Posts or Comments 03 September 2010

Monthly Archive for "September 2007"



زنانه نگري/فمينيسم & معرفی کتاب مریم نصراصفهانی | 29 Sep 2007

کریستین دو پیزان و شهر بانوان

 

Pantocratrix_by_meluseena

الف- کریستین دو  پیزان* در 1365.م. در ونیز ایتالیا متولد شد. او یکی از نویسندگان برجسته ی عالم ادبیات است. او به رغم مخالفت مادرش، با تشویق های پدر خود به تحصیل  و مطالعه پرداخت . در سن 15 سالگی ازدواج کرد، همسر او نیز به رغم مردان هم عصرش کریستین را به آموختن ترغیب کرد. کریستین ازدواج موفقی داشت اما در 25سالگی همسرش را از دست داد. او سه فرزند داشت که برای تامین معیشت آنها ابتدا به سرودن اشعاری در ستایش از شاهان و درباریان پرداخت. اما زندگی حرفه ای کریستین از سن 35 سالگی آغاز شد، آنچنان که تا صد سال پس از او صدای هیچ زنی به گوش نرسید. کریستین در نوشته هایش تحت تاثیر اومانیسم اولیه ای بود که در دست کسانی چون دانته، پترارک و بوکاچیو بود.همین علاقه به برنامه ی خودآموزی او در طول دوران بیوگی زودرس کمک کرد، و البته تاثیر پدر و کتابهایی که برای کریستین به ارث گذاشت، نباید از نظر دور داشت. کریستین همراه با تمام مردان هم عصرش در شکوفایی و رنسانس سهیم است. او ادبیات جدیدی را به دنیا عرضه کرد که در آن خردباوری و خردگرایی رنسانس به خوبی مشهود است.
بکتاب شهر بانوان* نوشته ی کریستین دوپیزان اولین اثری است که به همت یک زن و در دفاع و ستایش زنان نوشته شده است. کریستین در این کتاب باورهای خود را از چشم انداز و منظری زنانه بیان میکند و به زن ستیزی مردان می تازد. این اثر را میتوان اولین کار فمینینیستی- به اصطلاح امروزی- در تاریخ زنان دانست. در این کتاب کریستین به فکر ساختن اتوپیا یا مدینه ی فاضله ای برای زنان و در واقع« بانوان» است. تکیه ی او بر لفظ بانو بیانگر این اندیشه است که شهر او شهری است با جمعیتی از زنان نجیب، شریف و با ایمان و منظور او از بانو تعریفی  از زن است که اصالت او را در روح و ویژگی های روحانی اش نشان میدهد نه در تولدش. آهنگ صدای نویسنده  تند و تیز نیست بلکه صبور و شکیبا است، کریستین هرگز نمی نالد. درباره ی این کتاب گفته اند که هیچ کتابخانه ای درباره ی مسائل زنان بدون وجود این کتاب کامل نخواهد بود
ج- شهر بانوان تاریخ جهانی زنان است که تجربه ی زنان مسیحی و غیر مسیحی تا عصر کریستین را دربر گرفته است. ماجرای کتاب از آنجا آغاز میشود که کریستین از خواندن کتابی در نکوهش زنان غمگین شده است و به حال خود تاسف میخورد. در همین زمان سه الهه یا بانو بر او ظاهر میشوند؛ الهه خرد، الهه صداقت و الهه عدالت  الهه خرد کریستین را تسلا میدهد و او را برای ساختن شهر بانوان برمیگزیند.
کتاب مشتمل به سه بخش است که در هر بخش از آن یکی از بانوان مخاطب کریستین قرار می گیرد .کریستین حرفهایی را که نویسندگان مرد علیه زنان مینویسند برای آنها بیان میکند و آنها با آوردن سرگذشت هایی تاریخی از زنانی که در نقطه مقابل رذایلی که مردان به آنها نسبت میدهند قرار دارند به کریستین نشان میدهند که این حرفها همگی بی پایه و اساس است و از سر نادانی و یا عرض ورزی زده شده است.
در بخش اول الهه خرد بالغ بر بیست داستان از زنان جنگاور، فرمانروا، کشورگشا و همینطور زنان عالم، دانشمند، مبتکر و کاشف برای کریستین نقل میکند . در بخش دوم کتاب بانوی صداقت نیز داستانهای فراوانی از زنان غیبگو (شاید در مقابل پیامبران)، پاکدامن، شریف، راز دار، وفادار در عشق و محجوب بیان میکند. این داستانها در پاسخ به نقل قولهایی که در ارتباط با زنان در میان مردان رایج است و برای مردود کردن آنها آورده میشود. فصل آخر با بیان  شدن این مطلب که ملکه شهر بانوان مریم مقدس است  داستانهایی از زنان قدیس به میان می آید. زنانیکه پیش از به قدرت رسیدن مسیحیت جان خود را برای اعتلا و گسترش مسیحیت از دست داده اند.
God_Is_A_Feminist_by_Moxi

د-  کریستین دو پیزان را برای اولین بار یکی از اساتیدمان به من معرفی کردند و به همین دلیل هم وقتی شنیدم کتابی از او به فارسی ترجمه شده واقعا خوشحال شدم. کتاب شهر بانوان با عنوان «شهر زنان» توسط خانم نوشین شاهنده از انگلیسی به فارسی برگردانده شده  و توسط انتشارات قصیده سرا (1385) منتشر شده است. کتاب نسبتا حجیمی است(485 صفحه) که 88 صفحه آن شامل پیشگفتار و مقدمه  است. پیشنهاد میکنم آنها را پس از خواندن کتاب بخوانید.
متأسفانه  من  فاقد اطلاع و تخصص گسترده ای  که برای اظهار نظر در ارتباط با متون مربوط به دوران قرون وسطی  لازم است، هستم. به همین دلیل تنها از منظر یک خواننده ی عادی میتوانم در ارتباط با این کتاب اظهار نظر کنم.  به نظر می رسد  کتاب شهر خدای قدیس آگوستینوس الهام بخش کریستین در نامگذاری کتابش و همچنین ساختن مدینه ی فاضله بوده است . بانوانی را هم که او ملاقات میکند در همان آغاز آدم را به یاد تسلای فلسفه ی بوئتیوس می اندازد و ملاقاتی که او در اوج نا امیدی و در انتظار مرگ با بانوی فلسفه دارد.
بدون شک شهر بانوان در دوران خودش اثری بسیار جسورانه بوده است. و شاید جسورانه ترین درخواستی که مطرح میکند درخواست تعلیم و تربیت رسمی و علمی برای زنان باشد. البته زیر سوال بردن تمام آرا و عقایدی که مردان در رابطه با زنان داشته اند و نسبت دادن بسیاری از آنها به مشکلات شخصی و تجربیات تلخ فردی نویسندگان آنها نیز در نوع خود اقدام شجاعانه ای است.
 به نظر من در مقام یک خواننده ی عادی کریستین به شدت در بند افکار و عقایدی است که بواسطه ی طبقه ای که در آن زندگی میکند- اشراف- و دینی که به آن اعتقاد دارد-مسیحیت-  است. تجلیل بی وقفه ی او از زنان باکره و قداستی که برای بکارت قائل است و زشتی و آلودگی که در ارتباط جنسی میبیند و در جای جای کتاب بارها به آن اشاره میکند گواه این مطلب است. او حتی در جایی زنی را می ستاید که تنها یکبار، آن هم برای بچه دار شدن با همسر خود همبستر میشود. زنان منتخب در داستانهای تاریخی او اغلب ثروتمند، به لحاظ اجتماعی ممتاز، زیبا، دلربا و آراسته به فضائل اخلاقی و در عین حال اشرافی هستند.  البته این نکته نباید از نظر دور داشته شود که اقتضای تاریخ نگاری درعصر او چنین بوده است، اما شاید از یک مدافع طبقه ی تحت ستم انتظار بیشتری وجود دارد.

 نکته ی دیگری که به نظرم رسید بی منطقی و فقدان یک تئوری کلی در سراسر کتاب است. کریستین همه چیز را توجیه میکند! اگرچه منکر وجود زنان بد نیست، اما با چنان تعصبی از جنس زن دفاع میکند که انسان را به تعجب  وا میدارد. 600 سال پس از کریستین هم شخصا نمیتوانم چنین خطابه ی پرشوری را در مدح زنان و مبرا دانستن آنها از همه ی عیوب و زشتیها باور کنم. کریستین حتی کینه توزیها، انتقام جوییها و خشونت و خونریزیهایی را که توسط زنان انجام شده است ستایش میکند، توگویی با واژگون کردن الفاظ حقیقت هم وارونه میشود! و این در حالی است که که همواره زنان را به سبب داشتن شفقت و مهربانی ستایش میکند و حتی در جایی از کتاب از زبان بانوی خرد بیان میکند که زنان به سبب طبیعتی که دارند شایسته نیست در مجامع قانونی و موسسات حقوقی وارد شوند.
کریستین زنها را به سبب سکوتی که در برابر خیانت شوهرانشان به خود در پیش میگیرند ستایش میکند. زنان را به هر چه بهتر فرمانبرداری از شوهر و سرور خود فرا می خواند و بطور کلی از آنها طلب صبر و سکوت میکند.
ه- طرفه اینکه  ایرادهایی که کریستین در کتاب خود و از زبان مردان در باره ی زنان نقل میکند بعد از 600 سال ذره ای از تازگی خود را از دست نداده اند و همه ی ما کما بیش آنها را شنیده ایم
-         اینکه نباید به اندرز و نصیحت زنان گوش کرد
-          اینکه زن زیبا و در عین حال عفیف و پاک دامن وجود ندارد
-         اینکه زنان خود میخواهند مورد تجاوز قرار گیرند
-         اینکه زنان نمیتوانند در کنار مردان فاضل و حکیم زندگی کنند
-         اینکه زنان در عشق بی وفا هستند
-         اینکه زنان با عشوه گری سعی در اغوای مردان دارند
-         اینکه زنان ذاتا طماع و حریصند
-         اینکه زنان  نمیتوانند رازی را پنهان کنند
-         اینکه فرزند دختر از نظر طبیعی و انسانی نسبت به فرزند پسر دارای نقص است
-         اینکه زنان بطور طبیعی دارای روحی پست و دون پایه شبیه کودکان هستند و به همین دلیل هم کودکان عاشق سخن گفتن با آنهایند
-         اینکه خداوند زنها را برای حرف زدن و گریه کردن و بچه زاییدن آفریده است
-         و مانند آن
بعضی ها معتقدند ادامه یافتن این طرز تلقی از زنان در زمان ما – البته نه تا این اندازه شفاف-  به سبب فقدان وجود زنانی چون کریستین در طول تاریخ  است، این حرف احتمالا بخش زیادی از واقعیت را در بردارد اما مسلما همه ی واقعیت نیست. شاید اگر روزی خواسته کریستین محقق شود و زنان به آموزش و پرورش روحی و اخلاقی خود روی آورند عمر چنین احکام نافذ و قدرتمندی هم به سر آید!
و- در پایان اشاره به دو داستان کوتاه از میان داستانهای کتاب شهر بانوان خالی از لطف نیست:
اولی مربوط به آمازون هاست، قبلا هم این داستان را در جلد اول تاریخ تمدن ویل دورانت خوانده بودم، اما زاویه ی دید کریستین برایم بسیار جذاب بود.داستان مربوط به سرزمین سکاها است که بر اثر جنگی اغلب مردانش را از دست میدهد. زنان این سرزمین تصمیم میگیرند از این پس تحت انقیاد هیچ مردی نباشند. آنها قانونی وضع کردند که به موجب آن هیچ مردی حق ورود به قلمرو آنها را نداشت. آمازون ها برای بقای نسل ایام مشخصی از سال را به کشورهای همسایه می رفتند و سپس به کشور خودشان بازمیگشتند. اگر از مردان آن کشورها صاحب فرزند پسر می شدند او را به نزد پدرش باز می فرستادند و اگر فرزند زاده شده دختر بود، به نگهداری و پرورش او می پرداختند. آنها برای دفاع از قلمروشان شروع به تمرینهای سخت بدنی کردند. به موجب آداب و روسوم جدید آنها یکی از سینه های دختر بچه ها را می سوزاندند ، اگر بچه از اشراف بودند سینه چپ، تا مانع حمل سپر نشود و اگر از مردم عادی بودند سینه راست تا خم کردن کمان و پرتاب تیر برایشان آسان باشد، ضمن اینکه اینگونه بازوان ثدرتمند تری هم پیدا میکردند. زنان آمازون با اقتدار فراوان دست به کشور گشایی زدند و بر بخش های زیادی از اروپا و آسیا غلبه کردند. کریستین چندین داستان درباره ی نسل های متوالی آمازون ها و نیرو و جنگاوری آنها تعریف میکند . کریستین ادعا میکند که آنها هشتصد سال تمام با اقتدار فراوان حکومت کردند، کریستین  با تحسین و اشتیاق زاید الوصفی از جنگها و کینه توزی ها و انتقامجویی های ملکه های آمازون به عنوان افتخارات تاریخی زنان سخن میگوید.(شاید ناشی از یک علاقه ی شخصی؛ کریستین کتابهایی هم در مورد سیاست و جنگ و سلحشوری دارد) تایید و تشویقی که احتمالا عالمان اخلاق فمینیستی روزگار ما را اصلا خوش نمی آید
جای دیگر کریستین از گزانتیپ سخن میگوید و از او چهره ای  کاملا متفاوت از آنچه تا کنون شنیده ایم ارائه میدهد. زنی دلسوز و عاشق که تا پایان عمر در فقدان مرگ همسر محبوبش سوگوار بود! اگر اشتباه نکنم در رساله ی فایدون افلاطون سخن از زن و فرزند سقراط گفته میشود که پیش از مرگش برای آخرین ملاقات نزد او می آیند و البته سقراط پس از مدت کوتاهی آنها را بیرون می فرستد. کریستین آن زن را گزانتیپ معرفی میکند. دقیقا به یاد دارم که در یکی از شروحی که بر فایدون نوشته شده بود(شاید گمپرتس) خواندم که بعید است این زن همان گزانتیپ مشهور باشد… انصافا قرائت مونث و مذکر از متن چقدر متفاوت است
به هر حال به نظر من که همان گزانتیپ تند خو و خشن هم میتواند به عنوای نیای فلاسفه ی فمینیست امروزی به حساب آید، آنجا که در مقابل امور انتزاعی توجه ما را به زندگی روزمره جلب میکند

 

 

 

معرفی کتاب مریم نصراصفهانی | 23 Sep 2007

جنسیت، ناسیونالیسم و تجدد در ایران

 

 

 

الف - جنسیت، ناسیونالیسم و تجدد در ایران( دوره ی پهلوی اول)، نوشته ی فاطمه صادقی (1349-    )، انتشارات قصیده سرا ، 1384
این کتاب  ارزشمند و کم حجم(150 صفحه) مشتمل بر شش فصل است
فصل اول: روشنفکران ناسیونالیست و مسئله زنان
فصل دوم: گفتمان ناسیونالیستی در دوره ی پهلوی اول 1304-1320
فصل سوم: گفتمان ناسیونالیستی و زنان
فصل چهارم: روزنامه ی کاوه/1301-1306
فصل پنجم : کسروی و دولت آبادی
فصل ششم: نشریه آینده


ب- نگارنده در مقدمه کتاب بیان میکند که:«دوره ی پهلوی اول(1304-1320) در تاریخ معاصر ایران نقطه ی عطف مهمی به شمار می رود که از هر لحاظ به ویژه از منظر سیاستهای مربوط به جنسیت و زنان و تحولاتی که در این زمینه به وقوع پیوست، در میان دوره های تاریخی ایران حائز اهمیت است…» نویسنده خاطر نشان میکند که بررسی ایده های ناسیونالیستی درباره ی ملیت، هویت ملی و اعتلای گذشته ی باستانی ایران در این دوران از همان ابتدا در خود حامل پیشفرض های جنسیتی است و هر نوع ایده ای در این زمینه، نگرش ها و بالطبع سیاست های خاصی درباره ی زنان را در پی داشته است
ج- از جمله ی نکات جالب توجهی که نویسنده هم در مقدمه و هم در موخره ی کتاب به آن اشاره میکند، اختلاف نسبتا فراوان نظریه پردازی فمینیستی میان دنیای اسلام و ایران و نیز میان زن ایرانی با زنان دیگر در کشورهای اسلامی است. همانطور که در نوشته های قبلی همین وبلاگ ذکر شد(فمینیسم  اسلامی) به نظر می رسد که مبارزات زنان در سایر کشورهای اسلامی و عربی بسیار ثمر بخش تر از کشور ما بوده است، در حالیکه به لحاظ سابقه ی مبارزات اختلاف چندانی میان آغاز مبارزات فمینیستی در ایران و سایر کشورهای مسلمان دیده نمی شود. دکتر صادقی در این کتاب به این نکته اشاره میکند که ریشه ی این اختلافات را میتوان در ناسیونالیسم دوره ی پهلوی اول جستجو کرد. به نظر نویسنده کتاب در حالیکه مسئله ی زن و جنسیت برای بسیاری از روشنفکران ناسیونالیست عرب( مانند قاسم امین ؛ نویسنده ی کتاب تحریر المراه که در همان سالها توسط یوسف اعتصامی،پدر پروین اعتصامی به فارسی برگردانده شد) از همان ابتدا با رویکرد به آموزه های اسلامی و تفسیر آنها پیوند خورده، برای روشنفکران ناسیونالیست ایرانی کمتر چنین بوده است. ناسیونالیسم در ایران نوعی بازگشت افراطی یا متعادل به آموزه های ایرانی پیش از اسلام است درحالیکه در جهان عرب، گذشته ی عربی به اندازه ی گذشته ی اسلامی حائز اهمیت است و این دو از هم جدا نیستند
دکتر صادقی میگوید:«ایده های ناسیو نالیستی با نوستالژی برای یک گذشته باستانی و دور، در صدد برآمدند تا خاطره ی تاریخی را از یادآوری هویت اسلامی زدوده، با فرافکنی همه رنج ها و مصیبتها و خرابیها به یک «دیگری عرب» خود را از خاطره ی جمعی اسلامی مبرا کنند»
اندیشه ی ناسیونالیستی در غالب موارد با کنار گذاشتن بحث از اموزه های اسلامی تلویحا به این اندیشه دامن زد که گویا نسبتی میان گذشته ی اسلامی با حقوق بشر و حقوق زنان بر قرار نیست
دکشف حجاب  رضا خانی هم  از جمله موضوعات جالبی است که در معرض موشکافی نویسنده قرار گرفته است. او میگوید نتیجه ای که از این گفتمان ناسیونالیسم بدست می آید، علی رغم اعطای برخی آزادیها به زنان ، که به ویژه در قضیه ی کشف حجاب متجلی میشود، تقویت روند ابژه سازی و پیدایش زن تماما جنسی شده ی دوره ی پهلوی دوم است!
در تحمیل اجباری رفع پوشش از زنان، زن بدون پوشش نماد گذار از توحش به تمدن تلقی میشد، نویسنده معتقد است:« گفتمان کشف حجاب موجب ایجاد شکافی در زنان ایرانی شد که هر دو سویه ی این رابطه را به نحوی در معرض انقیاد قرار داد.» خانم صادقی با استناد به شواهد و مدارک تاریخی ادعا میکند که با جدا شدن زنان مذهبی و سنتی از زنان متجدد به همراه سرکوب مستبدانه جنبش های مستقل زنان توسط رضاخان به همراه پذیرش منفعلانه ی سیاستهای رژیم رضا خانی از سوی برخی فعالان زن همچون صدیقه دولت آبادی( هرچند شاید نه چندان ارادی) از عواملی بود که سبب شد مسائل زنان به حجاب به عنوان عمده ترین مانع در راه پیشرفت زنان تقلیل یابد که حاصل آن پیدایش نوع جدیدی از زن بود که می بایست بیشتر هم او مصروف توجه به زیبایی ظاهری، جلوه گری و مقبول افتادن در نظر مردان می شد و در مقابل نگرش منفعلانه در طیف سنتی و مذهبی هم عمدتا زنانی بی توجه، شلخته، بی سواد و نا آزموده  بارآورد که با پناه گرفتن پشت مذهب و مردان سنت گرایی که حتی درس خواندن را برای زنان بی عفتی و نانجیبی تلقی می کردند، از خود رفع تکلیف کردند.
درگفتمان  کشف حجاب متمایز کردن خود با «زنانه بودن» به معنای مکشوفه بودن، فراگرفتن حقوق مشاطگی،جلوه گری، نوع خاصی از ظرافت رفتاری و ادابی و طنازی و همچنین آمادگی و شور و شوق برای انجام وظایف مادری و همسری و از همه مهمتر پذیرش ساختار سلسله مراتب اجتماعی/جنسیتی مهم بوده است
ه- این کتاب در عین حال به مداقه درباره ی آرا منادیان تجدد و مدرنیته در ایران ، جمع آوری مستندات تاریخی از نشریات علاقمند به موضوعات زنان ( بطور خاص نشریات ایرانشهر،کاوه، آینده ،عالم نسوان، ندای وطن، زبان زنان )و بررسی مقالات تجدد گرایان بنام در آنها و در مقابل،  بیانات مذهبیون و سنت گرایان  در مسئله ی زنان می پردازد. و ظاهرا به اختلاف قابل ملاحظه ای هم دست نمی یابد! گمان میکنم خواندن اظهارات آنها برای بسیاری از مدعیان سطحی نگر دفاع از فمینیسم و یا علاقمندان به مباحث فمینیستی سودمند باشد. کسانیکه خیال میکنند بدون توجه به فرهنگ بومی، هویت ملی- دینی و صرفا با تکرار شعارهای وارداتی میشود تفکری  را که تا بن استخوان یک ملت رسوخ کرده است تغییر داد. کسانیکه همه ی معضلات را تنها از جانب حکومت میدانند و به تغییرات پوسته ای دلخوش هستند درحالیکه هیچ تحلیل صحیحی از وضعیت و سابقه ی فکری- فرهنگی جامعه خود ندارند

.
 میرزا فتحعلی آخوند زاده:  …و مادام که طایفه ی اناث شوهر اختیار نکرده باید گشاده رو شود و بعد از اختیار کردن شوهر حفظ ناموس تقاضا می کند که پرده نشین و مستوره باشد و از اختلاط و ارتباط با بیگانگان احتراز کند…
 تقی زاده: جامعه همچون یک ماشین است که هر بخش آن وظیفه ی معینی دارد. زنان وظیفه دارند که از مدنیت،عفت و شکیبایی برخوردار باشند. با رشد زنان مردان نیز اصلاح خواهند شد.زنان خاستگاه بهداشت و نظافت هستند…
روزنامه ی ایرانشهر:…تمجید این روزنامه(ایرانشهر) از حقوق اجتماعی و سیاسی زن غربی به این معنی نیست که زنان ایرانی نیز میتوانند در امور سیاسی و حتی اجتماعی ای غیر از آنچه معطوف به خود زنان است دخالت کنند. بنا نیست زنان در امور سیاسی و اجتماعی تصمیم گیرنده باشند، آنها باید این امور را به مردان بسپارند و فقط سعی کنند که با افزایش آگاهی ، به ویژه در زمینه ی خانواده ، محیط بهتری را برای مردان فراهم کنند
 مدرس: درباره ی این موضوع(حق رای زنان) قرآن صراحت دارد، زیرا در قرآن آمده ایتکه الرجال قوامون علی النسا و این بدان معناست که مردان امور زنان را برعهده دارند و زنان بدلیل عدم توانایی طبیعی قادر به رای دادن نیستند
 کسروی: گفته ایم و میگوییم، زنان بجز به کارهای زنانه ،نباید برخیزند. اگر زنان، چون مرد نان آوری ندارند ناگزیر از گرفتن پیشه ای می باشند، برای آنها بهتر است که پیشه هایی از خیاطی و جوراب بافی و پیراهن دوزی و مانند اینها بگیرند…اگر ناگزیری نباشد، کار مردانه کردن زنان از یک سو مایه ی تباهی خود زنان گردیده و از سوی دیگر خانه ها را بی آرایش و بی سامان خواهد گذارد. بدتر آنها اینکه عرصه را بر مردان تنگ خواهند ساخت
…زنان را باید جز درس خانه داری نیاموخت و آنان را از خواندن رمان و افسانه ها باز داشت. شگفتا از کسانی که به دختران جبر و مقابله می آموزند یا با یاد دادن زبانهای اروپایی عمر گرانبهای ایشان را هدر می سازند
 فداییان اسلام(که کسروی به دست  آنان ترور شد): روز و شب، مردان و زنان یکدیگر را در خیابانها  و… میبینند و احساسات آنها همواره و بدون هیچ حد و مرزی تحریک میشود. این تحریک دائمی امیال جنسی تدریجا سیستم عصبی را به مخاطره می اندازد و سایر حواس مردم را تضعیف میکند…
 محمدعلی دولتشاهی و تیمور تاش، از متنفذین دربار و طرفداران جدی مسئله تجدد، که اولی نوه ی خود را بعنوان سومین همسر رضا شاه به عقد او در می آورد(عصمت تاج الملکوک، مادر محمد رضا شاه) و دومی که خود همزمان دارای سه زن بود
 

 و مانند آن …
 

 

 

 

فلسفه مریم نصراصفهانی | 18 Sep 2007

جامعه شناسی معرفت

آنچه  در یک سوی کوه های پیرنه حقیقت است در طرف دیگر آن خطاست
                                                                                           پاسکال

الف- نسبی گرایی، در ذیل عنوان نسبی گرایی در دانشنامه ی فلسفی استنفورد چنین نموداری به چشم میخورد

 نسبی گرایی

ب- نسبی گرایی در حوزه شناخت؛ تعریف انسان به عنوان موجودی اندیشمند قدمتی چند هزار ساله دارد.اینکه فکر و اندیشه انسان  ثابت، مستقل و مبرا از تغییرات فردی و اجتماعی است یا نه نیز موضوع جدالی طولانی بین اندیشمندان بوده است. هم مستقل و مطلق دیدن فکر و هم تبعی و متغییر دیدن آن قدمتی طولانی دارد، اگرچه سلطه و شمول اولی به ویژه در گذشته بیش از دومی بوده است.
ج- جامعه شناسی معرفت به منزله ی حوزه ای جدی،مستقل و قدرتمند از دانش بشری، تا دهه هفتاد قرن بیستم حضور چندانی در مباحث و مناقشات فیلسوفان نداشت. اما از اوایل دهه هفتاد بسیاری از فلاسفه بطور روز افزون به این حوزه توجه کردند و جامعه شناسی معرفت با سرعت اعجاب آوری در دهه های هفتاد و هشتاد میلادی پروار و پر نظریه گردید.
در یک نگاه تاریخی  همه  آنها که محیط اجتماعی و تاریخی را سر منشا تاثیر و تغییر و به اصطلاح تعین فکر و معرفت در نظر گرفته اند از هواداران رسمی یا غیر رسمی رویکردی هستند که در تقسیم بندی های معاصر، مطالعات و تبعات جامعه شناسی معرفت نام گرفته است. در تاریخ تفکر غرب سابقه مرتبط دانستن فکر با واقعیات اجتماعی به دوره کلاسیک یونان باستان باز میگردد و حتی گفته میشود که این عقیده ی افلاطون که معرفت حقیقی را برای افراد طبقات پایین جامعه میسر نمی دانست گویای ارتباط میان جامعه و معرفت است . هرچند این ارتباط را به نحو شفاف تری میتوان در آرا اتمیستها و سوفسطاییان تشخیص داد. البته چنین دیدگاهی به غرب محدود نمیشود و در مکتب کنفوسیوسی چینی و هندوییسم و بطور بارز و مشخص در آرا ابن خلدون دانشمند مسلمان نیز رگه هایی از چنین تفکری وجود داشته است.
 بعد از حدود سه قرن پس از ابن خلدون، فراسیس بیکن با صحبت از بت های چهار گانه ی خود به عنوان منابع غفلت و گمراهی انسان  نگاه دوباره ای به بحث ارتباط میان جامعه و معرفت انسان داشت. پس از او در میان آمپریست های انگلیسی نظیر لاک، هیوم و میل  با تالیف آثاری درباره ی فهم انسان این ارتباط بیشتر مد نظر قرار گرفت و در اروپا هم فلاسفه اجتماعی مانند ویکو،روسو و منتسکیو رابطه فکر و جامعه را از روزنه های متفاوتی تقویت کردند. کانت تلاش کرد در فلسفه خود دو  اردوگاه  حس و عقل را آشتی دهد. در تفکر او جایی برای مؤلفه های اجتماعی وجود نداشت، فلسفه دیالکتیک هگلی و ادامه آن توسط شاگردان هگل بخصوص هگلی های جوان مانند بائر، استرنر،فوئرباخ، روگ و در نهایت مارکس و انگلس سعی در پر کردن این خلا فلسفه ی کانت داشتند.
مارکس و سنت مارکسی شالوده ی تبیین فکر بر اساس تعین اقتصادی و طبقاتی اندیشه را پی افکندند و دورکم و سنت جامعه شناسی فرانسوی پیرو او مولفه های فکر را به اشکال و ماهیت های اجتماعی پیوند زدند و در نهایت ماکس شلر بود که به باز کردن ابواب و روزنه های جدیدتری در ارتباط فکر و جامعه دست یازید. پس از او مانهایم دومین شخصیتی بود که به شکلگیری جامعه شناسی معرفت کمک کرد و از آنجا که آثار او نسبت به آثار شلر از پیچیدگی های کمتری برخوردار بود با سرعت بیشتر منتشر شد و بطور رسمی معرف، جامعه شناسی معرفت شد. این حوزه ی فکری در حال حاضر علاوه بر آلمان که در واقع مهد جامعه شناسی معرفت است با سرعت فراوان و توسط جامعه شناسان بنام در فرانسه(در سنت دورکمی) در انگلستان(مانهایم، اشتارک،پولانی و…) در ایتالیا(پارتو و گرامشی) و در آمریکا در سه شاخه نظری اروپایی،پراگماتیستی-رفتارگرایی(تابعین دیویی،مید و جمیز) و شاخه ی کاربردی  با سرعت فراوان رو به گسترش است.
د- جامعه شناسی معرفت در معنای کلی و عام آن شاخه ای از جامعه شناسی است که رابطه ی فکر و جامعه را مورد بررسی قرار میدهد. جامعه شناسی معرفت در پاسخ به اینکه معرفت چه حوزه هایی را در بر میگیرد با این تقسیم بندی کلی موافق است که معرفت به چهار حوزه ی مجزای علم، فلسفه(اولی)، مذهب و ایدئولوژی تقسیم می شود. تمرکز این حوزه ی فکری بر شرایط اجتماعی معرفت است و در این ارتباط کل تولیدات فکری، اعم از ایدئولوژیها، مذاهب، فلسفه ها و علوم را به چهار چوب های تاریخی- اجتماعی شکل دهنده و دریافت کننده ی آنها متصل و مرتبط میداند و مسامحتا میتوان گفت که کار جامعه شناسی معرفت مطالعه ی رابطه ی زیربنای اجتماعی و روبنای ذهنی است. دکتر سعید زیبا کلام در کتاب معرفت شناسی اجتماعی طرح و نقد ارا مکتب ادینبورا  تاریخ تکون و تطور جامعه شناسی معرفت را به سه دوره تقسیم میکند: دوره ی بنیان گذاری: که اجزا متفرّق و پراکنده ی جامعه شناسی معرفت در آثار مختلف مارکس، دورکم و شلر در حال تکوین و تقویم است. دوره ی دوم: دوره ی کاوشگری؛ که در آن جامعه شناسان معرفت عمدتا قابلیت ها و تبعات آن چارچوب کلی را که در دوره ی بنیانگذاری طراحی و پی ریزی شده بود کاوش میکنند. و دوره ی سوم ،دوره ی ادینبورا: از اواخر دهه شصت آغاز میشود که چرخشی بنیادین ، به لحاظ معرفتی در جامعه شناسی معرفت روی داد و با طرح نسبی انگاری بنیادین و تمام عیاری که به میان آورد در میان سایر مکاتب جدید جامعه شناسی معرفت جایگاه ویژه و ممتازی کسب کرد

.برای مطالعه ی بیشتر نک
معرفت شناسی اجتماعی،طرح و نقد مکتب ادینبورا؛سعید زیبا کلام؛انتشارات سمت،1384
جامعه شناسی معرفت و علم، دیوید گلوور و دیگران، ترجمه شاپور بهیان و دیگران، انتشارات سمت، 1384

 

يادداشت مریم نصراصفهانی | 05 Sep 2007

آرزوی بزرگ

freedom
  

    نه چندان بزرگم   

                     که کوچک بیابم خودم را 

 نه آنقدر کوچک 

                 که خود را بزرگ

گریز از میانمایگی  

                             آرزویی بزرگ است؟                                                                                 

امین پور


Search Engine Optimization