الف- آدم وقتی مدت زیادی در تهران زندگی میکند یادش می رود که به جز آدمها و گربه ها و کلاغ ها موجودات دیگری هم روی کره ارض زندگی میکنند! حالا یک جنگل انبوه با درختان بلند و بوته های پرپشت گلهای کاغذی سفید و زرد و قرمز را تصور کنید که پر است از سنجابهای خط دار و مرغ مینا و طوطی و سگ و سمور و البته طاووس و مار و میمون  و مارمولک های عظیم الچثه- درمواردی مشاهده آهو و راسو  هم گزارش شده  است- حالا تصور کنید وسط این جنگل جاده های باریک و ساختمانهای بلندی هم وجود داشته باشد و دانشجویانی چند. اینجا دانشگاه جدید بنده یعنی جی.ان. یو(جواهر لعل نهرو یونیورسیتی) است. اگر میخواهید تصویر بهتری داشته باشید هوای به شدت شرجی این ماهها (رسما سونا) و بارانهای سیل آسای ناگهانی را هم اضافه کنید و دانشجوهای جالبی که در رنگ و پوشش های گوناگون در حال تردد هستند. آدم وقتی زیاد توی ایران بماند یادش می رود که به جز ما ایرانیها آدمهایی از فرق سر تا نوک پا متفاوت هم وجود دارند که شاید چند کیلومتر دورتر از ما زندگی میکنند و نمرده اند از ایرانی نبودن
ب- خیلی ها می پرسند و یا مسخره میکنند که چرا هند؟ خب جواب اول ارزان بودن این کشور و فرایند نسبتا آسان پذیرش گرفتن اینجاست. در قدم بعدی هند برای من جالب است بخاطر اینکه اکثر قریب به اتفاق نظریه پردازان فمینیست جهان سوم- به ویژه در حوزه های فلسفی- زنان هندی و یا هندی- آمریکایی هستند. اما فعلا نمیخواهم وارد یک بحث تخصصی -که آن هم در نوع خودش جالب است –بشوم
هند کشور بسیار شگفت انگیزی است. یک کشور به تمام معنا غنی و عجیب! فهمیدن هندی ها به هیچ وجه آسان نیست… به راحتی نمیتوان درمورد آنها، فرهنگشان و سبک زندگیشان قضاوت کرد… عجیب ترین پرسشی که آدم اینجا با آن مواجه میشود این است که چطور در میان این همه بی نظمی و اینهمه تنوع چرخ دنده ها در هم گیر افتاده اند و میچرخند! هند از خیلی نظرها مرا به یاد خاطرات روشنفکران اواخر عهد قاجاریه و روایت آنها از وضعیت جهل و فقر و فلاکت مردم می اندازد و در همین حال فرهنگ مردمان هند چیزهای زیادی دارد که ما از پیش از قاجاریه تا کنون به دنبالش می دویم و نمی رسیم
 تصور کنید من به عنوان دانشجوی خارجی سه نیمه شب می رسم دم در دانشگاه. همه نگهبانها بیدارند و مشغول به کار و تعداد زیادی از دانشجوهای دختر و پسر مشغول قدم زدن در فضای دانشگاه و خوابگاهها هستند! همه خوابگاهها داخل شهرک دانشگاه و در حاشیه ساختمانهای اداری و دانشکده ها ساخته شده اند. خیلی راحت به خوابگاهی که دوستم سه روز پیش برایم رزرو کرده هدایت میشوم. نگبهان بیدار است. سمت راست خوابگاه پسرانه و سمت چپ دخترانه است. نگهبان من و بارها را تا مسیری هدایت میکند و میگوید اجازه ندارد از این جلوتر بیاید
صبح به ساختمان آموزش می روم و چند فرم میگیرم. فرمها را پر میکنم و فردای آن روز به چند محل مختلف تحویل میدهم، یکی از این جاها گروه فلسفه است، مدیر گروه من را صدا میکند وبا حوصله قوانین دوره ام .فیلد (پیش دکتری) و دکتری را برایم توضیح میدهد. بقیه فرمها  را درساختمانهای مجاور تحویل میدهم و آنها هم کارت دانشجویی ام را به من میدهند و میگویند کارت عضویت در کتابخانه دو سه روز دیگر همراه با شناسه و رمز کاربری اینترنت آماده است و میتوانم تحویل بگیرم!  لطفا فرایند اشک انگیز ثبت نام در دانشگاههای ایران، به ویژه برای دانشجویان شهرستانی را به یاد بیاورید. یاد آوری نمیخواهد رفتار شرم آور نگهبانان خوابگاهها با دانشجویان، در مملکتی که پاسبان بالاترین و خودمختارترین مقام مسئولش هست و گیجی و سردرگمی دانشجوهای ورودی جدید و قس علیهذا
برای اینکه از مسیر انصاف زیاد دور نیفتم بگویم که من کاملا تازه واردم و شک نکنید که بسیاری از مشکلات – را که حتما کم هم نیستند- نمیدانم

کتابخانه
 
ج-  هند به کشور ادیان و مذاهب معروف است و از برخی گروههای تندرو که بگذریم همزیستی مسالمت آمیز این ادیان بسیار شگفت انگیز است! تنها در یک خیابان کوچک هم معبد هندوها هست، هم مسجد و هم معبد سیک ها، کمی جلوتر معبد جین ها را هم پیدا خواهید کرد. کسی کاری به کار دین و مذهب دیگری ندارد. هر کس عکس خدایش – یا شهر مقدسش- را جلوی پنجره ماشینش نصب کرده، در معبد خودش دعا میخواند و در عین حال در همان معبد هم کاری به کار دعا خواند بغل دستی اش ندارد که اوراد را صحیح تلفظ میکند یا نه! خدایان خانه هایشان را هر صبح عطر افشان میکنند و شستشو میدهند، کله سحر- شاید کمی پیش یا پس از اذان صبح- پشت بلند گوی معبد سرود میخوانند و ساز مینوازند و هیچ کس به دیگری اعتراض نمیکند بخاطر بوی عطر و عود یا سرو صدا یا دیرآمدن یا نیامدن یا… یکی به آینه ریکشا(موتور سه چرخهای هندی) الله آویزان کرده و آن یکی لیمو و فلفل که گویا بلاگردانی چیزی باشد. در عین حال پیروان ادیان گوناگون کاری به کار هم ندارند. شما هم زنان مسلمانی میبینید که کاملا شبیه زنان عرب-در مکه و مدینه- لباس پوشیده اند و فقط چشمانشان پیداشت وهم زنان مسلمانی که ساری و یا جین و تاپ پوشیده اند و هنوز خودشان را مسلمان میدانند و مسلمان می دانندشان. شما هندوهایی را میبینید که به شدت به پرهیزهای غذاییشان پای بندند و هم هندوهایی که گوشت و تخم مرغ میخورند و خیلی راحت به شما میگویند اینها برای سلامت جسم لازم است و هنوز خود را هندو میدانند و هندو میدانندشان. حالا در مملکت ما پیروان یک دین و مذهب واحد، اندک اععوجاجی را برنمی تابند و آنها که چماغ دارند دستور ضرب و شتم و تجاوز و قتل آنهای دیگر را صادر میکنند که از دین خروج کرده اند، که همه اندوخته تاریخ بشریت که در ما متبلور بود دارند به باد میدهند! به نام اصولی که قرار است ما را مقید کند دستور هر بیقیدی را صادر میکنند
د- روی صندلی هواپیما که نشستم تا بروم ناگهان دلم گرفت. بغض کردم و با خودم گفتم بیخیال اینهمه دردسر! همین حالا برگردم پیش پدر و مادرم . فکر کردم کجا دارم می روم حالا که نه حوصله سفر و حضر دارم و نه حوصله کیف و کتاب و دفتر! خیلی داشتم غصه میخوردم که مهماندار روزنامه ایران را به دستم داد…شرح دومین جلسه دادگاه متهمان اغتشاشات اخیر بود! گزارش( سفارش) را سرسری نگاه کردم و یاد گردنبند سبزی افتادم که نسرین موقع رفتن به من هدیه داده بود و یاد عروسک سبزی که هاجر و یاد روبان سبز دور کتابی که فروغ و یاد دفتر سبز فاطمه/فائزه و… بغضم را قورت دادم وکمربند را بستم
اما غرض از این یادداشت، یکی این بود که بگویم اگرچه تمام تلاشم را برای به روز نگاه داشتن وبلاگ خواهم کرد شاید- به دلایلی مثل زیاد بودن حجم درسها، عدم دسترسی به منابع فارسی برای معرفی کتابها و امثالهم- به روز کردن وبلاگ در فواصل کم میسر نباشد یا با تغییراتی در محتوا همراه باشد
و دیگر اینکه یادداشتهایی نظیر این را در پاسخ به انتقاد یکی از دوستانی که در ایام انتخابات با او آشنا شدم میگذارم. این دوست که از خوانندگان دائمی وبلاگ بود توصیه میکرد  از تجربیات شخصی خودم هم  چاشتی نوشته های وبلاگ بکنم تا وبلاگ تر باشد
به امید آزادی آن دوست و سمیه و محمد رضا و همه هم نسلان دربند که مایه افتخارند
مطالب مرتبط
سفر به هند/تصویر. قمسنیسم جهان سوم