زنانه نگري/فمينيسم مریم نصراصفهانی | 22 Jun 2009
از هدی تا ندا
الف- به روز کردن وبلاگ در این روزها احتمالا آخرین چیزی است که ممکن است ذهن وبلاگنویسانی را که پیش از انتخابات حامی آقای موسوی بوده اند به خود مشغول کند. روزهای پر از تنش و التهابی که میگذرانیم و روح پریشانی که این روزها گریبان همه کسانی را که میشناسم گرفته است واقعا دل و دماغ نوشتن برای آدم باقی نمیگذارد…این روزها انگار وبلاگها تنها جولانگاه حامیان رییس دولت است تا با ادبیات مخصوص به خودشان بخش نظرات وبلاگ را مزین کنند…بگذریم! من یکی که هنوز گیجم، احساس خشم و فریب خوردگی عجیبی دارم. احساس میکنم همه مان زخم عمیقی برداشته ایم که به این زودیها التیام نمیابد حتی اگر رسانه مثلا ملی هردقیقه بر آن نمک نپاشد…هنوز نمیتوانم بنویسم. جمله ها ناتمام در ذهنم میشکنند و هزار تکه میشوند
ب- انتخابات دهم برای من از جنس دیگری بود. تجربه ها و امیدهای تازه ای در آن پیدا کردم که فارغ از نتیجه انتخابات برایم گرانبها و با ارزش بود. …دقیقا از یکصد روز مانده به انتخابات بود که تمام حرفها و بحثهای میان من و دوستانم سرشار از دغدغه انتخابات شد. حساسیت عجیبی همه را به تکاپو واداشته بود که برای شخص من واقعا عجیب بود: معمولا دختران اقبالی نسبت به بحثهای سیاسی نشان نمیدادند. همراه با دوستانم از همان زمان در جلسات انتخاباتی شرکت میکردیم و با نزدیک شدن به انتخابات هر کجا و هرگونه که از دستمان بر می آمد بحثهای انتخاباتی پیش میکشیدیم و تلاش میکردیم تا حساسیت دیگران را هم نسبت به انتخابات برانگیزیم. در کمال شگفتی میدیدم که این تنها ما نیستیم که احساس میکنیم باید کاری کرد… در واقع یک حساسیت و اضطراب فراگیر در میان قشر وسیعی از دختران تحصیلکرده ای که میشناختم وجود داشت که سابق بر این آنرا- از جنسی متفاوت- تنها در میان خواهران بسیجی دیده بودم
به کمک جمعی از دوستان تصمیم گرفتیم یک همایش انتخاباتی برای “طرح مطالبات زنان” برگزار کنیم که خود داستان مفصلی دارد که از حوصله من و این نوشتار خارج است، اگرچه همایش مان به علل و دلایل متعدد به بدترین نحو ممکن برگزار شد اما باعث شد دوستان جدید فراوانی پیدا کنم که بسیاری از آنها اساسا اهل کارهای اجرایی نبودند ولی دغدغه مشترک همه شان را به میدان کشانده بود و میخواستند به هر نحوی که شده کاری بکنند. در رویایی ترین رویاهایم هم جمع دوستانه ای به این با معرفتی تصور نمیکردم. هر کدام از دوستان قدیم و جدید هر کاری که از دستشان برمی آمد کوتاهی نمیکردند، دوبرابر بار مسئولیتی را که قبول میکردند به دوش میکشیدند بدون اینکه کمکی بخواهند یا بهانه جویی کنند، چنان روحیه ایثار و مراقبت خواهرانه غریبی در میانمان وجود داشت که انگار سالهاست همدیگر را میشناسیم، یک اضطراب عجیب و درد عمیق و مشترکی ما را به هم پیوند داده بود…شاید غرور زخم خورده، شاید شخصیت لجن مال شده، شاید عزت و حرمت به باد رفته…نمیدانم ولی هرچه بود باعث شد من باور کنم نسل جدیدی از دختران که شبیه دختران هیچ نسل دیگری نیستند به میدان آمده اند
در ابتدای همایش زمانیکه هدی برای تلاوت قرآن پشت تریبون رفت و با صوت خوشش قرآن خواند باورم شد که چیزهای زیادی عوض شده است، حصارهایی محکمی شکسته است و امیدهای تازه ای جوانه زده است. جمع نسبتا زیادی از دختران تحصیلکرده، فهمیده و مستقلی پا به عرصه نهاده اند که صاحب رای و اراده اند و چشمشان به دست و دهان هیچ کسی نیست
ج- یک هفته مانده به انتخابات سری به ولایتمان زدم، جو خوبی حاکم نبود، تجربه نشانم داده بود که در شرایط چنینی جمع های دوستانه بهتر به کار می آیند تا کارهای تشکیلاتی…با چند دوست قدیمی دوران دبیرستان و دوستان جدیدی که از طریق وبلاگ شناخته بودمشان و دختران فامیل تماس گرفتم و کمک خواستم. استقبال کردند! توهین، تهدید، تحقیر، تمسخر و…هیچ چیز باعث نشد پشیمان بشوند یا منصرف… هنوز نمیدانم چه چیز میتواند مدارا و در عین حال مقاومتی اینگونه در مقابل عقاید متحجرانه و کور برخی مردم ایجاد کند. دوستان نازنین من رکیک ترین توهین های برخی *** را تحمل میکردند و کوچه به کوچه و مغازه به مغازه راه میپیمودند و خم به ابرو نمی آوردند اگر کسی به شخصیتشان، خانواده شان، نحوه پوششان و یا کاندیدای مورد حمایتشان توهین میکرد… آنها آنگونه که فکر میکردند درست است- با چادر یا مانتو- بودند و تحمل همین بودنشان برای خیلی ها واقعا گران بود…مطمئن شدم که چیزهای زیادی عوض شده است، حصارهایی محکمی شکسته است و امیدهای تازه ای جوانه زده است
د- بد یا خوب، انتخابات برگزار شد. خبر داشتم که چشمهای نگران همه دوستان قدیم و جدیدم تا صبح بیدار مانده اند…تلفن یک دم آزاد نبود! همگی فشار عصبی شدیدی را تحمل کردیم که نه بخاطر اعلام باختمان که بخاطر توهین بزرگ به فهم و شعورمان بود…اعتراضها آغاز شد تا روز دوشنبه 25 خرداد و راهپیمایی اعتراض آمیز. از گوشه و کنار خبر می رسید که نیروهای امنیتی حکم تیر دارند و چه کسی پیش بینی میکرد جمعیت عظیم آن روز را؟ شگفت زده در میان میلیونها راه پیمای ساکت راه می رفتم و بیش از همه حضور انبوه خانهای جوان مرا به وجد می آورد. دختری به من گفت که همراه دو همکار دیگرش وصیت نامه نوشته اند و به راهپیمایی آمده اند، یکی دیگر میگفت که همسرش ترسیده و او به تنهایی و با آمادگی برای مرگ آمده است، یکی دیگر میگفت از همه برو بچه های خوابگاهشان حلالیت طلبیده . آقای جوانی در حالیکه اشک شوق از دیدن جمعیت در چشمانش حلقه زده بود تعریف میکرد که چطور همسرش به زور او را وادار به آمدن کرده است…این ماجراها همچنان با قوت فراوان در روزهای بعد ادامه داشت. حضور پر رنگ خانمهای جوان و دیدن شجاعتشان و شنیدن تحلیل های دقیقشان آدم را بهت زده میکرد و نشان میداد که اگرچه سمیه را بازدداشت کرده اند، هزاران هزار سمیه در این شهر وجود دارد…صحنه هایی که در حین درگیریها دیدم واقعا تکان دهنده بود. من دختر جوانی را دیدم که در حالیکه تمام تنش آشکارا می لرزید و برگه “رای من کجاست؟” را بالای سرش گرفته بود، در مقابل هجوم لباس شخصی ها با میلگرد و چماق و باتون محکم بر جایش ایستاد و له شد. من دختر جوانی را دیدم که در مقابل فحاشی و هجوم نیروهای امنیتی به سمتشان دوید و فریاد زد : از چی می ترسمونیم بیا من را بکش . من دختران جوان زیادی را دیدم که برای نجات پسران و مردانی که زیر ضربات نیروهای امنیتی مانده بودند خود را به آنها می رساندند و سپرشان میشدند شاید پلیس عقب بکشد. من هرشب غریو الله اکبر زنان و دختران را بر پشت بامها میشنوم…و من فیلم به خاک و خون کشیده شدن ندا را دیدم و یقین پیدا کردم که چیزهای زیادی عوض شده است، حصارهایی محکمی شکسته است و امیدهای تازه ای جوانه زده است
مطالب مرتبط:
زهرا رهنورد
زن
زنانه نگري/فمينيسم & معرفی کتاب مریم نصراصفهانی | 02 Jun 2009
ضعف استدلال
![]()
الف- دشوارترین کار دنیا –البته بعد از کار در معدن- ورود به یک بحث منطقی در یک جمع زنانه است که پیرامون مسائلی غیر از شوهر و بچه وغذا و لباس و خوراک و پوشاک باشد. گاهی از کار در معدن دشوارتر هم میشود و آن زمانی است که متوجه میشوید ساعتها تلاشتان برای اقناع افراد با یک ادعای آبکی مراجع موثق برای خانمها به باد رفته است. نخست به این دلیل که اغلب خانمهای ما با ابتدایی ترین قوانین یک استدلال سالم بیگانه اند، نه تنها خود قادر به استدلال صحیح نیستند که براحتی تحت تاثیر حجیت مراجع نامعتبر(شوهر، پدر، فرزند، امام جماعت مسجد، استاد کلاس آواز، زنان گیس سفید /مردان ریش سفید، پیرزن سیده خادم فلان امام زاده، فال بین و… ) قرار میگیرند. دیگر اینکه از گذشته تا کنون بدون منطق و استدلال و با ماوا گرفتن در پناهگاه نا امن احساسات حرف خود را به کرسی نشانده اند(اگه این کار رو بکنی/نکنی یا این عقیده را داشته باشی/نداشته باشی دیگه دوستت ندارم، شیرمو حلالت نمیکنم، دیگه باهات حرف نمی زنم، از دستت راضی نیستم، ارتباطمو باهات قطع میکنم، دیگه نه من نه تو و…) از سوی دیگر از قدیم الایام تا گذشته ای نه چندان دور دسترسی زنان به منابع خبر و دانش و آگاهی بسیار محدودتر از مردان بوده است و همین امر امکان سنجش و مقایسه را از آنها سلب میکرده است و باز اگر دقت کنیم اگرچه اکنون این محدودیتها تا حدود زیادی مرتفع شده است اما قالب و فرم ارائه آنها تا حدود زیادی مردانه باقی مانده است (کافیست به فرم و محتوای اخبار یا نوشته های جرایدی که محتوای ارزشمند دارند دقت کنیم) متاسفانه این رسانه های آگاهی بخش بخاطر جدیت و خشونتی که در فرم و محتوا دارند توجه کمتر زنی را به خود جلب میکنند
ب- مجموع این عوامل و عواملی از این دست باعث شده است سخن گفتن با زنان بسیار دشوارتر از سخن گفتن با مردان باشد. زنان کمتر به بحث های جدی اقبال نشان میدهند و درنهایت هم تعیین کننده رای آنها نه شما و منطقتان و نه خودشان که مراجع ناموثق کاذبی هستند که اطراف خود گردآورده اند. رواج روز افزون انواع خرافات – اعم از سنتی و مدرن- در میان زنان نشان دهنده همین گریز از عقلانیت و به نحوی سرپوش گذاشتن بر این نقص بزرگ یعنی ضعف در استدلال است.هراس از انتقاد و بیان ضعف ها و نقص ها هم به همین دلیل است. فرقی نمیکند طرف بحث شما بیسواد باشد یا تحصیلکرده، پیر یا جوان، شهری یا روستایی، مذهبی یا لامذهب… فقط کافیست با نظرشان(نظر فالبین یا شوهر یا آرایشگر مخصوصشان) مخالفت کنید یا به آن انتقاد کنید تا یا با اشک و ناله جوابتان را بدهند و یا با دشنام و نیش و کنایه و یا با توسل به هر استدلال کودکانه ای که حرف شما را نقض کند…بدبختانه آنقدر ضعیف و شکننده ایم که تحمل دیدن جهل و ضعفمان را نداریم
ج- ما اما برای احقاق هر حقی -اگر فکر میکنیم از ما سلب شده است- نیازمند مجهز شدن به قدرت استدلال هستیم. نیازمند رهایی از چنگال مراجع نا موثقی که اعتبار حرفهایمان را از آنها میگیریم، نیازمند پاک کردن ذهن خودمان و دیگران از پیشفرضهای نادرستی که به سبب تکرار هزار باره شان باورشان کرده ایم…نیاز داریم که یکبار برای همیشه شک کنیم به آنچه هستیم. برای این ساختار شکنی و بازسازی گریزی نیست مگر تقویت قدرت استدلال و تفکر نقدی…اگر بنا داریم بجای خودمان تصمیم بگیریم و بجای خودمان حرف بزنیم باید از احساساتی بازی دست بردازیم و از توسل به احساسات پرهیز کنیم که اگر این احساساتی بازی ها دری بر ما بگشاید هزاران در را خواهد بست و اگر پیروزی موقتی نصیبمان کند از هزاران پیروزی محروممان خواهد کرد و خواه ناخواه ما را از میدان های جدی حذف خواهد کرد. اگرچه ممکن است از جایگاه تماشاچی وارد تیممان کند اما اگر تدارکاتچی نشویم همچنان روی نیمکت ذخیره ها برجای خواهیم ماند. در عین حال این احساساتگرایی بحق ما را غیر قابل پیشبینی جلوه خواهد داد و طبیعی است که نمیتوان حساب جدی ای روی انسانهای پیش بینی ناپذیر باز کرد. نباید ترسید از تردید از پرسش و نباید پاسخ های صریح و سریع خواست. این یکی از ضروری ترین نیازهای جامعه زنان ما-دست کم زنان تحصیلکرده ما- است… واینکه چرا اینهمه اصرار میکنم به تقویت قدرت استدلال بیشتر به خاطر این است که میدانم مخاطبان این وبلاگ علاقمندان به مباحث و مسائل زنان هستند و بسیاری از آنها بسیار بیش از من در این زمینه مطالعه دارند و بخوبی به نابسامانی شرایط زنان ما- اعم از شرایط روحی و جسمی و خانوادگی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و…- واقف هستند و چه بسا برای رفع آنها تلاشهای فراوانی هم داشته باشند. میخواستم از همه دعوت کنم که در کنار مطالعاتی که در حوزه های گوناگون داریم گوشه چشمی هم به مطالعاتی از این دست داشته باشیم تا در درجه اول بتوانیم عقاید خودمان را بازسازی و بازیابی کنیم و تناقضهای موجود در آن و همچنین تناقضهای موجود در عمل و نظرمان را –حتی المقدور- برطرف کنیم و از سوی دیگر آسان مرعوب نشویم و بقول علما راحت تر سره را از ناسره تشخصیص دهیم و در عین حال به کلاممان استواری و قدرت بیشتری بدهیم
د- تا چند سال پیش به محض اینکه اسم تفکر نقدی و منطق کاربردی می آمد همه جزوه تفکر نقدی استاد ملکیان را پیشنهاد میکردند، این جزوه که سالهای سال است درمیان علاقمندان فلسفه دست به دست میشود، رساله ای ساده و خواندنی درباب تفکر نقدی و مغالطات است که مدتهای مدیدی تنها مرجع قابل دسترسی به زبان فارسی در این زمینه بود. بعد از این جزوه کتاب منطق کاربردی آقای علی اصغر خندان کتاب بسیار خوب و سودمندی در این زمینه است. اگر فرصت مطالعه کل کتاب را ندارید تنها بخش چهارم (مغالطات)را مطالعه کنید. این بخش کتاب به قدری جذاب و روان است که مطمئنم تا پایان آن را زمین نخواهید گذاشت. همچنین کتاب هنر همیشه به حق بودن: 38 راه برای پیروزی در هنگامیکه شکست خورده اید اثر آرتور شوپنهاور که به فارسی هم ترجمه شده است کتاب بسیار خواندنی و عبرت آموزی است که اگرچه اندکی شیطنت آمیز ولی هنر مباحثه را می آموزد و آخری هم کتاب جذاب مارو روباه: مقدمه ای بر منطق است که تلاش میکند با شیوه هایی جذاب و همراه با تمثیل و تصویر هنر درست سخن گفتن، درست اندیشیدن و درست استدلال کردن را بیاموزد. این کتاب که در نوع خودش کتاب بسیار جالبی است برای کسانی نوشته شده که اطلاع چندانی از فلسفه و منطق ندارند منتهی مطالعه آن نیازمند دقت و تمرکز است، اگر به بازی و ریاضی علاقه داشته باشید حتما از خواندن این کتاب لذت خواهید برد ضمن اینکه روش تحلیل گام به گام استدلالها و همچنین ساختن استدلالهای سالم را خواهید آموخت. این کتاب هم همچون کتابهای قبلی دقت و توجه شما را نسبت به مغالطاتی که در استدلالهای مختلف خواهید یافت برمی انگیزد. به شما قول میدهم این کتابها از جمله کتابهایی هستند که هرگز از خواندنشان پشیمان نخواهید شد
برای مطالعه بیشتر نک
ملکیان، مصطفی. 1372.تفکر نقدی یا روش نقد اندیشه ها. بنیاد فرهنگی باقرالعلوم. جزوه دستنویس
خندان،علی اصغر. 1382.منطق کاربردی.سمت
شوپنهاور، آرتور. 1385.هنر همیشه به حق بودن.عرفان ثابتی.ققنوس
هیت،مری. 1385.مار و روباه. فریبرزمجیدی. انتشارات مازیار
مطالب مرتبط
خرافات. فمینیسم و برخی مغالطات
