد= تمدن) و فراروی از آنها به ما کمک میکند.
 

 

 

 


Search Engine Optimization